شیرین کوچکم
پسرک شیرین زبونم حالا بزرگ شدی و می فهمی و جواب می دی روزی نیست که بابت وجود سلامتت خدا رو شکر نکنم... وقتی شب های برای شستن اون دندونای موشی ات باید نیم ساعت باهات چونه بزنم چون همچنان دوست داری بازی کنی و حتی از شنیدن اسم خواب هم بدت می یاد خنده ام می گیره، هر چند زیر صورت جدی ام مخفی اش می کنم. خب تو دیگه اون فسقلی چند ماهه من نیستی که هر وقت من می خواستم می خوابید، تو حالا کلی واسه خودت مستقل شدی. موقع غذا خوردن دوست نداری من بهت دیگه غذا بدم... دوست نداری من دیگه همه جا دستت رو بگیرم... دلت می خواد از همه جا بپری و مثل یه جوجه کوچولو که بزرگ شده پر بگیری حالا این وسط شیرین زبونیات روزی هزار بار قند تو دل من و ب...
نویسنده :
مامان رادمهر
14:19



