رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

رادمهر

ماما... جانم

دیگه به خیال خودم بزرگ شدم... ازدواج کردم خودم مادرم ولی هر وقت مامانم رو صدا می کنم می گه جانم... _: مامان _: جانم.... _: مامانی _: جونم.... همیشه با خودم فکر می کردم مامان چه حسی داره من هر چی صداش می کنم با همون لحن دفعه اول می گه جانم... اما حالا پاسخم رو گرفتم... چه جادویی داره شنیدن این کلمه مامان از دهن فرزند... قشنگ آدم رو مسخ می کنه... انگار با تک تک سلول های بدن مادر شنیدن کلمه مامان ارتباط برقرار می کنه... عاشقترش می کنه... شاید برای همینه که مادرا هیچ وقت خسته نمی شن... فقط کافیه یه بار صداشون کنی ، تمام خستگی هاشون یادشون می ره و با لبخند جوابت رو می دن... این روزا بر عکس هفته های پیش هی می گی ماما و من تازه فهمیدم مام...
8 مهر 1391

رادان گل سر منو بیار...

امروز صبح بهت گفتم رادی رادان گل سر مامانو بده... روی زمین افتاده بود کمی اون ورترش هم جورابام رو گذاشته بودم، گل سرم رو خودت اونجا انداخته بودی، من گفتم رادان گل سر منو بیار اما اشاره دستم رفت سمت جورابام بعد تو با اون قد و بالای کوچولوت خم شدی و هر دو لنگه جوراب منو از رو زمین برداشتی و بدو بدو _با همون حالت همیشگی: شیمک و کله جلو _ آوردی دادی دستم... وای خدا، دلم می خواست انقدر به سینه ام فشارت بدم که با هم یکی بشیم... جورابام رو ازت گرفتم و دستای صورتیت رو هزار بار بوسیدم تو خنده ات گرفته بود بعد چسبوندمت به سینه ام، هی گفتم فدات شم رادان... دورت بگردم مامان... بعد تو هی گفتی ماما من گفتم جونم دوباره گفتی ماما من گفتم بله فدات شم دیگه ش...
4 مهر 1391

اول مهر ما...

امروز صبح مثل مامانایی که نی نی شون رو برای اولین بار می فرستن مدرسه زود از خوب بیدار شدم... کوله خوشگل عروسکیت رو پر از چیزای جورواجور کردم و یواشی بغلت کردم و اومدیم از خونه بیرون... همه بچه ها توی خیابون از تمیزی برق می زدن... کفش نو، کیف نو... آخ رادانم کی می شه تو بری مدرسه... تو لباس مدرسه از این روپوش پسرونه ها یا کت شلوارای مخصوص دانش آموزا بپوشی و من فدا قد و بالات بشم...قربون صدقه راه رفتنت برم... کیف نو و کفش نو برات بگیرم... وای چه حس های قشنگی تو این دنیا هست اما چرا بیشتر آدما شادی و خوشبختی رو تو چیزای خیلی پیچیده و عجیب و تجملی می بینن...  خب این خود خوشبختی نیست که بچه ات کیفش رو بندازه رو کولش و بره مدرس...
1 مهر 1391

لحظه های عاشقی...

دیشب من و تو با هم نزدیک به دو ساعت بازی می کردیم... بازی نبود عاشقی بود... نه عروسکی وسط بود نه ماشینی... نه توپی نه لگویی...فقط من و تو بودیم... رو به روی هم...چشم تو چشم هم... نمی دونم چه جوری دو ساعت گذشت... یه کم تو منو ناز کردی یه کم که نه هزار کم من تو رو ... لپامونو چسبوندیم به هم هی سرامون رو تکون دادیم... من یه ور پاستیل تو دهنم بود بقیه اش رو تو می خوردی... نصف چوب شور تو دهن تو بود و بقیه اش رو من گاز زدم... من پاهای تو رو کشیدم و دستای کوچولوت رو ورزش دادم، تو اوف پشت پای منو که کار کفشم بود نگاه می کردی و می گفتی نچ نچ نچ... تو گل سر منو مثل همیشه از سرم کشیدی و منم مثل همیشه با اون اداهای همیشگی می گفتم ااااا نکن مال خودمه، ت...
18 شهريور 1391

مسافر کوچولو...

تا باشه از این اجلاس های مهم و باحال... پنج روز تعطیلی خوشمزه رو دو دستی تقدیم همه ما کرد... مثل همیشه زدیم به طبیعت... سفر... دریا... کوه... جنگل... آب تنی... آتیش بازی... قایق سواری... و .... یه بیلچه کوچولو، یه شن کش خوشگل با یه آب پاش با مزه گرفته بودی دستت و آب رو از دریا می ریختی رو ساحل از چاله وسط ساحل به دریا، خسته هم نمی شدی؛ منم از تماشای تو خسته نمی شدم... یه دوست تازه پیدا کردی: داینا... یه دایناسور بزگ بادیه که هر چی سعی کنی بخوابونیش باز بلند می شه و می خنده... هلش که می دی دوباره برمی گرده سر جاش... محصول کنار ساحله...یه مغازه پر از داینا و رفقا... برای اولین بار سوار قایق موتوری شدی... سفت گرفته بودمت... خیلی س...
12 شهريور 1391

16 ماهگیت مباررررررک

١٦ ماهگیت مبارک عزیزترینم... شیرین ترینم... رادی رادانم... این روزا از خونه ما صدای یه فسقلی وروجک می یاد که خوب معلومه ١٦ ماهشه... شیرین زبونی می کنه... به بابا می گه بابا... ماما رو خیلی خیلی کم صدا می کنه( منم حسودیم می شه به بابا ) به اسب می گه ابس (البته با کلی آب که می پاشه به صورتت)... به توپ می گه توپ... به آب می گه آبه... به حموم می گه امممم (نمی دونم چرا)... به زیتون می گه ز ...تاب رو که می بینه با آهنگ تاب تاب عباسی می گه: تاب تاب... به چوب شور می گه چوشو... به آقا می گه آقا... به گاو می گه گا... هر چی هم ازش می پرسیم می گه نه(رادمهر پسر خوبیه؟ با قاطعیت می گه : نه)... می خواد بپره... بلد نیست...می ره بالای...
12 شهريور 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد