رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

رادمهر

کلوچه دارچینی

_: مامان منو می بری تاهاتر؟ من تاهاتر دوست دارم... این جمله ایه که بارها و بارها گفتی و من عشق می کنم که تو به قول خودت تاهاتر دوست داری... دیروز برای این که حسابی سورپرایز بشی به بابا گفتم از مهد تو رو بیاره پیش من، اومدی پیش مامان، انگری برد بازی کردی تا ساعت رفتنمون شد، گفتم می دونی کجا می خوایم بریم؟ گفتی : کجا؟ گفتم تاتر کلوچه دارچینی اندازه یه دنیا خوشحال شدی و بالا و پایین پریدی منم از شادی تو شاد شدم رفتیم کانون پرورش فکری ... رادین و مبین و کلی فسقلی دیگه هم بودن... اعتراف می کنم که من اندازه تو شایدم بیشتر از این نمایش لذت بردم مخصوصا این که آقای محب اهری هم توش بازی می کرد و من خوشحال بودم که حالش خوب شده و دو...
20 مرداد 1393

بلال، بلال و دیگر هیچ...

من تا حالا ندیده بودم کسی وانت بلالی ببینه گوله گوله براش اشک بریزه ... ندیده بودم کسی بلالشو بغل کنه و بخوابه، بعد حتی توی خوابم بگه دست نزن... خدایی شما دیدین؟ به قول رادمهر : نه... ندیدیم اما پسر من وانت بلال رو گوشه بزرگراه میبینه واسه بلال اشک می ریزه تاااا یادش بره البته اگه یادش بره، خب آدم همه اش که نمی تونه کیلو کیلو بلال بگیره ... خلاصه که ما هر بار وانت بلالی ببینیم ضامن نارنجک رادمهر کشیده می شه و بیا و درستش کن... تازه بعدشم که خریدیم نمی تونیم بذار تو صندوق عقب که... باید یکی اش رو بدیم تو بغل کنی...بعدشم که خوابت می بره بغلش می کنی و باهاش می خوابی انگار خرسیته  یعنی انقدر عشق و علاقه به بلال عجیب نیست؟ ...
11 مرداد 1393

صفحه کلاج کجاست؟

من که نمی دونم کجاست... واقعا نمی دونم دقیقا جاش کجای ماشینه خب اما مگه تو ول می کنی؟  یک کلمه بابا گفت فکر کنم صفحه کلاج ماشین مشکل پیدا کرده ، تا برسیم به مقصد (هریجان_ متل قو) یه کله پرسیدی صفحه کلاج کجاست؟  پیاده شدیم چای بخوریم گفتی مامان بیا صفحه کلاجو نشونم بده گفتم پسرم من فقط می دونم جای کلاج کجاست اما صفحه کلاجو رو بلد نیستم کجاست _: مامان پس بذار من درستش کنم _: خب تو که نمی دونی کجاست رادمهر _: پس بگو صفحه کلاج کجاست خلاصه دو ساعت گیر این صفحه کلاج بودیم.... حالا ماشین رو روشن کرده بابا که بریم پیاده شدی می گی استارت بزن...گاز بده... کله تم داری به زور فرو می کنی زیر کاپوت ماشین... ان...
11 مرداد 1393

روزهای من و تو

چقدر دوست دارم این روزهای قشنگ با تو بودن رو. پرسش های پشت سر هم تو و چراهای بی پایانت... یکی پس از دیگری... مامان، گل چه جوری در میاد؟  مامان بزرگ شم برام اسکیت می خری؟ مامان، چرا وسط، پارک کردی؟! مامان، خونه خورشید خانم کجاست؟ مامان، کجا می ری؟ مامان کی میای دنبالم؟ و... منم پاسخ می دم، پشت سر هم بعضی وقتا هم خسته می شم و از سرم باز می کنم...  عاشق اون موقع هام که میای تو کابیت می شینی و آشپزی کردن منو نگاه می کنی و همه چیز رو دونه به دونه می پرسی... الان بلدی توضیح بدی که کیک رو چه جوری می پزن از بس پرسیدی و نگاه کردی... راستی یه روز برای من درست می کنی؟ مربی ات می گه رادمهر نقا...
6 مرداد 1393

رادمهر فقط بخند

رادمهرم فقط بخند ... تو فقط بخند... به خاطر دل من ، تو فقط بخند حتی اگه مامان نخندید تو بخند من به دیدن خنده های تو محتاجم من به دیدن شادی های تو محتاجم من به شنیدن صدای قهقه کودکانه تو محتاجم پس به خاطر دل مامان فقط بخند سالم باش و سالم بمون تمام خوشبختی یک مادر سلامتی پاره تنشه خدایا خوشبختی مادرا رو براشون حفظ کن خدایا... خدایاااا برای سلامتی گوشه دلم سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم ...
30 تير 1393

o مثبت من

تازه فهمیدم تو هم مثل من و بابا o مثبتی... برای دندون پزشکی باید آز خون می دادیم مثل همیشه مامانی بار منو سبک کرد ... جواب آز اومد و فهمیدم رادمهر من گروه خونی اش مثل ماه تولدش بیسته بیسته... من عاشق اون صورت نازتم که موقع خون گرفتن پر از التهاب بود... عاشق اون نگاه قشنگت که با یه ساعت مچی قرمز برق شادی زد و با کیف بستی اش به مچ کوچولوت... ساعت رو مامانی یواشکی داد به آقای دکتر که بهت جایزه بده... منو که دیدی داد زدی مامان ببین آقای دکتر بهم چی داد!  دستش درد نکنه از پسرک من با حوصله خون گرفت آقای دکتر...  خدایا دلم قرصه به تو... دست من و پسرکم رو ول نکنی...  خدایا دوستت دارم...   ...
30 تير 1393

دوستای مهد کودکی

... خودت که عزیزی دوستاتم برای من عزیزن پسر...  اومدم مهد دنبالت، دستت رو گرفتم که بیایم بیرون یه دختر کوچولو نازنین بدو بدو اومد لپتو بوسید و بدو رفت... من؟ غششششیده بودم برا هر دوتون اصلا نبودم دیگه گفتم رادمهر این دخمر ناز اسمش چیه؟ تا بیای بگی دیدم یکی از اون ور گفت درسا... برگشتم دیدم خودشه ... گفتم درسا خوبی؟ گفت بله... گفتم من و رادمهر دوستت داریم... خندید گفت منم    توی مهد بهتون یاد دادن که خودتون لباسای بیرون رو دربیارین و لباس راحتی تنتون کنین هر چند کمکتون می کنن... با هم رفتیم تو اتاقتون من داشتم با خانم مربیت حرف می زدم که بهم گفت رادمهر رو ببین ...دیدم دوستت امیر علی دستتو گرفت گفت بذار کمکت کنم...
17 تير 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد