رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره

رادمهر

یک مادرانه آرام...

تازگیا نصف شبا یواشکی می زنم زیر قولم و می یام یواشکی می یرمت تو اتاقمون و می خوابونمت پیش خودم، بعد به اون صورت ماهت نگاه می کنم و صدای نفس های قشنگت رو روی گونه ام حس می کنم و آروم می خوابم بعد تا می یاد خوابم سنگین شه یه پاشنه کوچولوی صورتی می یاد تو صورتم... تو چطوری می چرخی؟ آخ که عاشقتممممم وقتی دارم غذا می پزم می یای می گی هم هم... آخه فسقلی چی رو می خوای هم بزنی؟ قابلمه داغ رو؟ مجبور می شم یه قابلمه و ملاقه بدم بهت بلکه بی خیال شی ... بعضی وقتا کلی با هم دست می زنیم و می رقصیم؛ آخ که تو نمی دونی چه کیفی می ده یه مامان با پسر کوچولوش برقصه... تازه اون موقعی که با هم چشم بازی می کنیم رو نمی دونی چه خبره؟ تو چشم می ذار...
10 دی 1391

چند تا عکس از مامو...

این روزا برام شیرینن چون تو داری بزرگ می شی نمی دونم عکس نوزادیات رو مبینیم دلم غنج می ره برات اما وقتی صدات می کنم می گم رادمهر شیشه ات رو بیار تندی می ری می یاری ذوق می کنم می گم جان دلم دیگه انقدر بزرگ شدی که متوجه همه چی می شی حالا نتیجه چی شد؟ نمی دونم...فقط می دونم مامانا تکلیف شون با خودشونم روشن نیست از یه طرف دوست دارن قد کشیدن نی نی ها رو ببینن از یه طرف دیگه وقتی فیلم نوزادی های نی نی رو نگاه می کنن گریه می کنن... فدای قد کشیدنت شیرین تر از جونم؛ اینم چند تا عکس از روی ماهت:           ...
30 آذر 1391

نوزده ماهگیت مبارک

نوزده ماهگیت مبارک عزیزترینم... شیرینم... گوشه دلم... پسرم... رادانم چقدر برام راحت شده گفتن از این ماه های رفته... چقدر این ماه ها دارن زود زود میرن... نمی دونم من خسته ام و سرعتم کم شده یا زمان خیلی زرنگ شده... نوزده ماهه شیرین من این روزا تقریبا تمام خونه مون در کنترل کامل توئه؛ خونه مون یه جورایی شده پادشاهی کوچک رادان... پادشاهیت مستدام نازنینترینم... می شینیم که تو ماشین تو به بابا می گی آنگام... آنگام؛ یعنی آهنگ بذار بعد حرکت کن؛ قربون دل کوچولوی شادت بشم؛ لطفا به خاطر دل منم که شده شاد بمون نمی دونم چرا تازگیا انقدر پستونکی شدی؛ گوم گوم این صدای توئه که می گی پستونکم رو بدین، حالا چرا بهش می گی گوم نمی دونم بهت م...
19 آذر 1391

برای پرهام...

اینو برای تو می نویسم پرهام که وقتی بزرگ شدی و قد کشیدی و داماد شدی یادم بمونه که یه دونه بزنم پشتت و بگم این طلب من و خاله های دیگه ات بابت اشکا و دل نگرانی های امروزمون... می دونم که اون موقع قدم به قدت نمی رسه اما کفش پاشنه بلند می پوشم؛ خوبه؟ پرهامم الان که دارم اینو برات می نویسم دعای پاک یه لشگر قلب عاشق دنبالته؛ آخه پسر نوزده ماهه ما باید به سلامتی داماد بشه و من می خوام اون روز رو ببینم آخه یه جورایی تو داداش دوقلوی رادان منم می شی... پرهاممون به دعای همه شما خواننده های مهربون وبلاگ رادمهر نیاز داره... از رفقایی که همیشه با نظراتشون منو شرمنده می کنن تا اونایی که می یان می خونن و می رن و من به حضورشون افتخار می کنم ...
11 آذر 1391

مامو چی شدی تو؟

پنجشنبه سه تایی رفتیم ددر... چه عصر خوبی بود، اما جمعه؛ چه جمعه بدی بود! خیلی بد... از صبح تو تب داشتی... کم بود اما تنت داغ بود؛ شربت دادم بهتر شدی اما تا اثر می رفت دوباره... عصر شد، بردیمت بیرون، بازی می کردی و می خندیدی اما تنت داغ بود؛ به دکترای کشیک نمی تونم اعتماد کنم، ترسیدم ببرمت یه چیزی بگن که من جا به جا غش کنم یا یه تشخیص اشتباه... نمی دونم، دیشب تا صبح کنار خودم خوابوندمت... خواب که نه، تو ناله می کردی و منم گریه... وای از اون ساعتی که می خواستم دارو بهت بدم؛ چرا اینجوری می کنی؛ یه مامان وقتی می خواد به نی نیش دارو بده به اندازه کافی داغون هست، اینو درک کن، پس دیگه تو با گریه و مامان مامان صدا زدن حال این مامان نالان رو بدتر نک...
27 آبان 1391

مامو...

: رادمهر اسمت چیه؟ : مامو : چی ؟ : مامو آخه رادمهر کجاش شبیه ماموئه؟ مامو اصلا... تازگیا روزی ١٠٠ بار اسمت رو ازت می پرسم تا تو بگی مامو و من دهن خوشمل خوشمزه ات رو بوسه بارون کنم... مامو دوستت دارمممممممممم
23 آبان 1391

دون دون جونم...

آخ که چه دون دون خوشجلی... کی؟ خب تو دیگه... ماجرا از این قرار بود که مامانی و بابایی مثل همیشه زحمت کشیدن و تو رو برای واکسن بردن... منم که مثل همیشه فقط گریه تا کار تو تموم شه....بعد از واکسن که هر دوتا رو هم به دستت زدن اومدی خونه و شاد و خندون...خلاصه قطره استامینوفن کار خودش رو کرد و جلوی تب رو گرفت بعد از دو روز که ما فکر می کردیم همه چی تموم شده تو شب خوابیدی صبح بلند شدی دیدم دونه دونه رو صورتت ریخته بیرون ...٤ یا ٥ تا بود... اول فکر کردم پشه است حتی دنبال پشه خیالی هم گشتیم اما بعد فهمیدیم که شما مثلا سرخک گرفتی... خلاصه بابا جون می رفت و می اومد به تو می گفت دون دون جونم، منم دعواش می کردم مثلا... دیگه ...
20 آبان 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد