رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

رادمهر

قهر من و تو

بعضی وقتا آبمون با هم تو یه جوب نمی ره؛ تو می خوای کار خودتو بکنی و منم به حکم مادر یودنم مجبورم سفت و سخت جلوت بایستم... آخیییی قربون اون نگاه کودکانه ات که وقتی عصبانی می شم ازم می دزدی و صورت ماهت با دستات قایم می کنی تا منو نبینی...... آخ که نمی دونی اون موقع ها محکم بودن چقدرررر سخته، اما اگه نباشم.... بعضی وقتا جیغ می کشی ، داد و هوار راه می ندازی ، منم مثلا توجه نمی کنم اما بعد داد و هوارت که تموم می شه یه بار تو قدم پیش می ذاری برای آشتی یه بار من... قدم قدم می یای جلو و می خندی منم بهت می خندم و سفت سفت همو بغل می کنیم و تموم...اما وقتی نوبت منه که البته 99 درصد مواقع نوبت منه وقتی می شنوم گریه و جیغت تموم شده و داری با خو...
10 آذر 1392

روزگار من با تو

روزگار من با تو خوب روزگاریه، آقا خووووووووووب....نه این که همه اش خوشی باشه ها نه اتفاقا، مدام پر از استرس و دل نگرانیه اما روحش قشنگه ، ذاتش شیرینه... مخصوصا این جنگ جدید من و تو سر آموزش خداحافظی با پوشک... آخ که عظیم ترین پروژه های دنیای مهندسی جلوی این مراسم پوشک گیرون کم میارن!!! فکر کن تو نهایت کم کاری رو می کنی و من باید با روی خندون جوری برخورد کنم که مبادا روحیه ات و اعتماد به نفست آسیب ببینه.... آخ که مامان آدو فدای اون روحیه و اعتماد به نفست... هنوز از تب این در نیومده وارد یه تب دیگه می شیم؛ رادمهر: مامان من: جونم؟ رادمهر: خمیر رو کردم تو گوسم من: چیییییییییی؟ رادمهر:خمیر رو کردم تو گوسم من: تو گوشت؟...
26 آبان 1392

30 ماهگی

همین تازگیا بود انگار که تو به دنیا اومدی و اومدیم خونه و دو روز بعد اون اتفاق افتاد... چقدر ترسیدیم. یا اون دو روزی که تو بیمارستان نگهت داشتن و گفتن زردی داری و من با گریه بهت شیر می دادم. همین دیروز بود انگار نوشتم واکسن دو ماهگی رو چی کار کنم؟ یا نه چند روز پیشترش که نوشتم برای اولین بار غلت زدی... اون موقع که واکسن چهار ماهگیتو زدی یادته؟ فرداش خیلی گریه کردی. اون هیچی اصلا ، یادته اولین بار که سینه خیز جلو اومدی؟ وای من دلم غنج می رفت برات؛ اون بادگلوی بالا بلندت یادته تو رستوران؟ همین که رسیدیم شیر خواستی و خوردی بعدشم یه بادگلوی بلند... همه خندیدن به صورتت آخه خودت از صداش ترسیدی... یادته سرت لق لق می خورد نمی تونستی سفت نگهش د...
12 آبان 1392

خواننده و نوازنده

آخ که قربون اون زدن و خوندنت بشم... فدات شم که گیتارت رو برمی داری و می ندازی گردنت و چرخ ماشینت که یه میله بهش وصله رو از رو زمین برمیداری و می گیری جلوی دهنت و می خونی: می شه پرنده باشی، می شه زنده نباشی!!!! آخ که من عاشق این شعر گفتنای شیرینتم عزیز دل مادر... می رم مدرسه، جیبام پاره فندق نداره.... تو بخوون و بخند، تو بخوون و برقص، تو بخوون و شادی کن... تا من از دیدن خوندن و خندیدن و شادی و رقصیدن تو ، زندگی برام شاد بشه، رنگی تر تر بشه، خنده دار تر بشه... جریان لیلا دوست دارم چیه ؟ دیروز راه می رفتی تو خونه و هی می گفتی لیلا دوست دارم... اگه تو دوستش داری خب منم دوستش دارم...کو لیلای تو که انقدر دوستش داری جون ...
8 آبان 1392

گوشه دلم...

اینجا دل یه مادره، صداشو رو از ته ته قلبش می شنوین... وقتی می گم گوشه دلم منظورم این نیست که جات گوشه دلمه، منظورم اینه که گوشه دلم شده رادمهر که جلوی چشمامه؛ گوشه دلم عزیزترینم چه کنم با حال و هوای دوست داشتنت؛ حال و هوای عجیب و غریبی که برای هر امر بدیهی و ساده ای کلی به هم می ریزه؛ یه روز با فکر این که فردا اگه بذارمت مهد چی می شه؟ یه روز دیگه با فکر این که چرا پهلوت کبود شده و زیرش باد کرده و فردا با یه فکر دیگه... به همین آسونی که نیست، خیلییی سخته، من یه چیزی می گم تو یه چیزی می شنوی؛ گوشه دلته، تپ تپ داره جلو چشمت می تپه، هر چی از منطق بگی متوجه نمی شه؛ فقط از عشق باید باهاش بگی، از اون عشقایی که فقط باید یه مادر باشی ت...
27 مهر 1392

رادمهر و کرم های آوازه خوان

رادی رادان برای اولین بار رفت به یه نمایش شاد و موزیکال کودکانه...  انقدر خوشت اومد که دوست داشتی اونا مدام برات آواز بخونن و تو دست بزنی... کلی از ادا و اطواراشون خندیدی... گروه جالبی بودن... خوش گذشت. مهمتر این که مبین و طاها و امیر علی هم بودن... هر چند شما هم دیگه چندان تحویل نگرفتین اما من می دونم که یه روز ما مامانا رو می پیچونین و با هم می رین ددر دودور... عزیزم عاشقتممم مخصوصا وقتایی که صبح زود می یاد کنار گوشم و می گی مامان پاشو ناهار بخوریم ...
17 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد