رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

رادمهر

برای من...

برای من حرف زدنای تو خیلی شیرینه ، لبخند قشنگت موقعی که می فهمی من ناراحتم، گفتن جمله مامان بخند.... وای رادمهر از بهشت اومدی؟ راه می ری و عشق می پاشی شادی می بخشی... ای وای اگر من انانتدار خوبی نباشم... تو داری بزرگ می شی و مسئولیتت داره با تو بزرگ می شه... خدا نکنه که من بی لیاقتی کنم و نتونم اونی باشم که لایق عشق پاک کودکانه توئه....  مسئولیت من در برابر تو چیه؟ فقط غذا؟ لباس؟ بازی؟ به عمق مسئولیتهای مادرانه ام که نگاه می کنم قلبم میریزه... خدایا کمکم کن... کمکم کن بتونم... بغلت که می کنم می بوسمت از فرق سر تا کف پا... انگار فرشته ها هم پا دارن نه؟ موقع خواب پاتو می یاری می گی مامان پامو بخوابون من می بوسمش و می خوابونمش بعد...
30 دی 1392

روزگار ما

روزگار ما با تو با خنده ها و شادی ها با جنجال ها و داد و بی دادها و کار به جای باریک کشیدنا می گذره... خاطراتش می مونه ، خاطرات رنگین کمونی اش... هفته پیش برای اولین بار رفتیم دندون پزشکی مخصوص نی نی ها. خانم دکتر اساسا وارد بود ، آخه دندون پزشکی رفتن جریانت خودش رو داره که بماند، خلاصه که بالاخره رفتیم و خانم دکتر دوندوناتو معاینه کرد و موارد لازم رو گفت، آخرشم از کمد خانم دکتر یه ماشین قرمز جایزه گرفتی و منم یه نفس راحت کشیدم.   برای من خیلی مهم بود که بعد از مراسم از پوشک گیرون برای اولین بار که رفتیم بیرون گفتی مامان ... دارم و من که از دستشویی های بیرون گریزون بودم این بار اما خوشحال تو رو بردم دستشویی... کلا ...
7 دی 1392

من و رادمهر و خورشید بخشنده

می گن اسم آدم هر چی که باشه بهش گرایش پیدا می کنه ، مگه می شه اسمت رادمهر باشه و به خوشید بی توجه باشی؟ مهر من هر روز طلوع و غروب مهر رو نگاه می کنه و کلی داستان شیرین از مهر می گه و می شنوه... هر شب تو با یه قصه از خوشید می خوابی، خورشیدی که ابرا جلوشو می گیرن تا بارون بباره و ... هر شب من باید جای خورشید با تو حرف بزنم بگم که الان پشت کوه های بلند تو خونه ام خوابیدم تا صبح بیام و بوست کنم و صبح که پا می شی برای خورشید بوس می فرستی و من هر بار که این صحنه رو می بینم خوشحال تر می شم که پسر آریایی من فرزند مهر و دی، خورشید رو دوست داره چون خودش بخشی از اونه... خورشید بخشنده ...رادمهر       ...
7 دی 1392

پایان داستان پوشک

بالاخره ماجرای پوشک تموم شد و ما دیگه تو خونه مون نی نی پوشکی نداریم... مبارکه پسر مامان... بزرگ شدی، آقا بودی آقا تر شدی، فدای قد و بالات ... مدتی بود پروژه رو شروع کرده بودیم اما مدام با شکست روبرو می شد تا اینکه طی یک حرکت انتحاری تصمیم گرفتم هر طوری شده این قضیه رو تموم کنم که خب با همکاری خودت تموم شد. سه روز ماجرا طول کشید. روز اول همه اش با شکست روبرو شدم، روز دوم اوضاع با کمک جایزه هایی مثل لواشک و پیس پیسی تو دستشویی و کف مخصوص دست نی نی ها اوضاع یه کم بهتر شد و روز سوم وقتی اومدی خودت گفتی مامان ... دارم من از خوشحالی دست زدم برات... مادرم دیگه کلا مادر بودم اوضاع عجیبی داره روز دوم موقع خواب گفتی پوشک نکن گفتم باشه ی...
17 آذر 1392

... تو دوست بچه ها نیستی؟

حس کنجکاوی کودکانه ات به تو این احساس رو می ده که باید به هر چیزی دست بزنی و لمسش کنی تا بفهمی چیه؛ یه بار وقتی داشتی پیچ گازو می پیچوندی بهت گفتم گاز دوست بچه های نیست نباید بهش دست بزنی.... حالا این شده سوال هر روزت و من باید بشم زبون همه جونورا و اشیا مختلف حالا مثلا وقتی می خوای به گاز دست بزنی ازش می پرسی: گاز تو دوست بچه های نیستی؟ من با صدای کلفت: نه رادمهر من دوست بچه ها نیستم دوست مامانام چند دقیقه دیگه... رادمهر: ماشین لباسشویی تو دوست بچه ها نیستی؟ من به یه صدای دیگه: نه رادمهر من خطرناکم به من دست نزن دو ساعت دیگه تو اتاق خودت...خرسی تو دوست بچه هایی؟ من با صدای خرسی: بعلهههه من دوست شما نی نی هام......
17 آذر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد