یک مادرانه آرام...
تازگیا نصف شبا یواشکی می زنم زیر قولم و می یام یواشکی می یرمت تو اتاقمون و می خوابونمت پیش خودم، بعد به اون صورت ماهت نگاه می کنم و صدای نفس های قشنگت رو روی گونه ام حس می کنم و آروم می خوابم بعد تا می یاد خوابم سنگین شه یه پاشنه کوچولوی صورتی می یاد تو صورتم... تو چطوری می چرخی؟ آخ که عاشقتممممم وقتی دارم غذا می پزم می یای می گی هم هم... آخه فسقلی چی رو می خوای هم بزنی؟ قابلمه داغ رو؟ مجبور می شم یه قابلمه و ملاقه بدم بهت بلکه بی خیال شی ... بعضی وقتا کلی با هم دست می زنیم و می رقصیم؛ آخ که تو نمی دونی چه کیفی می ده یه مامان با پسر کوچولوش برقصه... تازه اون موقعی که با هم چشم بازی می کنیم رو نمی دونی چه خبره؟ تو چشم می ذار...
نویسنده :
مامان رادمهر
10:00





