رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

رادمهر

یخ بذارم؟

هر وقت زمین می خوری و سر نازنینت به جایی می خوره فوری یه کیسه یخ رو می ذارم روی سرت تا جاش باد نکنه و دردش آروم شه... چند روز پیش داشتم وسایلت رو از زیر اپن آشپزخونه جمع می کردم بی هوا سرم رو بلند کردم خیلیییی محکم خورد به لبه اپن چشمام سیاهی رفت از درد، همون جا نشستم و گفتم آیییییی سرم... یهو دیدم بدو بدو اومدی یه دستمال از آشپزخونه برداشتی و مچاله کردی تو مشت کوچولوت و می گی مامان یخ بذارم...یخ بذارم بعد گذاشتیش روی سرم و مالیدیش... من درد یادم رفته بود... به چشمای قشنگت نگاه می کردم و گوله گوله اشک می ریختم دست خودم نبود... گذاشتم حسابی سرم رو بمالی تازه خودمم لوس کردم که بیشتر این کارو بکنی . نمی دونی چه لذتی داشت بعد دستات رو گرفتم تو...
20 خرداد 1392

هم بازی ها...

الان دیگه یک هفته است که کامل با شیشه و شیر خشک و ... خداحافظی کردیم؛ بعد از دوسال اون سینی کوچولوئه رو کابینت که توش یه فلاکس کودکانه ، دو تا شیشه شیر در دو سایز مختلف ، یه قوطی شیر خشک و این چیزا بود جمع شد... حالا دیگه شبا کامل می خوابی و غر غر شیر نمی کنی... بهتره اما جای اون سینه برای همیشه روی کابینتمون خالیه... الان برای این که هر چی بیشتر فراموش کنی کارمون بازیه و بازی... منم هم بازیت؛ نمی دونم قد من شده زیر یه متر اندازه تو یا تو قدت شده یک و شصت و خوردی خلاصه که حسابی هم قد شدیم؛ از سر کار نرسیده تو پله ها می یایی بغلم و می گی مامان چشم بذارم؟ من: بذار مامان جون من دستامو صابون بزنم ... رادان: منم صابون منم کف بازی... من: نه ب...
13 خرداد 1392

موش شیشه رو خورده...

بعد از این که آقا موشه پستونک رادی رادان رو خورد و کلی رادانو عصبانی کرد حالا اومده و نوک سر شیشه رادان رو هم یه سوراخ بزرگ کرده تا جریان مکیده در سن دو سالگی دیگه تموم شه... با احتساب چیزایی که از روانشناسایه اروپایی شنیدم و غر غرایی که دکترت داره می کنه الانم یک ساله که دیر شده و باید زودتر این کار رو می کردیم اما چه کنم که دلم نمی اومد حالا شبا به عادت هر شب قبل از خواب شیر می خوای بهت می دم اما چون دیگه مکیدنی نیست شیشه رو بهم پس می دی، صبح ها که بلند می شه شیر می خوای بهت می دم اما چون مثل قبل نیست دوباره پسم می دی...داریم کم کم با شیشه هم خداحافظی می کنیم؛ هر چند به شدت عصبانی هستی از این موضوع و حسابی لج می کنی و اخمات تو هم...
29 ارديبهشت 1392

اینو چیه؟

این روزا خونمون شده مدرسه...اینو چیه؟ ...در....اینو چیه؟... دیوار...اینو چیه؟ ....در دیگه الان گفتم....اینو چیه؟...دیوار وروجک چند بار می پرسی؟ ....اینا دیالوگای این روزای ما با توست شنیده بودم بچه ها از یه زمانی گیر این چیه میدن ولی نمی دونستم انقدر خنده دار باشه... فکر بعضی وقتا من اسم یه وسیله مثل کپسول آتش نشانی رو باید 15 بار تکرار کنم.... حالا دیگه باورم شده که بزرگ شدی...مخصوصا الان که عکسای یک سالگیت رو میبینم...ولی یه چیزی رو نمی فهمم...چرا وقتی عکسا و فیلم های کوچولوییات رو می بینم گریه ام میگیره؟ وقتی به توپولی دستا و پاهای کوچولوت نگاه می کنم وقتی به شیمکت که می دادی جلو و تلو تلو خوران راه میرفتی نگاه می کنم گریه ام می ...
23 ارديبهشت 1392

کی بود؟ چی بود؟

تو آتلیه عمو کادر دوربینش رو درست می کرد و ریموت دوربین رو بر می داشت و برای این که حواست رو پرت و کنه بخندونتت مار موش مار موش می اومد طرفت تو هم غش می کردی از خنده بعد یهو عکسش رو با ریموتی که دستش بود می نداخت دقیقا در یه لحظه فلاش و کلی چراغ با هم روشن و خاموش می شدن بعد تو می خندیدی و می گفتی کی بود؟ چی بود؟ منم که کلا از کارای تو می ذوقم اینم روش... عمو هر دکوری که تو دوست داشتی می آورد، و بازی بازی عکس می گرفت ازت؛ اولش خجالت می کشیدی، آخرش به زور از آتلیه اومدیم بیرون. نمی خواستی بیای... خلاصه ماجرای کی بود، چی بود تو یه خاطره قشنگ شد برای ما از روز آتلیه رفتن دو سالگیت...    ...
23 ارديبهشت 1392

دو ساله من دو سالگیت مبارک

دو ساله شیرینم برای تو می نویسم و برای تو می گم تویی که دو سال پیش تو یه روز بهاری که قشنگ تر و زیباتر از بقیه روزهای عمرم بود به آغوشم اومدی... و حالا دو ساله که بخشی از قلبم جلوی چشمام می تپه... مطمئن باش روزی که پدر شی مفهوم این جمله رو درک می کنی... چه روزهایی بود روزهای نوپایی؛ از شادی موفیقت تو برای بالا نگه داشتن گردن کوچولوت گرفته تا تب اولین دندون؛ از خوشحالی توانستن تو برای دمر شدن گرفته تا غم کبودی اولین زمین خوردن از اولین تاتی کردن خداحافظ روزهای بی آلایش نوپایی... خداحافظ روزهای لثه های بی دندون... خداحافظ روزهای بادگلوی های بلند بالای بعد از شیر... خداحافظ روزهای چهره معصوم تو موقع مکیدن شیره جان من و ب...
11 ارديبهشت 1392

دو سالگی...

دو سالگی یعنی گفتن کلمات به شیوه کودکانه...رادان این مال توست؟ رادمهر: آره مال توست. دو سالگی یعنی خداحافظی با پستونک اما همچنان با عشق به شیشه مک زدن دو سالگی یعنی همچنان شبا هوپای مامان یا بابا خوابیدن دو سالگی یعنی تنهایی از سرسره بالا رفتن وبا کله پایین اومدن دوسالگی یعنی عاشق بستنی و لواشک و آلو ترش بودن دو سالگی یعنی عشق کباک درست کردن روی منقل و هی باد زدن انقدر که انگشت کوچولو تاول بزنه دو سالگی یعنی نوشیدنی رو تو دهن نگه داشتن و بردن و یواشکی روی زمین ریختن دو سالگی یعنی عشق انداختن کیف پسرونه روی شونه های کوچولو دو سالگی یعنی پرسیدن خستگی ناپدیر جمله این چیه؟ دو سالگی یعنی عشق ماشین سنگین بودن و...
4 ارديبهشت 1392

دنیای مادرانه

بعضی روزا خسته ام؛ خیلی خسته، انقدر که دلم می خواد وقتی می رسم خونه سرم رو بذارم بخوابم تا فردا ظهر... ولی دقیقا همون روزا تو از هر روز شیطونتری یا شایدم من طاقتم کمتره... بعضی روزا انقدر دلم می خواد در سکوت و آرامش پام رو دراز کنم و یه چایی بخورم که نگو اما... حالا بعضی روزا که مامانی تو رو می بره پیش خودش که مثلا من تو خونه استراحت کنم، دقیقا سر همون ساعتی که تو بیدار می شی و صدام می کنی و می گی مامان شیر، بیدار می شم، تو تخت می شینم و منتظرم، منتظرم تا بیای انشگتای کوچولوت رو بکنی تو چشمام و بگی باز . هر کاری می کنم نمی تونم بخوابم تا ظهر همون جوری که مثلا هوس کرده بودم، کلافه بلند می شم و تا می یام مثلا حواسم رو پرت کنم پام گیر می ک...
21 فروردين 1392

عاشقانه های مادرانه

الان که سرکارم دلم و روحم و جونم همه اش پیش توئه... همه اش با خودم می گم مامان ایگا بابا ایگا آخه تازگیا هر کاری می کنی به ما می گی که نگاهت کنیم یا می گیم مامان بگیر، بابا بگیر اینو با یه آهنگی می گی که من برای شنیدنش هزار باره اش جونم رو هم می دم... یاد اون روزی افتادم که لب دریا موج می اومد سمتت و خیست می کرد و من می گفتم رادان خیس نشی تو هم می گفتی دریا نکن ای بابا... این ای بابا گفتن تو من و بابا رو به عرش می بره؛ نمی دونم ما خوشبختی رو خیلی ساده گرفتیم یا واقعا شنیدن کلمات قلمبه سلمبه از زبون یه پسر کوچولوی بیست و سه ماهه واقعا عین خوشبختیه... رادانم این روزا رو می خوام دو دستی بچسبم که از دستم نره، صدای خنده های کودکانه ...
18 فروردين 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد