عاشقانه های مادرانه
الان که سرکارم دلم و روحم و جونم همه اش پیش توئه... همه اش با خودم می گم مامان ایگا بابا ایگا آخه تازگیا هر کاری می کنی به ما می گی که نگاهت کنیم یا می گیم مامان بگیر، بابا بگیر اینو با یه آهنگی می گی که من برای شنیدنش هزار باره اش جونم رو هم می دم... یاد اون روزی افتادم که لب دریا موج می اومد سمتت و خیست می کرد و من می گفتم رادان خیس نشی تو هم می گفتی دریا نکن ای بابا... این ای بابا گفتن تو من و بابا رو به عرش می بره؛ نمی دونم ما خوشبختی رو خیلی ساده گرفتیم یا واقعا شنیدن کلمات قلمبه سلمبه از زبون یه پسر کوچولوی بیست و سه ماهه واقعا عین خوشبختیه... رادانم این روزا رو می خوام دو دستی بچسبم که از دستم نره، صدای خنده های کودکانه ...
نویسنده :
مامان رادمهر
15:05


