رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

رادمهر

برای من تو بهترینی...

برای من تو بهترینی... برای من تو زیباترینی... برای من تو شیرین ترینی... برای من تو عزیزترینی... برای من تو دلچسب ترینی... برای من تو ناب ترینی... بی مانند ترین... برای من مادر تو زیباترین مخلوق پروردگاری...             قربونت برم که انقده کوچولو و ضعیف شدی جوجه خوشگلم...       ...
8 اسفند 1390

پودر صابون شور یا شیرین...

آخه مگه آدم با پودر صابون دوش می گیره؟ مثل همیشه من که رفتم سر ماشین لباسشویی تو هم چهار دست و پا با سرعت یه فوکر خودتو رسوندی به من و از در ماشین آویزون شدی... حالا کی اون بیچاره کنده بشه خدا می دونه... لباسارو با کمک و همکاری صمیمانه تو ریختیم تو ماشین   بعدشم پودر صابون رو که هفت تا سوراخ از دست تو قایمش کردم برداشتم اومدم بریزم تو ماشین دیدم داری سبد لباسارو برمی گردونی   سبد لباسارو گرفتم دیدم عین این پیشی کوچولوها که جیک ثانیه شکارشون رو رو هوا می زنن پودر رو رو هوا زدی اومدم پودر رو ازت بگیرم هول شدی مثلا خواستی ندی به من محکم تکونش دادی و خالیش کردی رو سرت  واییییییی...از ترس زبونم بند اومد....
6 اسفند 1390

شب عید...

عاشق شب عید بودم و هستم ... اون موقع ها نزدیک عید که می شد هی به مامانی می گفتیم بریم خرید...بریم خرید... مامانی هم همیشه می گفت می ریم بذارین مغازه جنس جدید بیارن... و من همیشه می پرسیدم پس کی جنس جدید می یارن؟ می گفت: شب عید...   شب عیدم تو خونه ما از اول اسفند شروع می شد تااااا لحظه سال تحویل که دیگه خود عید بود... من عاشق اون خریدای قشنگ بودم ... مامانی و بابایی ما رو می بردن خرید و ما از کفش و جوراب بگیر تا انواع لباس و کیف و حتی اسباب بازی نو برای خودمون می گرفتیم ... من همیشه اون موقعی که می خواستم کفش و کیف بخرم می دویدم کفش و کیف بزرگترا رو هم نگاه می کردم بعد همیشه به مامانی می گفتم مامان اینا قشنگنا... یه دون...
6 اسفند 1390

بچه که بودم...

بچه که بودم همیشه فکر می کردم چرا مامانم هیچ وقت مریض نمی شه ولی ما هر چند وقت یه بار سرما می خوریم و انقدرم حالمون بد می شه، و مامان برامون سوپ می پزه و می برتمون دکتر و هزارتا کار دیگه برامون انجام می ده... حالا که مامان شدم می فهمم که مامانم مریض می شد خیلی هم حالش بد می شد ولی ما نمی فهمیدیم چون همیشه همون مامانی بود که می شناختیمش بدون کوچکترین اخم... حالا خودم یه هفته است که از تو ویروس سرماخوردگی رو گرفتم و مریضم در حد تیم ملی حتی دلم نمی یاد برم دکی مبادا که چند دقیقه دیرتر برسم پیش تو... پیشونیم داغه داغه ولی تو خونه یه جوری ام که انگار خوب خوبم فقط به خاطر تو که عصرا منتظر منی... یه بار دراز کشیده بودم دست...
2 اسفند 1390

دلم غصه داره...

خیلی دلم غصه داره، چرا هیچی نمی خوری؟ چرا لب به هیچ خوراکی نمی زنی حتی دنت شکلاتی رو هم که انقدر دوست داشتی دیگه نمی خوری... دیروز داشتم لباسات رو عوض می کردم دستم قشنگ دنده های کوچولوت رو حس کرد... کلی اشک ریختم برای کوچولوییات... برای پای چشمای قشنگت که گود افتاده... کی تو رو مریض کرد آخه... چقدر بگم آدم مریض نباید نزدیک بچه بیاد چه برسه به این که بغلش کنه و بچلونتش... با اینکه شربت آموکسی داره تموم می شه اما هنوز سرفه های تو خوب نشده... وای من رادی رادان شیطون و سالم خودمو می خوام... ...
1 اسفند 1390

مگه من نبودم...

نصف شب مثل همیشه گریه کردی، اومدم پیشت... بغلت کردم ... یهو قبلم ریخت... انگار یه گلوله آتیش رو بغل کرده بودم... داغ داغ بودی... من سرد سرد شدم... از ترس صدای قلب خودمو می شنیدم... وای یعنی تبش چند درجه است...وای چرا تب کرده... نکنه یه مریضی خطرناک گرفته؟ نکنه... نکنه.... حتی توان این که بذارمت زمین رو هم نداشتم... با هم رفتیم سراغ داروها و قطره استامینوفن رو دادم خوردی بعد تبت رو اندازه گرفتم... نزدیک ٣٨ درجه... انقدر تو بغلم نگه داشتمت تا تبت اومد پایین بعد سرفه های وحشتناک شروع شد...باورم نمی شد این صدای سرفه تو باشه... دوباره تبت رفت بالا... مگه پیشونی من نبود که پیشونی تو داغ می شد... مگه تن من نبود که تن ...
29 بهمن 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد