رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

رادمهر

دوست داشتنی های تو...

حالا که دیگه داری برای خودت یه آقا کوچولوی کامل می شی کلی علاقمندی های خاص خودت رو داری مثل من...مثل بابا... *وقتی میبرمت پارک مثل سنجاب از وسایل ورزشی تو پارک بالا میری و خیلی دوستشون داری، عاشق سرسره ای و نمی خوای ازش بیای پایین...تا صبحم بازی کنیم خسته نمی شی... *آب بازی برای تو یعنی بهترین و عالیترین تفریح دنیا؛ مامانی بعد از ظهرها برات تو یه لگن بزرگ آب پر می کنه و می ذاره توی بالکن تو می شینی کنارش و تمام جونت و بالکن رو خیس خیس می کنی؛ وقتی می برمت حموم می ذارمت توی وانت و تو یه نیم ساعتی مشغول آب بازی هستی، می خوام دستای کوچولوت رو بشورم هی می گی آب...آب... و می خوای آب رو بگیری... داریم با هم تاتی می کنیم یه چاله کوچولو ک...
19 تير 1391

هریجان با رادان شیطون

چالوس... روستای بکر هریجان... یه بار دیگه از دست دود و دم تهران پناه بردیم به دامن پاک طبیعت... گفتم که من و بابا عاشق طبیعتیم و حالا تو یه پله از ما رفتی بالاتر رفتیم یه جای جدید که تا حالا نرفته بودیم... چقدر قشنگ بود... چقدر آرامش داشت... چقدر پر شدیم از حس های قشنگ... چقدر از دیدن تو وقتی دنبال اسبا می رفتی لذت بردیم... چقدر کیف کردیم وقتی دیدیدم توی آب آبشار زیبای اونجا نشستی و پاهات رو گذاشتی توی آب؛ حتی وقتی پاهای کوچولوت از سرمای آب صورتی شده بود هم نمی خواستی بیای بیرون... چقدر خندیدیم وقتی دیدیم موهای فرفریت توی مه غلیظ اونجا فرتر شد... چقدر بهمون خوش گذشت وقتی گوساله های کوچولو دمشون رو تکون می دادن و تو می خندیدی و می د...
17 تير 1391

14 ماهگیت مبارک عزیزترینمممم

میوه دلم، عزیز دلم، عزیزترینم امروز ١٤ ماهه شدی و من انقدر غرق در تماشای دیدن روی ماهتم که فراموش کردم تو روز به روز داری مستقل تر و بزرگ تر می شی... وقتی خیلی ازم آویزون می شی و حتی نمی ذاری یک آن به حال خودم باشم گاهی اوقات خسته می شم ولی از اون طرف هر وقت می بینم واسه خودت داری مستقل می شی و هر روز بیشتر روی پای خودتی ته دلم می لرزه... ١٤ ماهه که تو خونه مون بوی صابون و لوسیون بچه می یاد و من وقتی در خونه مون رو باز می کنم یه جوری نفس می کشم که همه این بوهای خوب رو یهو مال خودم کنم بعدشم می گم آاااخیییش چه عطری دارن فرشته ها... ١٤ ماهه که یه دونه چایی رو تنهایی تا آخرش نخوردم مگر این که جایی بودم که تو نبودی... آخ...
13 تير 1391

بلبل من...

شدی بلبل خوشگل من... آقاهه کنار خیابون داره آب می خوره تند و تند می گی آبه... آبه... اونم نه یه بار و دوبار از اینجا تا آخر اتوبان صدر... می خوای تاب سوارت کنم می گی آب...آب... می گم تاب... تاب... تو می گی آب... آب... می ری سر پریز برق منو نگاه می کنی و تند تند می گی جیز..جیز... می گم نکن... دست نزن؛ در حالی که داری انگشتتو با زور می کنی تو پریز برق بهم می گی جیز...جیز... هر وقت می ری سر سطل لگوهات با ملاقه من هم می زنیش و می گی زا زا...زا زا... حالا کی منو در حال هم زدن غذا دیدی که داشتم شعر زا زا می خوندم، نمی دونم... هر جمله ای که می گیم تو آهنگشو با اده بده می زنی... هیچ کدوم از کلمه هاشو نمی گی ها فقط با اده بده آهنگشو...
10 تير 1391

دل مادرانه من...

می فهمم که داری بزرگ می شی می دونی از کجا؟ از قدم های پسرونه پر از شیطنتت که هنوز درست راه نیفتاده می خوای بدویی  از توپ بازی کردنت از این که خودت می ری سوار چرخت می شی و خودت هم پیاده می شی مثل آدم بزرگا   از این که دیگه یاد گرفتی وقتی می ری بالای میز به جای سر با پا بیای پایین از این که دوست داری با ما غذا بخوری از این که مثل بابا عاشق دلستری و انقدر می خوری که باید از دستت قایمش کنیم از این که مثل مامان دوست داری با چایت شیرینی کیشمیشی بخوری از این که هر وقت دستامو می ذارم روی صورتم می یای برمی داری و می گی ا از این که فرار می کنی و منو نگاه می کنی و دوباره و دوباره تا من بیام دنبالت و...
5 تير 1391

بیست قدم....

دیروز برای اولین بار در طول دوران تاتی کردن بیست قدم راه رفتی و نشستی بعد دوباره بلند شدی و ادامه دادی انقدر دیروز این کار رو انجام دادی که دیگه از خستگی دراز کشیدی من و دایی هادی و پارسا کلی ازت فیلم گرفتیم و خونه خاله بهاره کلی از خوشحالی بالا پایین پریدیم   من با چشمای پر از اشک نگاهت می کردم...باورم نمی شد اون کوچولوی من که یه روزی من از غلتیدنش از شادی فریاد کشیدم الان رو دو تا پای کوچولوش ایستاده و داره راه می ره..اونم چه جوری؟ شکم و کله رو داده جلو و د بدووووو... حالا هر چند وقت یه بار یه صدای پوف تو خونه می پیچه... چه خبره؟ رادی رادان با باسکن افتاد و اونم صدای پوشکشه... حالا دیگه نمی تونم حتی یک لحظه روم رو از...
31 خرداد 1391

باغ خرزو خان

دیروز به دعوت رفقا رفتیم باغ خرزو خان... به به... وقتی دور از چشم ماشینا و صدای بوقاشون هستی اصلا دنیا یه جور دیگه است... مخصوصا وقتی دورت پر باشه از درختای پر از میوه؛ از آلبالو و گردو گرفته تا زردآلو و گوجه سبز و آلوچه... به به... چقدر دنیا بیرون از تهران تو دامن طبیعت قشنگه... تو هم مثل من و بابا جون عاشق طبیعتی و حسابی برای خودت آتیش سوزوندی. من و تو با هم کلی بازی کردیم: فوتبال بازی کردیم، دنبال پروانه ها و قاصدکا دوییدیم، گلا رو ناز کردیم، با درختا حرف زدیم، خاک بازی کردیم و یه کمی هم آتیش بازی کردیم البته تو رانندگی هم کردی آخه باد تندی اومد و منم برای این که خاک اذیتت نکنه بردمت تو ماشین و تو هم اساسی از خجالت فرمون و دنده و آین...
30 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد