رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

رادمهر

رادمهر: 3 ساله

چه لطيف است حس آغازي دوباره، و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس... و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن! و چه اندازه شيرين است امروز... روز ميلاد... روز تو! روزي که تو آغاز شدي! بهار، روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است تا دل مادرانه من برای تولد تو شادتر از همیشه باشد گوشه دل مادر، عزیزترین مخلوق خدا برای من وقتی شمع سه سالگی تولدت رو در شب آرزوها فوت کردی در گوشی با خدا از تو گفتم... خدا کنار ما بود... از رگ گردن نزدیکتر نوباوه من، کودک خردسال شیرین سخن من، پاکترین عشق بهاری، شکوفه همیشه بهارم تولدت مبارک سه سال پیش وقتی توی اتاق عمل خانم دکتر صورت تو رو چسبوند ...
13 ارديبهشت 1393

رادمهر بپر بریم

این تکه کلامه باباست... بپیر بریم ... بالای بالای مبل بودی، داشتیم می رفتیم به قول تو ددر دودور هر چی گفتم بیا لباست رو عوض کنم بازیگوشی می کردی و نمی اومدی ... بابا داشت آماده می شد گفت رادمهر بپر بریم بعد هر دومون مشغول آماده شدن بودیم که یهو گگگرووومپپپ از بالای بالای مبل پریدی پایین یعنی من از گوشام دود داشت می زد بیرون تا من و بابا با هم برگشتیم طرفت گفتی خودت گفتی بپر خب منم پریدم.... شلییییککککک خنده رفت هوااااا.... جان شیرینم عزیز دلم...بعدشم با تعجب گفتی به کارای من می خندین؟ آخخخخ که عاشقتم گوشه دلم احمد آقا ساعت 9 میاد آشغال رو می بره. بهت گفتم من و بابا به هر کی سلام کردیم شما هم باید سلام کنی... و تو هم همیشه می پرسی دوستت...
9 ارديبهشت 1393

تولد علی

اردیبهشت برای ما واقعا بهشته؛ تولد رادمهر و کلیییی دختر و پسر دوست داشتنی دیگه است که همگی دوستای رادمهرن و تولد خاله بهاره مهربون امسال رادمهر تجربه اولین تولد یکی از دوستای گل اردیبهشتی اش رو پشت سر گذاشت... تولد علی با تم زنبوری... خودش و تبسم چهار ماهه شدن بودن دو تا زنبور خوشمزه... خونه شده بود کندوی عسل... پر از تزیینات زنبوری و فرشته های کوچولوی شاد...  این بار دیگه عادت کرده بود پسر من به مهمونی کودکانه...تجربه خونه هدی و مبین جواب داد... تا رسیدیم رفت سراغ بازی با بچه ها... بعدشم به افتخار دوستش کلی رقص کودکانه کرد... سر عروسک کیتی کلی گریه کرد و ...اما موقع کیک و کادو همه چی یادش رفت تقریبا جای انگشت کوچولوی همه ش...
6 ارديبهشت 1393

مهمونی مبین...

28 فروردین رادمهر مهمون خونه هدی و مبین بود... اینو مامان مبین برامون نوشته بود... خونه هدی و مبین آرامش هدی تو خونه موج می زد... مبین آروم نشسته بود گوشه اتاقش و بازی بچه ها با اسباب بازی هاشو تماشا می کرد... برای هیچکدوم از اسباب بازی ها گریه نکرد حتی موتور و چرخ محبوبش که حالا محبوب همه بچه ها شده بود... گوزن کوچولوش هم زیر پای رادمهر بود که محکم بهش چسبیده بود... مبین این همه آرامش هدیه مامان هدی است مگه نه؟ رادمهر بعد از مدتها دوستای اردیبهشتی اش رو دید... حالا دیگه همگی 3 ساله شدن تقریبا... با هم حرف می زدن، می خندیدن، دعوا می کردن، می دویدن... ارتباط ها کم کم داره شکل می گیره پسرها برای سوار شدن به موتور و چرخ مبین ا...
6 ارديبهشت 1393

تب و تاب من...

نزدیک روزای تولدته ... داری 3 ساله می شی... بازم تب و تاب تولدت منو گرفته... نه این که قرار باشه شهرو آذین ببندم و توی بزرگترین تالار شهر مراسم بگیرم نه... دلم تب کرده... عکسای پارسالتو که دیدم فهمیدم امسال خیلی بزرگ شدی، دیگه اون حالت های نوپایی نیست، شدی یه کودک زیبا و شاد... برای من تو همینی که می گم کمتر که نه اما بیشتر حتما... من مادرم هنوزم خنده من برات مهمه، اگه اخم کنم می گی مامان دیگه نیکنم حالا بخند بعد جوری می خندی که من مجبور می شم با تمام وجودم تو بغلم فشارت بدم و هم تو یادت بره من برای چی اخم کردم هم خودم بی خیال ماجرا بشم.... خب این که وضع نشد آخه مثل کودکی خودم از خونه مامان بزرگا کنده نمی شی دوست داری بمونی و بمونی....
25 فروردين 1393

دستامو بگیر

دوست داری دستات رو بگیرم ، دوست داری دستام رو بگیری موقع خواب می گی مامان دستامو بگیر... منم دوتاشو می گیرم تو دستم ناز می کنم ناز می کنم انقدر ناز می کنم تا بخوابی... می خوای کارتون ببینی می یای پیشم و میگی پیشم می شینی با هم کارتون ببینیم اگه گرفتار نباشم می یام اون وقت می گی دستمو بگیر... سوار ماشین که میشیم حواست به من نیست آروم دستت رو می گیرم و نازش می کنم یهو نگاهم می کنی و می خندی از اون خنده ها که من باهاش پر می زنم... تعجب نداره که مادرم   فدای دستای کوچولوت  اردیبهشتی سرتاپا احساس من... دوستت دارم ...
18 فروردين 1393

کاش می شد جلوشو گرفت

کاش می شد جلوی گذر زمان رو گرفت، جلوی این عقربه هایی که دارن می دون... پسرک نازنین من که یه زمانی موقع گریه کردن چونه کوچولوش می لرزید حالا شده یه کودک شیرین که من زورم تو شمشیر بازی بهش نمی رسه پسرک شیرین من که یه زمانی بهترین اسباب بازی جغجغه خرچنگی اش بود حالا فقط شمشیرش رو دوست داره بگذریم که خمیر بازی و چکش و پیچ گوشتی هم جزء محبوب ترین ها هستن پسرک من که یه روز با کمک میز و پایه صندلی به زور می ایستاد حالا تلاش می کنه تو خیابون من ولش کنم تا مثل گلوله خودشو برسونه به پارک سر راهمون ( راستی چرا باید دقیقاااااا وسط راه یه مادر و پسر که مامانه از سر کار برگشته و پسره هم داره 3 ساله می شه دو تا پارک ردیف و خوشگل باید باشه؟ من اینو...
18 فروردين 1393

چهارمین عید سه تایی

چهارمین عید سه تایی مون داره می رسه اولی رو که تو شیمک مامان بودی و الان هم که داری سه ساله می شی... آخ انقدر مزه می ده آدم برای یه پسر کوچولویی که داره سه ساله می شه خرید کنه...  آقا شلوار جین برای کوچولوی من داری؟ شومیز پسرونه می خوام به رنگ شلوارش بخوره... کفشاش ست باشه حتما با رنگ شلوارشا.... این سوییشرت رنگش با تیپ پسرکم هماهنگه همینو می خوام و .... این دنیای این روزای منه... هزار ماشالله ماجرای خرید برای تو تمومی هم نداره منم ول نمی کنم که آخه جمعه با بابا جون رفتیم آرایشگاه و موهات رو کوتاه کردیم... تا حالا کوکی رو امتحان می کردیم این دفعه رفتیم باربر سنتر که من کاملا ازش راضی تر بودم... جیگری شده بودی واسه ...
27 اسفند 1392

خدا منو بنداز رو پات

دیروز مامانی دندونش یهو می شکنه و مجبور می شه کاملا اورژانسی بره دکتر، تو هم پیش بابایی بودی و واسه خودت بازی کردی تا مامانی اومد...  ظهر بود و تو بابایی پیش هم لا لا کردین...  از خواب که بیدار شدی دیدی مامانی پیشته ... گفتی: مامانی تو ظهر نبودی منو بندازی رو پات من به خدا گفتم منو بنداز رو پات مامانی پرسید: خب انداخت؟ تو گفتی: آره... انداخت منم خوابیدم   آهای پسرکی که ظهر اگه مامانیت پیشت نباشه رو پای خدا می خوابی سفارش منم به خدا بکن   این مطلب بدون حرف های اضافی من قشنگتره ...
25 اسفند 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد