بازم به خدا بدهکارشدم
قدیما چه جوری بود؟
اون قدیمه قدیما که نه، اصلا همون زمان بچگی ما چه جوری بود؟ همه از کودکی می رفتن دندون پزشکی؟ مثلا اگه نریم نمی شه؟ ... وای آخه از دلم خبر نداری تو که رادمهر...انقدرم خوشحالم که الان نمی تونی این پست رو بخونی... چند تا از دندونات یا خال ریز سیاه دارن یا یه کم وضعش بدتره و پر کردن حسابی می خواد... تو هم فقط با فلوراید تراپی همراهی می کنی و اصلا با دکتر جهت درمان راه نمی یای، برای همین برات وقت آرامش بخشی گذاشته... الان زنگیدن گفتن بیارینش هفته دیگه... وقتی شرایط کار رو گفت یک استرس وحشتناکی منو گرفت که نمی دونم چی کار کنم بدتر از همه اینه که تو بغل ما تو رو با یه آمپول خواب می کنن بعد من و بابا باید از اتاق بیا...
نویسنده :
مامان رادمهر
16:23
خصوصی
بند دلم...
تو نمی دونی که بند دلمی... نمی دونی که یه تیکه از قلبمی که جلوی چشمم داره راه می ره، نمی دونی که عزیزترین دل منی... نمی دونی اگه می دونستی تو خوابم بند دل منو پاره نمی کردی... انقدر این چند روز نگران حالتم و انقدر بابت این ویروس لعنتی تو این روزا تب داری و لاغر شدی که شب تا صبح خوابی ندارم و بیدارم ...عین روح سرگردان تو خونه راه می رم...تبتو اندازه می گیرم، بعد شربت بعد آب... می رم بخوابم دوباره می ترسم تبت بره بالا میام سر می زنم ... بعد می شینم پای تختت... دوباره از اول و هی تکرار و تکرار ... خیالم که مثلا کمی راحت می شه خوابم می بره و با یه کابوس از خواب می پرم... دیشبم دقیقا اینجوری گذشت صبح که بیدار شدم تقریبا یک ساعت بود خوا...
نویسنده :
مامان رادمهر
15:36
دوستای رادمهر
_: رادمهر این همه وسیله برای چی جمع کردی تو کیسه؟ _: داریم با عمو فنگلا و ای گس و رضا میریم سفر!!!!!!! _: رضا کیه؟ _: دوستمه!!! _ ای گس کیه؟ _: برامون آشپزی می کنه منم چای میریزم!!! _: آهان... عمو فنگلا رو هم که از قدیم می شناسم... این بخشی از مکالمه خنده دار من و تو بود تو خونه. یعنی من عاشق این دوستای تخیلی تو هستم؛ بعضی وقتا میبینم ماشینتو برگردوندی روی زمین و داری با رضا تعمیرش می کنی... از حرفایی که با خودت می گی متوجه می شم که تو رضا و الان مشغولین تعمیر ماشین هستین بعضی وقتا هم با عمو فنگلا تلفنی صحبت می کنی منم میام و خودمو قاطی ماجراهای تو می کنم بعد تو گوشی رو می دی به من و ...
نویسنده :
مامان رادمهر
12:30
خصوصی
کودکی های من با تو
این روزا که دیگه بزرگتر شدی و بازی های کودکانه می کنی از این که کنار هم بازی کنیم خیلی کیف می کنم؛ آخه منو می بری به دنیای کودکی خودم. منم کوچولو بودم قایم موشک خیلی دوست داشتم، عاشق خمیر بازی بودم، لگو و خونه سازی هم دوست داشتم و از همه مهمتر عاشق تفنگ بازی و شمشیر بازی بودم... حالا این روزا عصرا که با هم از این بازیا می کنیم من حس خوب و شیرین اون موقع ها می یاد تو ذهنم. وقتی که عصرای تابستون با بچه های کوچه مون انقدر می دویدیم که صورتامون سرخ می شد، وقتی یه جوری قایم می شدیم که کسی نتونه پیدامون کنه: سیب بیا، گلابی نیا... سیب سیب... وقتی با گلوله های نخ مامانی برای خودم نارنجک درست می کردم و پرت می کردم بعد خودم می رف...
نویسنده :
مامان رادمهر
12:41
کلوچه دارچینی
_: مامان منو می بری تاهاتر؟ من تاهاتر دوست دارم... این جمله ایه که بارها و بارها گفتی و من عشق می کنم که تو به قول خودت تاهاتر دوست داری... دیروز برای این که حسابی سورپرایز بشی به بابا گفتم از مهد تو رو بیاره پیش من، اومدی پیش مامان، انگری برد بازی کردی تا ساعت رفتنمون شد، گفتم می دونی کجا می خوایم بریم؟ گفتی : کجا؟ گفتم تاتر کلوچه دارچینی اندازه یه دنیا خوشحال شدی و بالا و پایین پریدی منم از شادی تو شاد شدم رفتیم کانون پرورش فکری ... رادین و مبین و کلی فسقلی دیگه هم بودن... اعتراف می کنم که من اندازه تو شایدم بیشتر از این نمایش لذت بردم مخصوصا این که آقای محب اهری هم توش بازی می کرد و من خوشحال بودم که حالش خوب شده و دو...
نویسنده :
مامان رادمهر
13:47



