رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

رادمهر

روزگار ما

روزگار ما با تو با خنده ها و شادی ها با جنجال ها و داد و بی دادها و کار به جای باریک کشیدنا می گذره... خاطراتش می مونه ، خاطرات رنگین کمونی اش... هفته پیش برای اولین بار رفتیم دندون پزشکی مخصوص نی نی ها. خانم دکتر اساسا وارد بود ، آخه دندون پزشکی رفتن جریانت خودش رو داره که بماند، خلاصه که بالاخره رفتیم و خانم دکتر دوندوناتو معاینه کرد و موارد لازم رو گفت، آخرشم از کمد خانم دکتر یه ماشین قرمز جایزه گرفتی و منم یه نفس راحت کشیدم.   برای من خیلی مهم بود که بعد از مراسم از پوشک گیرون برای اولین بار که رفتیم بیرون گفتی مامان ... دارم و من که از دستشویی های بیرون گریزون بودم این بار اما خوشحال تو رو بردم دستشویی... کلا ...
7 دی 1392

من و رادمهر و خورشید بخشنده

می گن اسم آدم هر چی که باشه بهش گرایش پیدا می کنه ، مگه می شه اسمت رادمهر باشه و به خوشید بی توجه باشی؟ مهر من هر روز طلوع و غروب مهر رو نگاه می کنه و کلی داستان شیرین از مهر می گه و می شنوه... هر شب تو با یه قصه از خوشید می خوابی، خورشیدی که ابرا جلوشو می گیرن تا بارون بباره و ... هر شب من باید جای خورشید با تو حرف بزنم بگم که الان پشت کوه های بلند تو خونه ام خوابیدم تا صبح بیام و بوست کنم و صبح که پا می شی برای خورشید بوس می فرستی و من هر بار که این صحنه رو می بینم خوشحال تر می شم که پسر آریایی من فرزند مهر و دی، خورشید رو دوست داره چون خودش بخشی از اونه... خورشید بخشنده ...رادمهر       ...
7 دی 1392

پایان داستان پوشک

بالاخره ماجرای پوشک تموم شد و ما دیگه تو خونه مون نی نی پوشکی نداریم... مبارکه پسر مامان... بزرگ شدی، آقا بودی آقا تر شدی، فدای قد و بالات ... مدتی بود پروژه رو شروع کرده بودیم اما مدام با شکست روبرو می شد تا اینکه طی یک حرکت انتحاری تصمیم گرفتم هر طوری شده این قضیه رو تموم کنم که خب با همکاری خودت تموم شد. سه روز ماجرا طول کشید. روز اول همه اش با شکست روبرو شدم، روز دوم اوضاع با کمک جایزه هایی مثل لواشک و پیس پیسی تو دستشویی و کف مخصوص دست نی نی ها اوضاع یه کم بهتر شد و روز سوم وقتی اومدی خودت گفتی مامان ... دارم من از خوشحالی دست زدم برات... مادرم دیگه کلا مادر بودم اوضاع عجیبی داره روز دوم موقع خواب گفتی پوشک نکن گفتم باشه ی...
17 آذر 1392

... تو دوست بچه ها نیستی؟

حس کنجکاوی کودکانه ات به تو این احساس رو می ده که باید به هر چیزی دست بزنی و لمسش کنی تا بفهمی چیه؛ یه بار وقتی داشتی پیچ گازو می پیچوندی بهت گفتم گاز دوست بچه های نیست نباید بهش دست بزنی.... حالا این شده سوال هر روزت و من باید بشم زبون همه جونورا و اشیا مختلف حالا مثلا وقتی می خوای به گاز دست بزنی ازش می پرسی: گاز تو دوست بچه های نیستی؟ من با صدای کلفت: نه رادمهر من دوست بچه ها نیستم دوست مامانام چند دقیقه دیگه... رادمهر: ماشین لباسشویی تو دوست بچه ها نیستی؟ من به یه صدای دیگه: نه رادمهر من خطرناکم به من دست نزن دو ساعت دیگه تو اتاق خودت...خرسی تو دوست بچه هایی؟ من با صدای خرسی: بعلهههه من دوست شما نی نی هام......
17 آذر 1392

قهر من و تو

بعضی وقتا آبمون با هم تو یه جوب نمی ره؛ تو می خوای کار خودتو بکنی و منم به حکم مادر یودنم مجبورم سفت و سخت جلوت بایستم... آخیییی قربون اون نگاه کودکانه ات که وقتی عصبانی می شم ازم می دزدی و صورت ماهت با دستات قایم می کنی تا منو نبینی...... آخ که نمی دونی اون موقع ها محکم بودن چقدرررر سخته، اما اگه نباشم.... بعضی وقتا جیغ می کشی ، داد و هوار راه می ندازی ، منم مثلا توجه نمی کنم اما بعد داد و هوارت که تموم می شه یه بار تو قدم پیش می ذاری برای آشتی یه بار من... قدم قدم می یای جلو و می خندی منم بهت می خندم و سفت سفت همو بغل می کنیم و تموم...اما وقتی نوبت منه که البته 99 درصد مواقع نوبت منه وقتی می شنوم گریه و جیغت تموم شده و داری با خو...
10 آذر 1392

روزگار من با تو

روزگار من با تو خوب روزگاریه، آقا خووووووووووب....نه این که همه اش خوشی باشه ها نه اتفاقا، مدام پر از استرس و دل نگرانیه اما روحش قشنگه ، ذاتش شیرینه... مخصوصا این جنگ جدید من و تو سر آموزش خداحافظی با پوشک... آخ که عظیم ترین پروژه های دنیای مهندسی جلوی این مراسم پوشک گیرون کم میارن!!! فکر کن تو نهایت کم کاری رو می کنی و من باید با روی خندون جوری برخورد کنم که مبادا روحیه ات و اعتماد به نفست آسیب ببینه.... آخ که مامان آدو فدای اون روحیه و اعتماد به نفست... هنوز از تب این در نیومده وارد یه تب دیگه می شیم؛ رادمهر: مامان من: جونم؟ رادمهر: خمیر رو کردم تو گوسم من: چیییییییییی؟ رادمهر:خمیر رو کردم تو گوسم من: تو گوشت؟...
26 آبان 1392

30 ماهگی

همین تازگیا بود انگار که تو به دنیا اومدی و اومدیم خونه و دو روز بعد اون اتفاق افتاد... چقدر ترسیدیم. یا اون دو روزی که تو بیمارستان نگهت داشتن و گفتن زردی داری و من با گریه بهت شیر می دادم. همین دیروز بود انگار نوشتم واکسن دو ماهگی رو چی کار کنم؟ یا نه چند روز پیشترش که نوشتم برای اولین بار غلت زدی... اون موقع که واکسن چهار ماهگیتو زدی یادته؟ فرداش خیلی گریه کردی. اون هیچی اصلا ، یادته اولین بار که سینه خیز جلو اومدی؟ وای من دلم غنج می رفت برات؛ اون بادگلوی بالا بلندت یادته تو رستوران؟ همین که رسیدیم شیر خواستی و خوردی بعدشم یه بادگلوی بلند... همه خندیدن به صورتت آخه خودت از صداش ترسیدی... یادته سرت لق لق می خورد نمی تونستی سفت نگهش د...
12 آبان 1392

خواننده و نوازنده

آخ که قربون اون زدن و خوندنت بشم... فدات شم که گیتارت رو برمی داری و می ندازی گردنت و چرخ ماشینت که یه میله بهش وصله رو از رو زمین برمیداری و می گیری جلوی دهنت و می خونی: می شه پرنده باشی، می شه زنده نباشی!!!! آخ که من عاشق این شعر گفتنای شیرینتم عزیز دل مادر... می رم مدرسه، جیبام پاره فندق نداره.... تو بخوون و بخند، تو بخوون و برقص، تو بخوون و شادی کن... تا من از دیدن خوندن و خندیدن و شادی و رقصیدن تو ، زندگی برام شاد بشه، رنگی تر تر بشه، خنده دار تر بشه... جریان لیلا دوست دارم چیه ؟ دیروز راه می رفتی تو خونه و هی می گفتی لیلا دوست دارم... اگه تو دوستش داری خب منم دوستش دارم...کو لیلای تو که انقدر دوستش داری جون ...
8 آبان 1392

گوشه دلم...

اینجا دل یه مادره، صداشو رو از ته ته قلبش می شنوین... وقتی می گم گوشه دلم منظورم این نیست که جات گوشه دلمه، منظورم اینه که گوشه دلم شده رادمهر که جلوی چشمامه؛ گوشه دلم عزیزترینم چه کنم با حال و هوای دوست داشتنت؛ حال و هوای عجیب و غریبی که برای هر امر بدیهی و ساده ای کلی به هم می ریزه؛ یه روز با فکر این که فردا اگه بذارمت مهد چی می شه؟ یه روز دیگه با فکر این که چرا پهلوت کبود شده و زیرش باد کرده و فردا با یه فکر دیگه... به همین آسونی که نیست، خیلییی سخته، من یه چیزی می گم تو یه چیزی می شنوی؛ گوشه دلته، تپ تپ داره جلو چشمت می تپه، هر چی از منطق بگی متوجه نمی شه؛ فقط از عشق باید باهاش بگی، از اون عشقایی که فقط باید یه مادر باشی ت...
27 مهر 1392

رادمهر و کرم های آوازه خوان

رادی رادان برای اولین بار رفت به یه نمایش شاد و موزیکال کودکانه...  انقدر خوشت اومد که دوست داشتی اونا مدام برات آواز بخونن و تو دست بزنی... کلی از ادا و اطواراشون خندیدی... گروه جالبی بودن... خوش گذشت. مهمتر این که مبین و طاها و امیر علی هم بودن... هر چند شما هم دیگه چندان تحویل نگرفتین اما من می دونم که یه روز ما مامانا رو می پیچونین و با هم می رین ددر دودور... عزیزم عاشقتممم مخصوصا وقتایی که صبح زود می یاد کنار گوشم و می گی مامان پاشو ناهار بخوریم ...
17 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد