رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره

رادمهر

عمو... عمو

به حساب فامیلی و این حرفا تو عمو نداری اما برای خودت به اندازه یه دنیا عمو جور کردی... تو این دنیا برای تو غیر از بابا و بابابزرگا بقیه آقایون عموان... می ریم سوار آسانسور بشیم به آقای همسایه می گی عمو...عمو... آقای همسایه هم می گه آخی منو می گه، جان عمو بعد از نونش به تو تعارف می کنه تو هم نه نمی گی و یه تیکه جدا می کنی و می خوری ( جالبش اینه که خونه خودمون نون نمی خوری ها)...تو پیاده رو آقاهه داره تند تند می ره تو داد می زنی عمو عمو... برمی گرده نگاهت می کنه و لبخند می زنه... تو ماشین نشستی برای همه دست تکون می دی، بعضیا برات دست تکون می دن و بعضیا هم نگاهت نمی کنن و میرن ... یه بار یکی گفت برادر زاده ام منو این جوری با عشق صدا نم...
20 آبان 1391

رادانم 18 ماهه شد

عزیز دل مامان ١٨ ماهه شدی... یعنی یک سال و نیمه... یک و سال و نیمه که من دارم تمرین می کنم تا شاید بشم انگشت کوچیکه مامانایی مثل مامان خودم... ١٨ ماهه که خونه ما دیگه مرتب نیست... تقریبا هیچ چیزش سرجاش نیست غیر از گاز و یخچال و این جور چیزا... ١٨ ماهه که میز پذیرایی رفته گوشه خونه... ١٨ ماهه که زیر مبلا و صندلیا پر از هویج نصف نیمه  تا ماشین کوچولو و لگوئه... ١٨ ماهه که روی همه وسایل خونه مون جای ١٠ تا انگشت کوچولوئه... ١٨ ماهه که خواب شبانه مون آگاهانه است...١٨ ماهه که یه بشقاب کوچولوی عکس دار رنگی رنگی به میز غذامون اضافه شده... ١٨ ماهه که یه جفت کفش کوچولو اومده تو جاکفشی... ١٨ ماهه که یه صدای خنده به خنده های خونه مون اضافه شده.......
14 آبان 1391

لغت نامه رادمهر

انگوم... انگوم این وقتیه که در یخچال باز شده و تو چشمت خورده به انگورای توی یخچال ساعه... ساعه این وقتیه من از سر کار اومدم و دارم ساعتم رو از دستم باز می کنم ( یعنی ساعتت رو بده به من) دادا... به داداش سینا و داداش پارسا می گی (کلا خودت رو راحت کردی) زی... وقتیه که زیتون دادم بخوری و خیلی خوشحالی گوگه... وقتیه که دارم گوجه می ریزم تو غذا و تو دیدی (یعنی با زبون خوش به من گوجه بده) سزی... انواع سبزی رو شامل می شه نی نی ... همه بچه ها می شن نی نی( یعنی بچه ١٠ سالشه ها اما تو بهش می گی نی نی ) هاپو... شامل کلیه عروسک های پولیشی می شه این... این وقتی اسم چیزی رو نمی دونی می شه این توو...توو یعنی توپ (اگ...
10 آبان 1391

من و رادان و قایم موشک

آخ که چه کیفی می ده آدم با تو قایم موشک بازی کنه... من این ور صندلی روی زمین می شینم و چشم می ذارم تو اون ور صندلی می ایستی و منو نگاه می کنی، بعد من مثلا می یام تو رو پیدا کنم، نگاهت نمی کنم و هی الکی می گم رادان رادان کجایی و تو می خندی و من مخصوصا نگاهت نمی کنم چون می خوام بیشتر و بیشتر این صدای قشنگ رو بشنوم، بعد یهو می یای جلوم و خودتو به زور بهم نشون می دی منم از خدا خواسته بغلت می کنم و سفت می چسبونمت به خودم و از اعماق وجودم نفس می کشم... آخیششش رادان بغلمه... می شه همیشه با هم از این بازیا بکنیم؟ من قول می دم خسته نشم اما تو هم قول بده همیشه مثل الان پایه باشی؛ وقتی می یای دستم رو می گیری و منو با خودت می بری تو اتاقت تا ...
3 آبان 1391

نازک مثل برگ گل

می دونی چقدر دل نازکی برگ گلم؟ می دونی... کوچیکتر که بودی فهمیده بودم اما گفتم تصادفیه و بی خیال شدم اما این چند روز مطمئن شدم مخصوصا وقتی که به عمد امتحانت کردم. برده بودمت حمام... داشتی آب بازی می کردی و منم سرخوش از دیدن تو واسه خودم زدم زیر آواز،آوازم ریتم تندی نداشت ... یه آواز ملایم... یه بار گفتی ماما... من یه کم آب بهت پاشیدم و همچنان می خوندم دوباره گفتی ماما یه عروسک گذاشتم جلوت اما بازم به صورت نازت نگاه نکردم... بعد از چند لحظه نشستم جلوت تا صورت ماهت رو بشورم دیدم بغض کردی و آروم داری اشک می ریزی... واییییییی خدا، می خواستم خودمو بکشم... بغلت کردم زدی زیر گریه بلند بلند... یهو یادم اومد تو آواز غمگین دوست نداری......
30 مهر 1391

سلام صبح روشن من...

امروز از خواب که بیدار شدی تو تختت ایستادی و گفتی س... یعنی سلام...اومدم بهت بگم: سلام صبح روشن من... سلام نوید روزهای خوب من... سلام زیبای شیرین من... سلام گوشه دلم... سلام عزیزترینم... سلام رادی رادانم... سلام... چقدر دارم از بزرگ شدنت لذت می برم... انقدر دلم می خواد زودتر ازت یه جمله کامل بشنوم؛ انقدر که تو خواب دیدم داری باهام حرف می زنی... دوست دارم این کلمه گفتنای شیرینت زودتر بشن جمله ... وقتی به انگور می گی انگوم یا به ساعت می گی ساعه من دلم ضعف می ره...خب مامانم دیگه، بهم حق بده... حالا هم یاد گرفتی دستت رو به جای سینه می ذاری رو شکمت و می گی س... منم کیف می کنم، کیف مادرانه، از اون لذت های ناب ...
26 مهر 1391

روزت مبارک کودکمممم...

ای که با آمدنت زیباترین لحظه های عمرم را رقم زدی. ای که با همدم شدنت واژه ها جلوه ی دیگری گرفت. ای بهترین ارمغان زندگی با آمدنت به من آموختی زندگی با عشق گذر لحظه ها نیست بلکه عطر و بوی دیگریست. فرزند نازنینم مرا رفتنیست و تو خواهی زیست. من فرشته نبودم ولی تا آنجا که توانستم تلاش کردم تا انسان باشم و تو هم اینچنین باش... اما تا به چرخش دورانم این آرزوها را در ذهنم برای تو خواهانم: برایت از طلا تختی، و راهی رو به خوشبختی، برایت عمر نوحی را، وقار همچو کوهی را، حیات مملو از خوبی، برایت شاد بودن را، به دل آزاد بودن را، صداقت را، محبت را، شرافت را، برایت من دعا دارم... (برگرفته از کتاب سوته دلان)   رادانم... کودکم.....
17 مهر 1391

هفده ماهگیت مباررررررررک رادانم

هفده ماهگیت مبارک شیرینم... شیطونکم...رادمهرکم... نمی دونم چرا فکر می کردم تو که بزرگ شی کمی کارام سبکتر میشه البته همه بهم می گفتن که اشتباه می کنم اما من باورم نمی شد... حالا فهمیدم که درست می گفتن... دیگه حتی اندازه یک پلک زدن هم نمی تونم چشم ازت بردارم... از میزا می ری بالا و بعد می یاد لبه میز می ایستی و منو نگاه می کنی؛ واییییییی من چه حالی می شم تا بگیرمت... از مبلا می ری بالا بعد از روشون می ری لب پنجره ها که البته من همه شون رو ٦ قفله کردم... همین روزاست که انگشت کوچولوت تو دکمه پاور تلویزیون گیر کنه از بس می ری سراغش و خاموش و روشنش می کنی؛ قبلا نمی تونستی از موانعی که درست کردم رد شی ولی تازگیا خیلی راحت می ری سراغش و با ...
15 مهر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد