تعطیلات تموم شد
خوش گذشت... پر از تجربه های تازه بود... خوب و بد خوبش این بود که تو دیگه بزرگ شدی حرف می زنی می خوای مستقل باشی کنار دریا توی جنگل توی پارک تنهایی می دویی و با درختا و حیوونا حرف می زنی بهشون سلام می کنی.... بدشم این بود که روز سوم عید دست نازنینت از مچ در رفت... درسته که آقای دکتر زودی جا انداختش اما من به معنی واقعی کلمه مردم و زنده شدم... نه خدا جون اینجا رو نیستم.کوچیکتم اما ما مامانا رو با سلامتی نی نی هامون امتحان نکن.کم میاریم شرمنده ات می شیما. وقتی می ری سراغ گلا و بهشون می گی سلام گلا صبح به خیر من و بابا دلمون همچین از خوشی غنج می ره که باید بریم بگردیم پیداش کنیم و دوباره بذاریمش سر جاش. مثل فرشته ها با طبیعت حرف می...
نویسنده :
مامان رادمهر
9:59



