رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

رادمهر

کارهای رادمهری

بالاخره یاد گرفتی با مهارت با قیچی کار کنی... شب من و تو با هم میشینیم کاردستی درست می کنیم و تو عاشق درست کردن بادکنکی... منم همه رو برات می چسبونم... بادکنکات زاویه دارن، گوشه دارن ، گرد نیستن اما خیلی خوشگلن....  با هم که شمشیر بازی می کنیم من باید حتما یه بالشی چیزی جای سپر داشته باشم وگرنه دخلم اومده نمی دونم چرا هر موقع قایم موشک بازی می کنیم تو همیشه منو پیدا می کنی...  من عاشق موقع هایی ام که با هم قدم می زنیم و می یاییم خونه... چه خوش می گذره با تو... توی راه برای خودت شعر می خونی ، خوراکی می خوری، با هم حتما باید بریم موز بخریم... بعد که رسیدیم حتما شیر موز درست کنیم بعد بریم دوش بگیریم و بعدشم تو حتما باید ی...
14 اسفند 1392

دلم هواتو داره...

عزیز کوچکم، نازنین تر از هر نازنینی برای قلب من، دردانه ام دلم برات تنگه... برای مامان گفتنت، برای صدای پات وقتی تو خونه می دوی برای غلتیدن توی رختخواب و گفتن و گفتن...  امروز ، دیروز ... تازگیا هر جا هستم دلم برات تنگ می شه... ساعت جلو نمی ره... اگه بره تند تر من پر می زنم می یام محکم بغلت می کنم و دلم آروم می شه.... راستی تو چرا تازگیا انقدر منو بغل می کنی و می بوسی؟ نکنه تو هم ... شایدم برای همین کاراته که ثانیه ها رو می شمرم تا زودتر بیام پیشت تا با هم اسب سواری کنیم، شتر سواری کنیم، قایم موشک بازی کنیم، برقصیم، دوش بگیریم و تو حوم کلی همدیگه رو خیس کنیم... تو غش کنی از خنده و منم بغلت کنم و بگم خدایا سپاسگزارم سپاس...
6 اسفند 1392

هم جون منی... هم تن من

تو می گی آخ منم دردم می یاد تو گریه می کنی من بغضم می گیره تو می خندی من قهقهه می زنم تو هستی منم هستم...  زندگی مادرانه همینه... نفس آدم بند می شه به نفس جگر گوشه اش جون آدم بند می شه به جون جگر گوشه اش خدایا اینی که داره جلوی چشمم بازی می کنه هم جون منه هم تن من...می دونم که مثل همیشه هواشو داری... خورده بود زمین چند روز پیش پای چشمش کبود شد... آخ صدات درنیومد که بازی خراب نشه... همیشه همین جوری... امکان نداره وسط بازی زمین بخوری و به روی خودت بیاری ... دوست نداری بازی خراب شه دلم ضعف می رفت هر بار که چشمم بهش می خورد... چشمت رو می گم تازگیا بهتر شده...  نمی دونم چرا این روزا فیلم کوچولوییاتو میبینم ب...
4 اسفند 1392

من رفیق می خوام...

خونه مامان بزرگ بودی گیر داده بودی که من رفیق می خوام ... هر چی بنده خداها ازت پرسید بودن رفیق؟ کی رفیقته؟ می گفتی نه رفیق می خوام!!! دوباره همه با هم می گفتن: رفیقت کیه خب؟ بگو بیاریمش... تو دباره با اصرار می گفتی بابا جون رفیق می خوام.... حالا اگه حدس زدی دقیقا به چی می گی رفیق؟ . . . بعد از کلی سوال و جواب مامان بزرگ گفت خب اصلا رفیق چیه ؟ گفتی همونی که ازش آب میریزم تو شیشه....  آهاااااا قیف می خواستی ...
4 اسفند 1392

بخار شور... رادمهر... بابا

همچنان با هم همراهیم با تجربه اولین های زندگی در کنار تو.... اولین خونه تکونی همراه رادمهر اونم با بخارشور افسانه ای!!! مدت هاست تبلیغ بخارشور رو میبینی و هی مدام می پرسی این چیه؟ ما داریم؟ نداریم؟ چه جوریه؟ ما هم هربار پیچوندیمت ، تا این که برای خونه تکونی امسال مجبور شدیم از جاش درش بیاریم و تو وقتی چشمت خورد بهش یه لحظه نفست بند اومد و یه هین محکم کشیدی بعد ماجرا شروع شد.... طفلک بابا که از صبح تا شب با صبوری تمام جواب هزاران سوالت رو داد. بگذریم که مدام می اومدی سراغ منو می گفتی که من بزرگ بشم، اندازه بابا بشم برام بخار شور می خوری؟ من و بابا هم می گفتیم باشه به شرطی که بزرگ که شدی موقع خونه تکونی نپیچونی بری ددر دودور... اگه فی...
26 بهمن 1392

سه نفری در سینما

خب همه اولین بار ها قشنگن و به یاد موندنی، و ما حالا حالا ها پروژه های اولین باری با تو داریم؛ که یکیش تجربه اولین رفتن به سینماست... 22 بهمن سه تایی با هم سانس 9 تا 11 شب رفتیم سینما. بلیت داشتیم اما نمی دونستیم فیلمش چی بود... رفتیم دیدیم معراجی هاست... با تو ، دفعه اول، اونم فیلم جنگی....  خلاصه با کلی خوراکی رفتیم نشستیم.... همه خوراکی هاتو سفت گرفته بودی و می گفتی هر وقت فیلم شروع شه می خورم، نشون به اون نشون که رفتیم نشستیم گفتم پفی می خوری برات باز کنم گفتی نه هر وقت فیلم شروع شد... منو می گی کیییییییفففف کردم که تو انقدر بزرگ و باحال شدی... خودمم دوست داشتم فیلم شروع می شه با فیلم بخورم خوراکی هامو بچه که بودم... خل...
24 بهمن 1392

برای من...

برای من حرف زدنای تو خیلی شیرینه ، لبخند قشنگت موقعی که می فهمی من ناراحتم، گفتن جمله مامان بخند.... وای رادمهر از بهشت اومدی؟ راه می ری و عشق می پاشی شادی می بخشی... ای وای اگر من انانتدار خوبی نباشم... تو داری بزرگ می شی و مسئولیتت داره با تو بزرگ می شه... خدا نکنه که من بی لیاقتی کنم و نتونم اونی باشم که لایق عشق پاک کودکانه توئه....  مسئولیت من در برابر تو چیه؟ فقط غذا؟ لباس؟ بازی؟ به عمق مسئولیتهای مادرانه ام که نگاه می کنم قلبم میریزه... خدایا کمکم کن... کمکم کن بتونم... بغلت که می کنم می بوسمت از فرق سر تا کف پا... انگار فرشته ها هم پا دارن نه؟ موقع خواب پاتو می یاری می گی مامان پامو بخوابون من می بوسمش و می خوابونمش بعد...
30 دی 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد