رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

رادمهر

من و رادان و قایم موشک

آخ که چه کیفی می ده آدم با تو قایم موشک بازی کنه... من این ور صندلی روی زمین می شینم و چشم می ذارم تو اون ور صندلی می ایستی و منو نگاه می کنی، بعد من مثلا می یام تو رو پیدا کنم، نگاهت نمی کنم و هی الکی می گم رادان رادان کجایی و تو می خندی و من مخصوصا نگاهت نمی کنم چون می خوام بیشتر و بیشتر این صدای قشنگ رو بشنوم، بعد یهو می یای جلوم و خودتو به زور بهم نشون می دی منم از خدا خواسته بغلت می کنم و سفت می چسبونمت به خودم و از اعماق وجودم نفس می کشم... آخیششش رادان بغلمه... می شه همیشه با هم از این بازیا بکنیم؟ من قول می دم خسته نشم اما تو هم قول بده همیشه مثل الان پایه باشی؛ وقتی می یای دستم رو می گیری و منو با خودت می بری تو اتاقت تا ...
3 آبان 1391

نازک مثل برگ گل

می دونی چقدر دل نازکی برگ گلم؟ می دونی... کوچیکتر که بودی فهمیده بودم اما گفتم تصادفیه و بی خیال شدم اما این چند روز مطمئن شدم مخصوصا وقتی که به عمد امتحانت کردم. برده بودمت حمام... داشتی آب بازی می کردی و منم سرخوش از دیدن تو واسه خودم زدم زیر آواز،آوازم ریتم تندی نداشت ... یه آواز ملایم... یه بار گفتی ماما... من یه کم آب بهت پاشیدم و همچنان می خوندم دوباره گفتی ماما یه عروسک گذاشتم جلوت اما بازم به صورت نازت نگاه نکردم... بعد از چند لحظه نشستم جلوت تا صورت ماهت رو بشورم دیدم بغض کردی و آروم داری اشک می ریزی... واییییییی خدا، می خواستم خودمو بکشم... بغلت کردم زدی زیر گریه بلند بلند... یهو یادم اومد تو آواز غمگین دوست نداری......
30 مهر 1391

سلام صبح روشن من...

امروز از خواب که بیدار شدی تو تختت ایستادی و گفتی س... یعنی سلام...اومدم بهت بگم: سلام صبح روشن من... سلام نوید روزهای خوب من... سلام زیبای شیرین من... سلام گوشه دلم... سلام عزیزترینم... سلام رادی رادانم... سلام... چقدر دارم از بزرگ شدنت لذت می برم... انقدر دلم می خواد زودتر ازت یه جمله کامل بشنوم؛ انقدر که تو خواب دیدم داری باهام حرف می زنی... دوست دارم این کلمه گفتنای شیرینت زودتر بشن جمله ... وقتی به انگور می گی انگوم یا به ساعت می گی ساعه من دلم ضعف می ره...خب مامانم دیگه، بهم حق بده... حالا هم یاد گرفتی دستت رو به جای سینه می ذاری رو شکمت و می گی س... منم کیف می کنم، کیف مادرانه، از اون لذت های ناب ...
26 مهر 1391

روزت مبارک کودکمممم...

ای که با آمدنت زیباترین لحظه های عمرم را رقم زدی. ای که با همدم شدنت واژه ها جلوه ی دیگری گرفت. ای بهترین ارمغان زندگی با آمدنت به من آموختی زندگی با عشق گذر لحظه ها نیست بلکه عطر و بوی دیگریست. فرزند نازنینم مرا رفتنیست و تو خواهی زیست. من فرشته نبودم ولی تا آنجا که توانستم تلاش کردم تا انسان باشم و تو هم اینچنین باش... اما تا به چرخش دورانم این آرزوها را در ذهنم برای تو خواهانم: برایت از طلا تختی، و راهی رو به خوشبختی، برایت عمر نوحی را، وقار همچو کوهی را، حیات مملو از خوبی، برایت شاد بودن را، به دل آزاد بودن را، صداقت را، محبت را، شرافت را، برایت من دعا دارم... (برگرفته از کتاب سوته دلان)   رادانم... کودکم.....
17 مهر 1391

هفده ماهگیت مباررررررررک رادانم

هفده ماهگیت مبارک شیرینم... شیطونکم...رادمهرکم... نمی دونم چرا فکر می کردم تو که بزرگ شی کمی کارام سبکتر میشه البته همه بهم می گفتن که اشتباه می کنم اما من باورم نمی شد... حالا فهمیدم که درست می گفتن... دیگه حتی اندازه یک پلک زدن هم نمی تونم چشم ازت بردارم... از میزا می ری بالا و بعد می یاد لبه میز می ایستی و منو نگاه می کنی؛ واییییییی من چه حالی می شم تا بگیرمت... از مبلا می ری بالا بعد از روشون می ری لب پنجره ها که البته من همه شون رو ٦ قفله کردم... همین روزاست که انگشت کوچولوت تو دکمه پاور تلویزیون گیر کنه از بس می ری سراغش و خاموش و روشنش می کنی؛ قبلا نمی تونستی از موانعی که درست کردم رد شی ولی تازگیا خیلی راحت می ری سراغش و با ...
15 مهر 1391

حالا فهمیدم...

نوجوون که شدم مامانم اجازه می داد بعضی وقتا سیب زمینی شام رو من سرخ کنم یا من چایی دم کنم یا با کلی چک و چونه خودم کتلت درست کنم بعد این وسطا دستم که با روغن می سوخت اووووووه ببین چه می کردم... تا روزها اون انگشت سوخته رو سیخ نگه می داشتم که به جایی نخوره، بانداژش خراب نشه، آب بهش نخوره اووووه کلی از درد و سوزشش گلایه می کردم اما نمی فهمیدم چرا مامانم که بیشتر وقتا دستاش وسط آشپزی و اتو کردن و .... می سوخت و تاول های بزرگ و آبکی می زد و بعدشم تاول ها می ترکید و پوست سوخته بیرون می زد بدون ذره ای اخم باهاش لباس می شست... ظرف می شست و هزار تا کار دیگه می کرد و یه دفعه نمی گفت آخ دستم... می سوزه... نمی تونم انگشتم رو خم کنم... م...
11 مهر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد