رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

رادمهر

این روزهای آلوده...

نمی دونم قراره ما آدم بزرگا با این زمین چی کار کنیم، با هواش... با گل هاش... با قشنگیاش؛ یه کاری کردیم که وقتی فرشته هامون تو این هوا نفس می کشن تب کنن؛ گلوشون بسوزه، اشک از چشمای نازشون بیاد... چرا آخه؟ رادانم منو ببخش که تو رو جایی به دنیا آوردم که هواش برات تب به ارمغان آورده؛ منو ببخش یه هفته است تب داری، تازه امروز کهیرم زدی، تبت خوب می شه، دوباره داغ می شی، یه هفته است یه گوشه می شینی ، همه اش می گی لا لا، دلت می خواد بخوابی، بازی نمی کنی، خب مگه دل من از چیه؟ فدای کوچولوییات ... فدای اون جون بهشتی ات... فدای اون همه معصومیت فقط منو ببخش 
2 بهمن 1391

بیست ماهه شیرینم...

بیست ماهگیت مبارک بیست ماهه شیرینم... چقدر این روزا حس می کنم مستقل شدی، چقدر دوست داری خودت تصمیمی بگیری، منم که عاشق این کاراتم. رادان یعنی از لحظه ای که با همیم فقط باید ببینم چه برنامه ای می خوای پیاده کنی تا جلوی فاجعه رو بگیرم؛ یا روی دسته مبلی یا صندلی یا با پریز برق می خوای بازی کنی  یا از تختت می خوای با سر بیای پایین یا چشماتو می بندی و راه می ری یا.... خب به من رحم کن ماااااااااادر جان؛ من سر جمع اندازه یه نصف آدم هم توان ندارما ولی نه با تو که هستم پر توان ترینم... مگه می شه مادر باشی و توان نداشته باشی حتی در سخت ترین لحظات... شیرینی زندگی ام تمام لحظه های قشنگت ثبت می شن و من هر روز می شینم تماشاشون می...
18 دی 1391

یک مادرانه آرام...

تازگیا نصف شبا یواشکی می زنم زیر قولم و می یام یواشکی می یرمت تو اتاقمون و می خوابونمت پیش خودم، بعد به اون صورت ماهت نگاه می کنم و صدای نفس های قشنگت رو روی گونه ام حس می کنم و آروم می خوابم بعد تا می یاد خوابم سنگین شه یه پاشنه کوچولوی صورتی می یاد تو صورتم... تو چطوری می چرخی؟ آخ که عاشقتممممم وقتی دارم غذا می پزم می یای می گی هم هم... آخه فسقلی چی رو می خوای هم بزنی؟ قابلمه داغ رو؟ مجبور می شم یه قابلمه و ملاقه بدم بهت بلکه بی خیال شی ... بعضی وقتا کلی با هم دست می زنیم و می رقصیم؛ آخ که تو نمی دونی چه کیفی می ده یه مامان با پسر کوچولوش برقصه... تازه اون موقعی که با هم چشم بازی می کنیم رو نمی دونی چه خبره؟ تو چشم می ذار...
10 دی 1391

چند تا عکس از مامو...

این روزا برام شیرینن چون تو داری بزرگ می شی نمی دونم عکس نوزادیات رو مبینیم دلم غنج می ره برات اما وقتی صدات می کنم می گم رادمهر شیشه ات رو بیار تندی می ری می یاری ذوق می کنم می گم جان دلم دیگه انقدر بزرگ شدی که متوجه همه چی می شی حالا نتیجه چی شد؟ نمی دونم...فقط می دونم مامانا تکلیف شون با خودشونم روشن نیست از یه طرف دوست دارن قد کشیدن نی نی ها رو ببینن از یه طرف دیگه وقتی فیلم نوزادی های نی نی رو نگاه می کنن گریه می کنن... فدای قد کشیدنت شیرین تر از جونم؛ اینم چند تا عکس از روی ماهت:           ...
30 آذر 1391

نوزده ماهگیت مبارک

نوزده ماهگیت مبارک عزیزترینم... شیرینم... گوشه دلم... پسرم... رادانم چقدر برام راحت شده گفتن از این ماه های رفته... چقدر این ماه ها دارن زود زود میرن... نمی دونم من خسته ام و سرعتم کم شده یا زمان خیلی زرنگ شده... نوزده ماهه شیرین من این روزا تقریبا تمام خونه مون در کنترل کامل توئه؛ خونه مون یه جورایی شده پادشاهی کوچک رادان... پادشاهیت مستدام نازنینترینم... می شینیم که تو ماشین تو به بابا می گی آنگام... آنگام؛ یعنی آهنگ بذار بعد حرکت کن؛ قربون دل کوچولوی شادت بشم؛ لطفا به خاطر دل منم که شده شاد بمون نمی دونم چرا تازگیا انقدر پستونکی شدی؛ گوم گوم این صدای توئه که می گی پستونکم رو بدین، حالا چرا بهش می گی گوم نمی دونم بهت م...
19 آذر 1391

برای پرهام...

اینو برای تو می نویسم پرهام که وقتی بزرگ شدی و قد کشیدی و داماد شدی یادم بمونه که یه دونه بزنم پشتت و بگم این طلب من و خاله های دیگه ات بابت اشکا و دل نگرانی های امروزمون... می دونم که اون موقع قدم به قدت نمی رسه اما کفش پاشنه بلند می پوشم؛ خوبه؟ پرهامم الان که دارم اینو برات می نویسم دعای پاک یه لشگر قلب عاشق دنبالته؛ آخه پسر نوزده ماهه ما باید به سلامتی داماد بشه و من می خوام اون روز رو ببینم آخه یه جورایی تو داداش دوقلوی رادان منم می شی... پرهاممون به دعای همه شما خواننده های مهربون وبلاگ رادمهر نیاز داره... از رفقایی که همیشه با نظراتشون منو شرمنده می کنن تا اونایی که می یان می خونن و می رن و من به حضورشون افتخار می کنم ...
11 آذر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد