رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره

رادمهر

پرتقال خوشمزه...

رادی رادانم تو عاشق پرتقالی اما بهتره که فعلا نخوری تا بعد از یک سالگی اما دیروز مامان داشت پرتقال می خورد مثل همیشه حواس پرتی کرد و تو دیدی و قلب مادرانه منم نتونست در مقابل گریه و خواستنت مقاومت کنه، یه پر بهت دادم، تو با کمال میل خوردیش... ببین: ...
5 بهمن 1390

خوابم تعبیر شد...

هفته پیش دو شب خواب دیدم یه بچه ای از پشت سرش می خوره زمین و من هراسون می رم بالا سرش و نازش می کنم... این مدت همه اش مراقبت بودم... قدم به قدم دست و پای کوچولوت حتی چهار دست و پا دنبالت می اومدم و ده ها بار گرفتمت تا خدایی نکرده نیوفتی، دیروز موقع ناهار فقط یک لحظه روم رو ازت برگردوندم تا یه لقمه بذارم دهنم...فقط یک لحظه... یه دفعه روی این سنگای سرد خونه یه صدایی پیچید که هنوزم تو گوشمه... حتی جرات نکردم روم رو به طرفت برگردونم... چیزی حدود چند دهم ثانیه، فلج شدم از ترس، بعد صدای گریه تو انگار به خودم آوردتم، مثل برق گرفته ها پریدم، بغلت کردم و بردمت تو اتاق... دو تایی با هم با صدای بلند گریه می کردیم واقعا نمی تونستم آرومت کنم چون درد خود...
3 بهمن 1390

سرگرمی خونه مامان بزرگ...

از جمله سرگرمی های خونه مامان بزرگ بازی با میوه هاست... مامان بزرگ مهربونم که نهایت همکاری رو با تو می کنه... تو هم عاشق گاز زدن پرتقال با پوست و سیب هستی... مامان بزرگ و بابا بزرگ مهربون دستتون درد نکنه...       ...
29 دی 1390

رادمهر و ماشین بازی...

من عاشق اون موقع هایی ام که میشینی و بازی های پسرونه می کنی... ماشین بازی... این ماشین رو از بقیه بیشتر دوست داری و خیلی می ری سراغش... دست خاله ندا و دایی محمد درد نکنه       ...
29 دی 1390

دو تا مروارید دیگه...

دو تا دندون پایین که دراومده بود، حالا می دونی کدوم دندونات داره در می یاد؟ دو تا نیش بالا ... حالا چرا دو تا دندون جلو رو ول کردی یه کاره رفتی سراغ اونا نمی دونم ... ای کاش می تونستم با یه حرکت مادرانه کاری کنم که این مرواریدا زود و بدون درد دربیان اما حیف که نمی تونم ... چند شبه تب می کنی... نق می زنی... کلافه ای ... لثه بالات یه جورایی ورم داره انگار... خلاصه داری پله های بزرگ شدن رو یکی پس از دیگری طی می کنی... من فدای اون قدم های موشیت بشم که تو انقدرررررررر برای ما شیرین و خوشمزه ای...   راستی دیروز با هم خونه بودیم... مامانی کار داشت و من مرخصی گرفتم و موندیم خونه... چه روز خوبی بود ... ماشین بازی کردیم  با...
28 دی 1390

اولین باره که...

این اولین باره که تو تختت ایستادی و برای شروع هم دستت رو انقده دراز کردی تا گلدون نقلی روی شوفاژ رو با زمین یکی کردی (فقط خدا می دونه که من و بابا جونی با چه حالی خودمونو رسوندیم به اتاقت... ) گلدون پخش زمین شده بود و تو پیروز مندانه می خندیدی و من با چشمای گرد شده دیدمت که برای اولین بار تو تختت وایسادی... پس تخت هم فتح شد... لازم به ذکره که تمام بندای دور تختی رو یکی پس از دیگری داری می کنی... تختت رو هم تقریبا شخم زدی... دیگه کاریه که از دستت برمی یاد دیگه، دست گلت درد نکنه             ...
25 دی 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد