رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره

رادمهر

مرواریدا... یکی پس از دیگری...

حالا وقتی انگشتمو گاز می گیری هم از بالا جای دندون موشی روش می افته هم از پایین... اول دو تا دندون پایین... بعد دو تا دندون بالا کنار دندون جلویی ها... و حالا دو تا دندون جلو از بالا در حال جوونه زدن هستن... دلت می خواد همه چیز رو با دندونای کوچولوت بگیری و بکنی... مگه تو شیر کوچولو شدی؟ تازه صدای آقا شیره رو هم در مییاری... قربونت برم با این مرواریدای خوشگل و سفیدت... مامان هر شب دندونات رو با مسواک انگشتی تمیز می کنه (البته با هزار زحمت... چون تو می خوای مسواک رو درسته قورت بدی) و نصفه شبا هم بعد از شیر بهت آب می ده تا مرواریدا خراب نشن... این از سهم من... تا وقتی خودت بزرگ شی و مثل یه قهرمان کوچولو از دندونات جلوی میکروبای...
19 بهمن 1390

نه ماهگیت رو دوست دارم...

اون نه ماهی که تو دلم بودی انقدر زود نگذشت که این نه ماهی که تو آغوشمی زود گذشت... اون روزا که تو دلم بودی دوست داشتم زودتر به دنیا بیای تا روی ماهت رو ببینم اما مگه روزها می گذشتند... اما الان ٩ ماهه که کنارمونی... یا خنده هات، با گریه هات، با حرف زدنای دست و پا شکسته ات، با بازی های کودکانه ات با اون نگاه معصومت، با اون شیرینی های مخصوص به خودت... چقدررررر همه چیز با تو قشنگتره، حتی سختی ها... حتی گرفتاری ها... همه و همه با تو قشنگترن.... رادی رادانم دلم می خواد مثل روزای انتظار بچسبونمت به دلم تا خیالم راحت باشه باهاتم، باهامی... وقتی پیش هم نیستیم دلم برای نگاه گرمت پر می زنه... غنج می ره... غش می کنه... راستی تو دقیقا روز ...
18 بهمن 1390

رادمهرم... 9 ماهه شد

رادی رادانم ٩ ماهه شد ..موش تو سوراخ فسقلی من ٩ ماهه شد. .. فدای قد کشیدنت ... فدای بزرگ شدنت ... فدای حرف زدنای قشنگت ... فدای تمرین کردنت برای گفتن اسم من   ... فدای شیطونی های با نمکت .. فدای لحظه به لحظه نفس کشیدنت تازگیا وقتی می خوابونمت یه دفعه پا می شی میشینی، نمی دونم چرا؟ ولی خیلی باحاله، هم لجم در می یاد هم خنده ام می گیره عاشق کشتی گرفتنی... هر بارم که معلومه بازنده کیه؟ من.   عاشق جارو برقی مامانی هستی... مثل سنجاب ازش می ری بالا و مثل کوآلا ازش آویزون می شی عاشق جزوه های بابا جونی   سه تا دندون داری، چهارمی از بالا تو راهه، دو تا هم از پایین داره یواش یواش می یاد بالا... ...
12 بهمن 1390

لبخند خدا...

تو لبخند خدایی عزیزترینم... تو لبخند شیرین خدایی... مگه می شه برای خدا لبخندی زیباتر از خنده معصومانه یه کودک در نظر گرفت... برای من تو زیباترین لبخند خدایی... من با خنده های شیرین تو پرواز می کنم... اوج می گیرم... از مادر بودنم لذت می برم... من عاشق خنده های نازنین توام رادمهرم... جان شیرینم... عزیزترینم... خدایا عزیزترینم رو در پناه خودت، در سایه بی زوال خودت حفظ کن...     فدای خنده های تو شیرینترینم....   ...
12 بهمن 1390

دنت شکلاتی...

همون شب با هم دنت شکلاتی خوردیم... این اولین بار بود که تو طعم شکلات و کاکائو رو می چشیدی... تا حالا بهت کاکائو و شکلات نداده بودم، قرارم نیست فعلا از این چیزا بخوری ولی خب یه کوچولو برای اولین بار اشکالی نداشت... چی کار کنم خوب طاقت نگاه پر از خواستنت رو ندارم عزیزترینم؛ تازه یه قراری با هم  گذاشتیم... شکلاتای من مال تو اون بخشش که مالیده می شه دور دهنت مال من... آخ جووووووووون...نمی دونی چقدرررررررررر خوشمزه است         ...
8 بهمن 1390

سوپر دریانی ها...

خیلی از این سوپره سر کوچه خوشم می یاد... انقدر که هر وقت خسته ام بابا جونی اولین راهی که به ذهنش می رسه اینه: بریم دریانیا؟ منم با کمال میل می گم بله بریم... یه عالمه خوراکی های خارجکی خوشمزه داره... پنجشنبه سه تایی رفتیم اونجا... من داشتم سبدم رو پر می کردم که دیدم تو بابا جونی غیبتون زد بعد از چند دقیقه دیدم داری می یایی... ههههه... بابا جونی گذاشتت تو یه چرخ و داره می یارتت... آقای سوپری هم یه آبنبات داده دستت و خلاصه واسه خودت داری کیف می کنی البته بگذریم که کلی علامت سوال بالای سرت بود که اصلا اینجا کجاست و چرا من اینجام و این حرفا... اینم شد اولین خرید چرخی رادی رادان     ...
8 بهمن 1390

دور تختی جدید...

پارسال یه همچین روزایی با مامانی و بابا جونی هی می رفتیم برات خرید می کردیم... یادش به خیر... از جمله چیزایی که خریدیم وسایل خواب و رختخواب و البته دور تختی بود که مثلا به خیال خودمون این دور تختیه از برخورد تو با اطراف تخت محافظت کنه... چند ماه اولم خیلی خوب و مرتب بود...یعنی کلا خونه مون خوب و مرتب بود اما حالا نه تنها نظم و ترتیب خونه مون بلکه تختت از جمله دور تختیت شخم زده شده... از روزی که تخت رو فتح کردی دیگه نذاشتی چیزی به اسم دور تختی برات بمونه، تمام بنداش رو کندی و گذاشتی کنار، و از اونجا که مدام تلاش می کنی  بایستی و می خوای خانم غازه بالای تختت رو بگیری، دستات رو از روی تخت ول می کنی و تلپ می خوری کف تخت و سر نازنینت م...
6 بهمن 1390

اولین تاب بازی...

4 ماهه که بودی رفتیم شمال، اونجا با خودم سوار تابت کردم... 6 ماهه هم که بودی تو پارک سرکوچه مامانی اینا با هم سوار تاب شدیم اما تنهایی هنوز سوار تاب نشده بودی تا پریشب... خونه عمو رضا اینا... تاب آرین... به به... چقدر کیف کردی عزیزترینم... آرین با اون قلب پاک و مهربونش همه اسباب بازی هاش از جمله تابش رو در اختیارت گذاشت، خودشم کنارت ایستاد تا همراهیت کنه و بابا جونی هم با دستای مهربونش هوات رو داشت... آخر همین هفته تاب خودت رو راه می ندازیم،... آخ جون تاب بازی... امیدوارم بزرگ که شدی با آرین دوستای خوبی بشین...       ...
6 بهمن 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد