رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

رادمهر

چقدر تو قشنگی...

دیروز تا اومدیم خونه تو رفتی سراغ ماشین شارژی و من مثل همیشه تند تند مشغول کار خونه شدم... همون وسطا که داشتم مثل مرغ تند و تند از رو زمین وسایل تو رو جمع می کردم یهو گفتی مامان آدو گفتم جانم.... گفتی : تو چقد خوشگلی... من: غش کرده بودم نتونستم جواب بدم... واقعا برای چند لحظه نتونستم جواب بدم... بعد که به خودم مسلط شدم گفتم خدایا شکرت که بچه ها به چشم ماماناشون و مامانا به چشم بچه هاشون زیبا می یان...اینجوری دلامون همیشه شاده...آخه به نظر من مادر تو خوشمل ترین پسر دنیایی... حالا فکر کن من از اون روز چه حالی دارم... هی می رم تو آینه صورت خودم رو نگاه می کنم هی نگاه می کنم بعد با خودم می گم خب حتما رادان یه چی دیده که می گه...
23 تير 1392

چشم... بی بلا

چشمای قشنگت بی بلا... جان شیرینت سلامت... بله های  شنیدنیت پایدار تازگیا صدات که میکنم می گی بله و وقتی یه چی بهت می گم می گی چشم هر چند بازم کار خودتو می کنی اما همون گفتنش منو لبریز می کنه از یه حس عجیب مادرانه... چقدر می چسبه این حس های مادرانه...چقدر قشنگ بلدی مادر بی تجربه اما عاشقت رو عاشق تر کنی...  رادان داری یاد می گیری بازی دسته جمعی تقسیم کردن اسباب بازی هات ...گوش کردن به حرف های بزرگترها.... عاشقتم عزیزترینم عاشقتممممم  
20 تير 1392

اولین تولد دسته جمعی بر و بچ اردیبهشتی

کلا نمی دونم چرا اما تولد بچه های اردیبهشتی رو آخرین روز بهار برگزار کردیم خیلی به تو خوش گذشت...بادکنک بازی و آهنگ و کلی نی نی شاد و خوشگل با مامانای مهربون و دوست داشتنی که همگی تمام بچه های تاپیک رو مثل نی نی خودشون دوست دارن در نتیجه کلا جو سرخوش ها و شاداب ها جمع بود که البته جای چند گل هم خالی بود در این جشن زیبا طبق رسم مکزیکی تو از خاله الهه یه ست لوازم نجاری با یه باب اسفنجی شلوار مکعبی کادو گرفتی که البته خیلی هم با دریل اون ست حال کردی چون مال خودت دریل نداره و حالا قشنگ می تونی مخ ما رو سوراخ کنی و منم با شلوار مکعبی مشغولم و من و تو هم برای بردیای عزیزمون هدیه گرفتیم... خلاصه جمع اردیبهشتی ها هر جا باشه اونجا خو...
1 تير 1392

خودم...خودم

خودم آب بریزم، خودم آهنگ بذارم، خودم بخورم، خودم بشورم، خودم برم، خودم بیام...خودم... خودم... خودم این تلاش کودکانه برای استقلال بیشتر و ثابت کردن خودت دیدنیه اما طفلک این اعصاب و روان من و بابا و وسایل خونه که یکی پس از دیگری داره می ترکه... بعضی وقتا چشمامو می بندم که عمق فاجعه رو کمتر ببینم... آخه مگه می شه بطری آب رو بدم به تو تا توی لیوان آب بریزی و کل آشپزخونه رو خیس نکنی... نه که کلا در تلاشم که خونسرد باشم همه اش مجبورم چشمامو ببندم که جیغم نره آسمون... عزیز دلم بزرگ شدنت مبارک، استقلالت مبارک، سعی ات برای روی پای خودت بودنت مبارک... تلاش های کودکانه ات برای تجربه های بیشتر مبارک... پولادین شدن اعصاب ما هم مبارک......
29 خرداد 1392

یخ بذارم؟

هر وقت زمین می خوری و سر نازنینت به جایی می خوره فوری یه کیسه یخ رو می ذارم روی سرت تا جاش باد نکنه و دردش آروم شه... چند روز پیش داشتم وسایلت رو از زیر اپن آشپزخونه جمع می کردم بی هوا سرم رو بلند کردم خیلیییی محکم خورد به لبه اپن چشمام سیاهی رفت از درد، همون جا نشستم و گفتم آیییییی سرم... یهو دیدم بدو بدو اومدی یه دستمال از آشپزخونه برداشتی و مچاله کردی تو مشت کوچولوت و می گی مامان یخ بذارم...یخ بذارم بعد گذاشتیش روی سرم و مالیدیش... من درد یادم رفته بود... به چشمای قشنگت نگاه می کردم و گوله گوله اشک می ریختم دست خودم نبود... گذاشتم حسابی سرم رو بمالی تازه خودمم لوس کردم که بیشتر این کارو بکنی . نمی دونی چه لذتی داشت بعد دستات رو گرفتم تو...
20 خرداد 1392

هم بازی ها...

الان دیگه یک هفته است که کامل با شیشه و شیر خشک و ... خداحافظی کردیم؛ بعد از دوسال اون سینی کوچولوئه رو کابینت که توش یه فلاکس کودکانه ، دو تا شیشه شیر در دو سایز مختلف ، یه قوطی شیر خشک و این چیزا بود جمع شد... حالا دیگه شبا کامل می خوابی و غر غر شیر نمی کنی... بهتره اما جای اون سینه برای همیشه روی کابینتمون خالیه... الان برای این که هر چی بیشتر فراموش کنی کارمون بازیه و بازی... منم هم بازیت؛ نمی دونم قد من شده زیر یه متر اندازه تو یا تو قدت شده یک و شصت و خوردی خلاصه که حسابی هم قد شدیم؛ از سر کار نرسیده تو پله ها می یایی بغلم و می گی مامان چشم بذارم؟ من: بذار مامان جون من دستامو صابون بزنم ... رادان: منم صابون منم کف بازی... من: نه ب...
13 خرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد