رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

رادمهر

رادمهر در محل کار مامان

برای اولین بار بعد از 2 سال و چهار ماه به اصرار رفقا بالاخره آوردمت محل کارم از اونجا کا اعتباری به صبحونه های اداره نیست تو خونه بهت تخم مرغ دادم که خیالم راحت باشه بعدشم لباس بیرون پوشیدی خوابالو با ما اومدی از خونه بیرون.... امروز اینجا پیش مامان و دوستا و همکاراش بهت خوش گدشت... تازه تو همه رو شاد کرده بودی.... اصلا مگه می شه یه پسر کوچولوی 2 سال و چهارماهه جایی بره و اون جا پر از شادی نشه؟ کلی با کامپیوتر مامان انگری بردز بازی کردی...خوراکی های خوشمزه خوردی... جایزه گرفتی و با هم کارتون تماشا کردیم. برای اولین هدفون گداشتی رو گوشت و کارتون میکی موس رو دیدی و وسطاشم بغل من لالا کردی... خواب که بودی همکارم گفت بدارش رو مب...
13 شهريور 1392

روزهای رادمهری

این روزا روزای رادمهریه... آخه تمام لحظه هامون با شیرین زبونی های تو می گذره؛ دارم می برمت خونه مامانی، خودت به من می گی : مامانی نزنی، جیغ نکشی، گریه نکنی...استامیس (اسمارتیز) بخر بیار!!!!! شبا دیگه روی پام نمی خوابی، دوست داری خودت بخوابی، می یایی دمرو دراز می کشی پیشم و می گی مامان ماساژ بده... آخه تو ماساژو کجا یاد گرفتی وروجک؟ امان از اون روزی که یه چیز ممنوع و یا بی موقع می خوای... درست قبل از خوردن شام: مامان بستنی بده... رادمهر شام بخور بعدا... بستنی بده... عزیزم بعد شام... بستنی بده... نخود فرنگی بعد شام... بستنی بده... وروجک بعد شام...بستنی بده... تقریبا اینجاهاست که مراحل کامل ایزوگام به روش 2013 رو کامل رو اعصاب ما ا...
22 مرداد 1392

عکسای رادی رادانی...

       تو عکس اولی کلاه بابا جون رو برداشتی و داری باهاش شیطنت می کنی... عکس دومی گوشی منو که خیر سرم یواشکی گذاشته بودم شارژ برداشتی و داری با سینا حرف می زنی... تو عکس سومی رفتیم یه پیک نیک کوچولو تو لواسون، خوشم می یاد اهل حالی... گفتی مامان چای و شیرینی بده... بعدشم گفتی برات میز درست کنم تا بشینی و برای خودت چای و شیرینی بخوری... راستی راستی که با تو شادی تو بغل آدمه  ...
20 مرداد 1392

عمو فنگلا و آنگاندان

چند وقتیه دو تا آدم یا نمی دونم جونور جدید اومدن وسط زندگیمون... عمو فنگلا و آنگاندان... می گم رادمهر چی کار می کنی؟ می گی بازی می کنم؛ می گم کجایی؟ می گی : با عمو فنگلا تو اتاق بازی می کنم... می گم عمو فنگلا کو؟ می گی : اونجاست...اما من غیر از خودمو خودت هیچی نمی بینم... چند شب پیش چراغ اتاقت خاموش بود، با هم داشتیم تلویزیون می دیدیم، گفتم برو از اتاقت پوشک بیار عوضت کنم، گفتی چشم (چشمت بی بلا) رفتی تا دم در اتاقت و برگشتی و گفتی بیا چراغ روشن کن آنگاندان اونجاست... منم بلند شدم بیام تکلیفم رو با این آنگاندان روشن کنم اما غیر از جک و جونورای اتاقت چیز دیگه ای ندیدم... تازه فهمیدم اونی که دوستش داری عمو فنگلاست، یه چیز دیگه هم فهم...
31 تير 1392

دوستت دارم

چقدر این جمله قشنگه...چقدر به آدم آرامش می ده البته بعضی وقتا هم آدم رو از کنترل در میاره مثل اون وقتی که تو به من گفتی مامان دوستت دارم من تقریبا از کنترل دراومدم از شادی... شادی شنیدن جمله ای که کوچکترین ریایی توش نبود، رنگ نداشت، شیله پیله نداشت... پاک پاک مثل روح زلالت... خوشا به حالم که انقدر عمر داشتم که این جمله رو از زبون شیرینت بشنوم... این خود خود خوشبختیه... به همین سادگی...به همین خوشمزگی بهانه هر لبخند و شادی... عزیزترینم... دوستت دارم
31 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد