رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

رادمهر

ترس های من...

بعضی وقتا توی دلم خالی می شه...وقتی تو می دوی، وقتی هر وسیله ای که خطرناک تره رو بیشتر دوست داری و برای رسیدن بهش تلاش می کنی و بعضی وقتا هم موفق می شی، وقتی از در و دیوار بالا می ری و برمی گردی به من نگاه می کنی که ببینی نگاهت می کنم یا نه؟ من می ترسم حتی وقتی تنهام و تو پیشم نیستی اما می بینم یه ماشین با سرعت زیاد داره ویراژ می ده و می ره... می گم اگه رادان اینجا بود چی؟ اگه بزرگ شه و واسه خودش بره بیرون و از این ماشینا جلوش بیان چی؟ من خیلی ترسای دیگه تو دلم دارم... نمی تونم بگم... اما از وقتی مادر شدم این دلهرهه همیشه با منه... من تو رو شیش دونگ سپردم دست خدا... خدای خوب و مهربون من اینی که سپردمش بهت بخشی از وجود من نیست،...
4 مرداد 1391

یه مسافرت کوچولو...

یه مسافرت کوچولو دیگه با رادی رادان... بودن با تو وقتی که داری چیزهای جدید کشف می کنی بهترین لحظات عمرمه برای اولین بار دریا رو درست و حسابی دیدی و حسش کردی... عید هوا بارونی بود من کنار ساحل نبردمت اما این بار هوا عالی بود وقتی دمپایی های کوچولوت رو از پات درآوردم و گذاشتمت رو شن های ساحل چندشت شد... خیلی خنده بود، از این که این شنا چسبیده بودن به پات لجت گرفته بود...اومدی بغلم و با دستات خواستی کف پاتو پاک کنی دیدی چسبید با دستت اومدی دستت رو با تنت پاک کنی دیدی چسبید به شیمکت و خلاصه تمام جونت شد شن... منم فقط به کارات می خندیدم  بردمت کنار آب... پیش دریا... بغلت کردم و با هم نشستیم تو آغوش دریا... چقدر دریا با پسر لط...
1 مرداد 1391

همه عاشقی های من...

من مادر عاشق وقتی ام که تاتی تاتی می ری سمت تلویزیون و با انگشتت به صفحه اش اشاره می کنی و می گی اه..اه...یعنی روشنش کن عاشق وقتی ام که دستمال مرطوب تمیز از من می گیری و چرخت رو تمیز می کنی عاشق وقتی ام که می ری تو تختت و سرت رو قایم می کنی پشت دور تختیت و هی می گی ا..ا... یعنی بیا دالی بازی کنیم عاشق وقتی ام که شیطنتت گل می کنه و می یای طرفم مثل پیشی از سر و کولم می ری بالا و صداتو نازک می کنی و هی می گی ا...ا... عاشق وقتی ام که غذایی رو که برات درست کردم با میل می خوری... که البته بیشتر وقتا فوتش می کنی تو صورتم عاشق وقتی ام که می ری پشت در حموم و هی می گی آب... آب... یعنی منو ببر آب بازی کنم عاشق وقتی ام که ...
24 تير 1391

دوست داشتنی های تو...

حالا که دیگه داری برای خودت یه آقا کوچولوی کامل می شی کلی علاقمندی های خاص خودت رو داری مثل من...مثل بابا... *وقتی میبرمت پارک مثل سنجاب از وسایل ورزشی تو پارک بالا میری و خیلی دوستشون داری، عاشق سرسره ای و نمی خوای ازش بیای پایین...تا صبحم بازی کنیم خسته نمی شی... *آب بازی برای تو یعنی بهترین و عالیترین تفریح دنیا؛ مامانی بعد از ظهرها برات تو یه لگن بزرگ آب پر می کنه و می ذاره توی بالکن تو می شینی کنارش و تمام جونت و بالکن رو خیس خیس می کنی؛ وقتی می برمت حموم می ذارمت توی وانت و تو یه نیم ساعتی مشغول آب بازی هستی، می خوام دستای کوچولوت رو بشورم هی می گی آب...آب... و می خوای آب رو بگیری... داریم با هم تاتی می کنیم یه چاله کوچولو ک...
19 تير 1391

هریجان با رادان شیطون

چالوس... روستای بکر هریجان... یه بار دیگه از دست دود و دم تهران پناه بردیم به دامن پاک طبیعت... گفتم که من و بابا عاشق طبیعتیم و حالا تو یه پله از ما رفتی بالاتر رفتیم یه جای جدید که تا حالا نرفته بودیم... چقدر قشنگ بود... چقدر آرامش داشت... چقدر پر شدیم از حس های قشنگ... چقدر از دیدن تو وقتی دنبال اسبا می رفتی لذت بردیم... چقدر کیف کردیم وقتی دیدیدم توی آب آبشار زیبای اونجا نشستی و پاهات رو گذاشتی توی آب؛ حتی وقتی پاهای کوچولوت از سرمای آب صورتی شده بود هم نمی خواستی بیای بیرون... چقدر خندیدیم وقتی دیدیم موهای فرفریت توی مه غلیظ اونجا فرتر شد... چقدر بهمون خوش گذشت وقتی گوساله های کوچولو دمشون رو تکون می دادن و تو می خندیدی و می د...
17 تير 1391

14 ماهگیت مبارک عزیزترینمممم

میوه دلم، عزیز دلم، عزیزترینم امروز ١٤ ماهه شدی و من انقدر غرق در تماشای دیدن روی ماهتم که فراموش کردم تو روز به روز داری مستقل تر و بزرگ تر می شی... وقتی خیلی ازم آویزون می شی و حتی نمی ذاری یک آن به حال خودم باشم گاهی اوقات خسته می شم ولی از اون طرف هر وقت می بینم واسه خودت داری مستقل می شی و هر روز بیشتر روی پای خودتی ته دلم می لرزه... ١٤ ماهه که تو خونه مون بوی صابون و لوسیون بچه می یاد و من وقتی در خونه مون رو باز می کنم یه جوری نفس می کشم که همه این بوهای خوب رو یهو مال خودم کنم بعدشم می گم آاااخیییش چه عطری دارن فرشته ها... ١٤ ماهه که یه دونه چایی رو تنهایی تا آخرش نخوردم مگر این که جایی بودم که تو نبودی... آخ...
13 تير 1391

بلبل من...

شدی بلبل خوشگل من... آقاهه کنار خیابون داره آب می خوره تند و تند می گی آبه... آبه... اونم نه یه بار و دوبار از اینجا تا آخر اتوبان صدر... می خوای تاب سوارت کنم می گی آب...آب... می گم تاب... تاب... تو می گی آب... آب... می ری سر پریز برق منو نگاه می کنی و تند تند می گی جیز..جیز... می گم نکن... دست نزن؛ در حالی که داری انگشتتو با زور می کنی تو پریز برق بهم می گی جیز...جیز... هر وقت می ری سر سطل لگوهات با ملاقه من هم می زنیش و می گی زا زا...زا زا... حالا کی منو در حال هم زدن غذا دیدی که داشتم شعر زا زا می خوندم، نمی دونم... هر جمله ای که می گیم تو آهنگشو با اده بده می زنی... هیچ کدوم از کلمه هاشو نمی گی ها فقط با اده بده آهنگشو...
10 تير 1391

دل مادرانه من...

می فهمم که داری بزرگ می شی می دونی از کجا؟ از قدم های پسرونه پر از شیطنتت که هنوز درست راه نیفتاده می خوای بدویی  از توپ بازی کردنت از این که خودت می ری سوار چرخت می شی و خودت هم پیاده می شی مثل آدم بزرگا   از این که دیگه یاد گرفتی وقتی می ری بالای میز به جای سر با پا بیای پایین از این که دوست داری با ما غذا بخوری از این که مثل بابا عاشق دلستری و انقدر می خوری که باید از دستت قایمش کنیم از این که مثل مامان دوست داری با چایت شیرینی کیشمیشی بخوری از این که هر وقت دستامو می ذارم روی صورتم می یای برمی داری و می گی ا از این که فرار می کنی و منو نگاه می کنی و دوباره و دوباره تا من بیام دنبالت و...
5 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد