رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

رادمهر

عاشقانه های مادرانه

الان که سرکارم دلم و روحم و جونم همه اش پیش توئه... همه اش با خودم می گم مامان ایگا بابا ایگا آخه تازگیا هر کاری می کنی به ما می گی که نگاهت کنیم یا می گیم مامان بگیر، بابا بگیر اینو با یه آهنگی می گی که من برای شنیدنش هزار باره اش جونم رو هم می دم... یاد اون روزی افتادم که لب دریا موج می اومد سمتت و خیست می کرد و من می گفتم رادان خیس نشی تو هم می گفتی دریا نکن ای بابا... این ای بابا گفتن تو من و بابا رو به عرش می بره؛ نمی دونم ما خوشبختی رو خیلی ساده گرفتیم یا واقعا شنیدن کلمات قلمبه سلمبه از زبون یه پسر کوچولوی بیست و سه ماهه واقعا عین خوشبختیه... رادانم این روزا رو می خوام دو دستی بچسبم که از دستم نره، صدای خنده های کودکانه ...
18 فروردين 1392

تعطیلات تموم شد

خوش گذشت... پر از تجربه های تازه بود... خوب و بد خوبش این بود که تو دیگه بزرگ شدی حرف می زنی می خوای مستقل باشی کنار دریا توی جنگل توی پارک تنهایی می دویی و با درختا و حیوونا حرف می زنی بهشون سلام می کنی.... بدشم این بود که روز سوم عید دست نازنینت از مچ در رفت... درسته که آقای دکتر زودی جا انداختش اما من به معنی واقعی کلمه مردم و زنده شدم... نه خدا جون اینجا رو نیستم.کوچیکتم اما ما مامانا رو با سلامتی نی نی هامون امتحان نکن.کم میاریم شرمنده ات می شیما. وقتی می ری سراغ گلا و بهشون می گی سلام گلا صبح به خیر من و بابا دلمون همچین از خوشی غنج می ره که باید بریم بگردیم پیداش کنیم و دوباره بذاریمش سر جاش. مثل فرشته ها با طبیعت حرف می...
18 فروردين 1392

با تو همه چی قشنگه...

با تو همه چی قشنگه... خرید قشنگه، خواب قشنگه، خستگی قشنگه، نصف شب بیدار شدن قشنگه، پا به پات دویدن قشنگه، اسباب بازی ها رو داغون کردن قشنگه، رو دیوار نقاشی کردن قشنگه، از دیوار راست بالا رفتن قشنگه... خلاصه همه چی قشنگه غیر از یه چیز... گذر زمان؛ نه گذر زمان قشنگ نیست... این که روز به روز به اون موقع ها نزدیک بشیم که تو بزرگ می شی و یه روزی از پیشم می ری اون وقت من می مونم تک تک خاطره های این روزا... امسال سومین سالیه که تو باهامون و کنار سفره هفت سینمونی... سال اول تو شیمکم بودی و پارسال  کنار هفت سینمون و امسال بازهم کنار هفت سینمونی... پارسال که رسما سفره رو کشیدی رو سرت امسال رو خدا به خیر کنه؛ جون مامان بذار سفره دو روز رو می...
26 اسفند 1391

بیست و دو ماهگیت مبارک

تو همون خونی که هر لحظه تو رگ های منه... تو قشنگی مثل شکلایی که ابرا می سازن... گلای اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن... تو عزیزترین دل منی تو جادوی زیبای دل منی تو گل پسر منی رادانم 22 ماهگیت مبارک... مرد کوچولوی مو فرفری من بزرگ شدن ماه به ماهت مبارک... شیطونی های روز به روز بیشترت مبارک... بلبل زبونی های هر چی بیشترت مبارک... عزیزتر شدن روز به روزت مبارک وقتی از ماشین پیاده می شیم می خوای بری رانندگی ؛ می گم ماشین می خواد لالا کنه برای همین تازگیا از ماشین که پیاده می شی می گی ماشین لالا، آنگام لالا (ضبط ماشین)، لالا... و من عاشق اون ادای کردن کلماتت هستم؛ وقتی نوک زبونی می گی لالا من می خوام درسته بخورمت...
17 اسفند 1391

آرامش مادرانه...

بودن با تو یه جور آرامش داره، یه آرامش غریب که نمی دونم از کجا می یاد، وقتی تو از پشت سرم می یایی و محکم بغلم می کنی و چونه پسرونه خوشمزه ات رو می چسبونی به پشت گردنم و محکم فشار می دی دلم برات غنج می ره آروم می شم از هیاهوی روزگار وقتی بهت می گم رادی رادان پشت مامانو ماساژ بده و تو با دستای پسرونه کوچولوت مامان رو ماساژ می دی می خوام دنیا همون جا وایسته و حرکت نکنه، زمان از جاش تکون نخوره تموم نشه وقتی دستم رو روس سر نازنیت می کشم و موهای فرفریت رو لمس می کنم دلم می خواد همیشه همون شکلی همون جا بمونم وقتی محکم بغلت می کنم و با هم می رقصیم و هی با هم چرخ می زنیم و تو از خنده تو بغلم غش می کنی دلم می خواد زمان نره جلو آخه اگه ب...
26 بهمن 1391

بیست و یک ماهه من

دیگه چیزی نمونده... دیگه کم کم داریم بهش می رسیم؛ به بیست و چهار ماهگی به دوسالگی تو به این که من پیش خودم فکر میک نم که چقدر تو بزرگ شدی به این که همین چند روز پیش بود که تو شیمکم بالا و پایین می رفتی و شب تا صبح لگد می زدی به این که زمان چقدر زود می گذره و به این که من چقدر هر چی جلوتر می ریم بیشتر نگران تو می شم... شدی یه بمب ناپال مهم نیست کجا رو ترکونی مهم اینه که خودت این وسط طوریت نشه، مهم فقط سلامتی توئه، تویی که شدی برکت خونه مون، چراغ همیشه روشن خونه مون... حالا خیلی درست شدما، سعی می کنم کمتر نگران شم اما خیلی وقتا وقتی داری بازی می کنی چشمامو می بندم، وقتی از مبل می ری بالا و پایین چشمامو می می بندم چون اگه نبندم زودی می...
18 بهمن 1391

یه نفس راحت...

خیلی بهتر شدی، اون کهیرهای وحشتناکت خوب شدن، می خواستم یه نفس راحت بکشم یادم افتاد این هوا بدتر از اونیه که بخوای توش نفس عمیق بکشی اما من انقدر از خوب شدنت خوشحالم که کنارت دراز کشیدم و سرم و گذاشتم رو سینه مردونه ات و با هوای نفس های تو نفس کشیدم؛ آخیششششش بوی بهشت می ده، بوی کودکی ، بوی تمام قشنگی های روزگار... این دنیای شلوغ پر سر و صدا فقط با شما کوچولوها قشنگ می شه... دوستت دارم عزیزترینمممممم
8 بهمن 1391

این روزهای آلوده...

نمی دونم قراره ما آدم بزرگا با این زمین چی کار کنیم، با هواش... با گل هاش... با قشنگیاش؛ یه کاری کردیم که وقتی فرشته هامون تو این هوا نفس می کشن تب کنن؛ گلوشون بسوزه، اشک از چشمای نازشون بیاد... چرا آخه؟ رادانم منو ببخش که تو رو جایی به دنیا آوردم که هواش برات تب به ارمغان آورده؛ منو ببخش یه هفته است تب داری، تازه امروز کهیرم زدی، تبت خوب می شه، دوباره داغ می شی، یه هفته است یه گوشه می شینی ، همه اش می گی لا لا، دلت می خواد بخوابی، بازی نمی کنی، خب مگه دل من از چیه؟ فدای کوچولوییات ... فدای اون جون بهشتی ات... فدای اون همه معصومیت فقط منو ببخش 
2 بهمن 1391

بیست ماهه شیرینم...

بیست ماهگیت مبارک بیست ماهه شیرینم... چقدر این روزا حس می کنم مستقل شدی، چقدر دوست داری خودت تصمیمی بگیری، منم که عاشق این کاراتم. رادان یعنی از لحظه ای که با همیم فقط باید ببینم چه برنامه ای می خوای پیاده کنی تا جلوی فاجعه رو بگیرم؛ یا روی دسته مبلی یا صندلی یا با پریز برق می خوای بازی کنی  یا از تختت می خوای با سر بیای پایین یا چشماتو می بندی و راه می ری یا.... خب به من رحم کن ماااااااااادر جان؛ من سر جمع اندازه یه نصف آدم هم توان ندارما ولی نه با تو که هستم پر توان ترینم... مگه می شه مادر باشی و توان نداشته باشی حتی در سخت ترین لحظات... شیرینی زندگی ام تمام لحظه های قشنگت ثبت می شن و من هر روز می شینم تماشاشون می...
18 دی 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد