رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

رادمهر

لحظه های عاشقی...

دیشب من و تو با هم نزدیک به دو ساعت بازی می کردیم... بازی نبود عاشقی بود... نه عروسکی وسط بود نه ماشینی... نه توپی نه لگویی...فقط من و تو بودیم... رو به روی هم...چشم تو چشم هم... نمی دونم چه جوری دو ساعت گذشت... یه کم تو منو ناز کردی یه کم که نه هزار کم من تو رو ... لپامونو چسبوندیم به هم هی سرامون رو تکون دادیم... من یه ور پاستیل تو دهنم بود بقیه اش رو تو می خوردی... نصف چوب شور تو دهن تو بود و بقیه اش رو من گاز زدم... من پاهای تو رو کشیدم و دستای کوچولوت رو ورزش دادم، تو اوف پشت پای منو که کار کفشم بود نگاه می کردی و می گفتی نچ نچ نچ... تو گل سر منو مثل همیشه از سرم کشیدی و منم مثل همیشه با اون اداهای همیشگی می گفتم ااااا نکن مال خودمه، ت...
18 شهريور 1391

مسافر کوچولو...

تا باشه از این اجلاس های مهم و باحال... پنج روز تعطیلی خوشمزه رو دو دستی تقدیم همه ما کرد... مثل همیشه زدیم به طبیعت... سفر... دریا... کوه... جنگل... آب تنی... آتیش بازی... قایق سواری... و .... یه بیلچه کوچولو، یه شن کش خوشگل با یه آب پاش با مزه گرفته بودی دستت و آب رو از دریا می ریختی رو ساحل از چاله وسط ساحل به دریا، خسته هم نمی شدی؛ منم از تماشای تو خسته نمی شدم... یه دوست تازه پیدا کردی: داینا... یه دایناسور بزگ بادیه که هر چی سعی کنی بخوابونیش باز بلند می شه و می خنده... هلش که می دی دوباره برمی گرده سر جاش... محصول کنار ساحله...یه مغازه پر از داینا و رفقا... برای اولین بار سوار قایق موتوری شدی... سفت گرفته بودمت... خیلی س...
12 شهريور 1391

16 ماهگیت مباررررررک

١٦ ماهگیت مبارک عزیزترینم... شیرین ترینم... رادی رادانم... این روزا از خونه ما صدای یه فسقلی وروجک می یاد که خوب معلومه ١٦ ماهشه... شیرین زبونی می کنه... به بابا می گه بابا... ماما رو خیلی خیلی کم صدا می کنه( منم حسودیم می شه به بابا ) به اسب می گه ابس (البته با کلی آب که می پاشه به صورتت)... به توپ می گه توپ... به آب می گه آبه... به حموم می گه امممم (نمی دونم چرا)... به زیتون می گه ز ...تاب رو که می بینه با آهنگ تاب تاب عباسی می گه: تاب تاب... به چوب شور می گه چوشو... به آقا می گه آقا... به گاو می گه گا... هر چی هم ازش می پرسیم می گه نه(رادمهر پسر خوبیه؟ با قاطعیت می گه : نه)... می خواد بپره... بلد نیست...می ره بالای...
12 شهريور 1391

12...13...14..

این سه تا هم از پایین دارن با هم می یان... نمی دونم چرا همه با هم تصمیم گرفتن از لثه های صورتی قشنگت بیان بیرون... گفتم لثه های صورتی قشنگت یاد اون روزا افتادم... اون روزایی که می خندیدی و دو ردیف لثه صورتی قشنگ می اومد بیرون... یاد اون روزایی که می ترسیدم چیزی بذاری دهنت که نتونی بجوی... یاد اون روزایی که غذات فقط و فقط شیر مامان بود... یاد اون روزایی که زیر گلوت بوی شیر مادر می داد... یاد اون روزایی که انگشتات مهمون همیشگی دهن کوچولوت بودن... رادانم چه روزایی رفتن و دیگه برنمی گردن... چقدر دلم برای کوچولوییات تنگ شده؛ برای اولین غلتیدنت، اولین باری که تنهایی نشستی، اولین باری که دنده عقب رفتی، اولین باری که دس دسی کردی، اولین باری که...
5 شهريور 1391

رادی کباب پز...

وقتی بابا و بابا بزرگ آدم کباب پزای حرفه ای باشن نتیجه این می شه که خب آدم می شه کباب پز حرفه ای دیگه... دیروز یه گردش خونوادگی داشتیم... یه جای سبز... آروم...قشنگ... کباب پزهای حرفه ای جمع بودن... اول آتیش بعدم کباب... تو هم اون وسط بادبزن به دست باد می زدی... رادمهر نسوزی؟ رادمهر: نه... رادان داغه جیزه دست نزنی؟ رادمهر در حالی که انگشتش رو داره آروم می بره سمت سیخا: جیزه... رادی می شه بیای منو جاش باد بزنی؟ رادمهر: هههههههههه...بعد چند لحظه همون انگشته خورد به سیخ اما سیخه رو آتیش نبود فقط گرم بود یکمی... اما خنده رادان شد بغض دو سوت دیگه هم یادش رفت و دوباره.... انقدر خودتو دودی و کبابی کردی که وقتی روی پام از خستگی غش کردی از دو...
31 مرداد 1391

من و تو...

چقدررررر برای من تو شیرینی... چقدر از بغل کردنت لذت می برم... چقدر صدای خنده هات رو دوست دارم... چقدر قلبم از صدای گریه ات هری می ریزه پایین... چقدر از شیطنتهات می ترسم... چقدررررررررررر مادر بودن سخته... وقتی می خوای دنبالت کنم آروم آروم می یام سمتت می خوام هل نشی فرار نکنی تند تند اما تو عاشق دویدنی، دویدن بی مهابا منم بعضی وقتا چشمامو می بندم... می ترسم از زمین خوردنت... تازگیا می خوای پریدن رو تمرین کنی، فدای شیطنت های کودکانه ات تو هنوز کوچولویی... دیشب رفتی رو میز پذیرایی و تا من از آشپزخونه خودمو بهت برسونم پریدی پایین...با کله نه با پا... مثل همیشه خدا بهمون رحم کرد... فرشته ها اومدن کمک... نمی دونم با این عشق چی کار کنم......
25 مرداد 1391

9... 10... 11

سه تایی با هم دارن می یان... هر سه تا هم از بالا... دو تا نیش، یه آسیای پیشین... یه مدت بود اومدنشون به وقفه افتاده بود ولی حالا سه تایی با هم از راه رسیدن... لثه های خوشگلت متورم شدن... اعصاب کلا نداری... حوصله بی حوصله... غذا خوب نمی خوری... فقط دنبال یه چیزی می گردی که محکم بسابی به لثه هات... منم با مسواک انگشتی برات ماساژ می دم...ژل می زنم... بغلت می کنم و راه می برمت تا کمی آروم شی ولی مگه کنجکاوی کودکانه ات می ذاره.... تازگیا رو نوک انگشتای پات بلند می شی و هر چی رو که روی میز دستت بهشون می رسه می کشی پایین؛ چند شب پیش زیر بشقابی رو کشیدی پایین و یه بشقاب افتاد و شکست... خدا رحم کرد... خدایا همیشه رحم کن... خلاصه برای به دست ...
23 مرداد 1391

مهمونی چای سبز...

فراز، مبین، پرهام، امیر علی، باران، حدیث، کیمیا، رادین، آراد، علی، ژینو و رادمهر شدن بهانه تا ما مامانا خونه فراز اینا جمع شیم و یه مهمونی چای سبز بگیریم... مهمونی مون راستی راستی سبز بود، وقتی میزبان مامان فراز و فراز کوچولو باشن مهمونی سبز سبز می شه دیگه... اگه آروم می نشستی یه گوشه و خوب خوب گوش می دادی صدای بال فرشته ها رو می شنیدی... هر کدوم از این کوچولو ها همیشه چند تا فرشته باهاشونه، حالا همه شون جمع شده بودن یه جا... آخ که چه بوی بهشتی می اومد البته یه کم با بوی اون کشک بامجون خوشمزهه قاطی شده بود چقدر صحنه های خنده دار دیدیم: مامان باران باران رو آورد پیش رادان و گفت باران رادمهر رو ببین، رادمهرم یکی زد تو صورت باران،...
21 مرداد 1391

بارون نادون

 وقتی رسیدم از شدت بارون خیس بودم برادرم گفت: چرا یه چتر با خودت نمی بری؟ خواهرم گفت: چرا منتظر نشدی تا بارون بند بیاد؟ بابا با عصبانیت گفت: فقط بعد از اینکه سرما خوردی می فهمی؟ اما مامانم همانطور که موهام رو خشک می کرد گفت: بارون نادون...! این است مادر...
17 مرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد