رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

رادمهر

من رفیق می خوام...

خونه مامان بزرگ بودی گیر داده بودی که من رفیق می خوام ... هر چی بنده خداها ازت پرسید بودن رفیق؟ کی رفیقته؟ می گفتی نه رفیق می خوام!!! دوباره همه با هم می گفتن: رفیقت کیه خب؟ بگو بیاریمش... تو دباره با اصرار می گفتی بابا جون رفیق می خوام.... حالا اگه حدس زدی دقیقا به چی می گی رفیق؟ . . . بعد از کلی سوال و جواب مامان بزرگ گفت خب اصلا رفیق چیه ؟ گفتی همونی که ازش آب میریزم تو شیشه....  آهاااااا قیف می خواستی ...
4 اسفند 1392

بخار شور... رادمهر... بابا

همچنان با هم همراهیم با تجربه اولین های زندگی در کنار تو.... اولین خونه تکونی همراه رادمهر اونم با بخارشور افسانه ای!!! مدت هاست تبلیغ بخارشور رو میبینی و هی مدام می پرسی این چیه؟ ما داریم؟ نداریم؟ چه جوریه؟ ما هم هربار پیچوندیمت ، تا این که برای خونه تکونی امسال مجبور شدیم از جاش درش بیاریم و تو وقتی چشمت خورد بهش یه لحظه نفست بند اومد و یه هین محکم کشیدی بعد ماجرا شروع شد.... طفلک بابا که از صبح تا شب با صبوری تمام جواب هزاران سوالت رو داد. بگذریم که مدام می اومدی سراغ منو می گفتی که من بزرگ بشم، اندازه بابا بشم برام بخار شور می خوری؟ من و بابا هم می گفتیم باشه به شرطی که بزرگ که شدی موقع خونه تکونی نپیچونی بری ددر دودور... اگه فی...
26 بهمن 1392

سه نفری در سینما

خب همه اولین بار ها قشنگن و به یاد موندنی، و ما حالا حالا ها پروژه های اولین باری با تو داریم؛ که یکیش تجربه اولین رفتن به سینماست... 22 بهمن سه تایی با هم سانس 9 تا 11 شب رفتیم سینما. بلیت داشتیم اما نمی دونستیم فیلمش چی بود... رفتیم دیدیم معراجی هاست... با تو ، دفعه اول، اونم فیلم جنگی....  خلاصه با کلی خوراکی رفتیم نشستیم.... همه خوراکی هاتو سفت گرفته بودی و می گفتی هر وقت فیلم شروع شه می خورم، نشون به اون نشون که رفتیم نشستیم گفتم پفی می خوری برات باز کنم گفتی نه هر وقت فیلم شروع شد... منو می گی کیییییییفففف کردم که تو انقدر بزرگ و باحال شدی... خودمم دوست داشتم فیلم شروع می شه با فیلم بخورم خوراکی هامو بچه که بودم... خل...
24 بهمن 1392

برای من...

برای من حرف زدنای تو خیلی شیرینه ، لبخند قشنگت موقعی که می فهمی من ناراحتم، گفتن جمله مامان بخند.... وای رادمهر از بهشت اومدی؟ راه می ری و عشق می پاشی شادی می بخشی... ای وای اگر من انانتدار خوبی نباشم... تو داری بزرگ می شی و مسئولیتت داره با تو بزرگ می شه... خدا نکنه که من بی لیاقتی کنم و نتونم اونی باشم که لایق عشق پاک کودکانه توئه....  مسئولیت من در برابر تو چیه؟ فقط غذا؟ لباس؟ بازی؟ به عمق مسئولیتهای مادرانه ام که نگاه می کنم قلبم میریزه... خدایا کمکم کن... کمکم کن بتونم... بغلت که می کنم می بوسمت از فرق سر تا کف پا... انگار فرشته ها هم پا دارن نه؟ موقع خواب پاتو می یاری می گی مامان پامو بخوابون من می بوسمش و می خوابونمش بعد...
30 دی 1392

روزگار ما

روزگار ما با تو با خنده ها و شادی ها با جنجال ها و داد و بی دادها و کار به جای باریک کشیدنا می گذره... خاطراتش می مونه ، خاطرات رنگین کمونی اش... هفته پیش برای اولین بار رفتیم دندون پزشکی مخصوص نی نی ها. خانم دکتر اساسا وارد بود ، آخه دندون پزشکی رفتن جریانت خودش رو داره که بماند، خلاصه که بالاخره رفتیم و خانم دکتر دوندوناتو معاینه کرد و موارد لازم رو گفت، آخرشم از کمد خانم دکتر یه ماشین قرمز جایزه گرفتی و منم یه نفس راحت کشیدم.   برای من خیلی مهم بود که بعد از مراسم از پوشک گیرون برای اولین بار که رفتیم بیرون گفتی مامان ... دارم و من که از دستشویی های بیرون گریزون بودم این بار اما خوشحال تو رو بردم دستشویی... کلا ...
7 دی 1392

من و رادمهر و خورشید بخشنده

می گن اسم آدم هر چی که باشه بهش گرایش پیدا می کنه ، مگه می شه اسمت رادمهر باشه و به خوشید بی توجه باشی؟ مهر من هر روز طلوع و غروب مهر رو نگاه می کنه و کلی داستان شیرین از مهر می گه و می شنوه... هر شب تو با یه قصه از خوشید می خوابی، خورشیدی که ابرا جلوشو می گیرن تا بارون بباره و ... هر شب من باید جای خورشید با تو حرف بزنم بگم که الان پشت کوه های بلند تو خونه ام خوابیدم تا صبح بیام و بوست کنم و صبح که پا می شی برای خورشید بوس می فرستی و من هر بار که این صحنه رو می بینم خوشحال تر می شم که پسر آریایی من فرزند مهر و دی، خورشید رو دوست داره چون خودش بخشی از اونه... خورشید بخشنده ...رادمهر       ...
7 دی 1392

پایان داستان پوشک

بالاخره ماجرای پوشک تموم شد و ما دیگه تو خونه مون نی نی پوشکی نداریم... مبارکه پسر مامان... بزرگ شدی، آقا بودی آقا تر شدی، فدای قد و بالات ... مدتی بود پروژه رو شروع کرده بودیم اما مدام با شکست روبرو می شد تا اینکه طی یک حرکت انتحاری تصمیم گرفتم هر طوری شده این قضیه رو تموم کنم که خب با همکاری خودت تموم شد. سه روز ماجرا طول کشید. روز اول همه اش با شکست روبرو شدم، روز دوم اوضاع با کمک جایزه هایی مثل لواشک و پیس پیسی تو دستشویی و کف مخصوص دست نی نی ها اوضاع یه کم بهتر شد و روز سوم وقتی اومدی خودت گفتی مامان ... دارم من از خوشحالی دست زدم برات... مادرم دیگه کلا مادر بودم اوضاع عجیبی داره روز دوم موقع خواب گفتی پوشک نکن گفتم باشه ی...
17 آذر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد