رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

رادمهر

14 ماهگیت مبارک عزیزترینمممم

میوه دلم، عزیز دلم، عزیزترینم امروز ١٤ ماهه شدی و من انقدر غرق در تماشای دیدن روی ماهتم که فراموش کردم تو روز به روز داری مستقل تر و بزرگ تر می شی... وقتی خیلی ازم آویزون می شی و حتی نمی ذاری یک آن به حال خودم باشم گاهی اوقات خسته می شم ولی از اون طرف هر وقت می بینم واسه خودت داری مستقل می شی و هر روز بیشتر روی پای خودتی ته دلم می لرزه... ١٤ ماهه که تو خونه مون بوی صابون و لوسیون بچه می یاد و من وقتی در خونه مون رو باز می کنم یه جوری نفس می کشم که همه این بوهای خوب رو یهو مال خودم کنم بعدشم می گم آاااخیییش چه عطری دارن فرشته ها... ١٤ ماهه که یه دونه چایی رو تنهایی تا آخرش نخوردم مگر این که جایی بودم که تو نبودی... آخ...
13 تير 1391

بلبل من...

شدی بلبل خوشگل من... آقاهه کنار خیابون داره آب می خوره تند و تند می گی آبه... آبه... اونم نه یه بار و دوبار از اینجا تا آخر اتوبان صدر... می خوای تاب سوارت کنم می گی آب...آب... می گم تاب... تاب... تو می گی آب... آب... می ری سر پریز برق منو نگاه می کنی و تند تند می گی جیز..جیز... می گم نکن... دست نزن؛ در حالی که داری انگشتتو با زور می کنی تو پریز برق بهم می گی جیز...جیز... هر وقت می ری سر سطل لگوهات با ملاقه من هم می زنیش و می گی زا زا...زا زا... حالا کی منو در حال هم زدن غذا دیدی که داشتم شعر زا زا می خوندم، نمی دونم... هر جمله ای که می گیم تو آهنگشو با اده بده می زنی... هیچ کدوم از کلمه هاشو نمی گی ها فقط با اده بده آهنگشو...
10 تير 1391

دل مادرانه من...

می فهمم که داری بزرگ می شی می دونی از کجا؟ از قدم های پسرونه پر از شیطنتت که هنوز درست راه نیفتاده می خوای بدویی  از توپ بازی کردنت از این که خودت می ری سوار چرخت می شی و خودت هم پیاده می شی مثل آدم بزرگا   از این که دیگه یاد گرفتی وقتی می ری بالای میز به جای سر با پا بیای پایین از این که دوست داری با ما غذا بخوری از این که مثل بابا عاشق دلستری و انقدر می خوری که باید از دستت قایمش کنیم از این که مثل مامان دوست داری با چایت شیرینی کیشمیشی بخوری از این که هر وقت دستامو می ذارم روی صورتم می یای برمی داری و می گی ا از این که فرار می کنی و منو نگاه می کنی و دوباره و دوباره تا من بیام دنبالت و...
5 تير 1391

بیست قدم....

دیروز برای اولین بار در طول دوران تاتی کردن بیست قدم راه رفتی و نشستی بعد دوباره بلند شدی و ادامه دادی انقدر دیروز این کار رو انجام دادی که دیگه از خستگی دراز کشیدی من و دایی هادی و پارسا کلی ازت فیلم گرفتیم و خونه خاله بهاره کلی از خوشحالی بالا پایین پریدیم   من با چشمای پر از اشک نگاهت می کردم...باورم نمی شد اون کوچولوی من که یه روزی من از غلتیدنش از شادی فریاد کشیدم الان رو دو تا پای کوچولوش ایستاده و داره راه می ره..اونم چه جوری؟ شکم و کله رو داده جلو و د بدووووو... حالا هر چند وقت یه بار یه صدای پوف تو خونه می پیچه... چه خبره؟ رادی رادان با باسکن افتاد و اونم صدای پوشکشه... حالا دیگه نمی تونم حتی یک لحظه روم رو از...
31 خرداد 1391

باغ خرزو خان

دیروز به دعوت رفقا رفتیم باغ خرزو خان... به به... وقتی دور از چشم ماشینا و صدای بوقاشون هستی اصلا دنیا یه جور دیگه است... مخصوصا وقتی دورت پر باشه از درختای پر از میوه؛ از آلبالو و گردو گرفته تا زردآلو و گوجه سبز و آلوچه... به به... چقدر دنیا بیرون از تهران تو دامن طبیعت قشنگه... تو هم مثل من و بابا جون عاشق طبیعتی و حسابی برای خودت آتیش سوزوندی. من و تو با هم کلی بازی کردیم: فوتبال بازی کردیم، دنبال پروانه ها و قاصدکا دوییدیم، گلا رو ناز کردیم، با درختا حرف زدیم، خاک بازی کردیم و یه کمی هم آتیش بازی کردیم البته تو رانندگی هم کردی آخه باد تندی اومد و منم برای این که خاک اذیتت نکنه بردمت تو ماشین و تو هم اساسی از خجالت فرمون و دنده و آین...
30 خرداد 1391

تو زندگی کن تا من زندگی کنم

تو بخند تا من برات غش کنم، تو قدم بردار تا من فدای قدم هات بشم، تو غذا رو از توی بشقاب کوچولوت بردار و بذار دهنت تا من از شادی دست بزنم، تو با انگشت کوچولوت منو نشون بده و بگو ماما تا من برم تا عرش و برگردم، تو از مبل و میز بالا برو تا من به شیطنت هات افتخار کنم، تو دستای کوچولوی نازنینت رو با طرف من باز کن تا من برای در آغوش گرفتنت خودمو هلاک کنم، تو دستت رو بذار زیر چونه منو و سر منو به طرف تابت برگردون و تاب نشون بده که یعنی بیا تاب سواری تا من دلم غنج بره از این همه شیرینی، تو گوجه فرنگی رو تو مشت کوچولوت سفت بگیر و محکم فشار بده به لبات و همه جونت رو گوجه ای کن تا من از ته دل بخندم و بازم بهت گوجه بدم... رادانم تو زندگی کن تا من زن...
23 خرداد 1391

رادی رادان و رفقاااا...

همایش بین المللی رادی و رادان و رفقا! زمان: ١٨ خرداد مکان: پارک ملت   معرفی می کنم از راست به چپ: کیمیا خانم، علی آقا پهلوون، بردیا فشن، تلماه خانم، رادی رادان و فراز جنتلمن اون نی نی که عقب با مامان و خاله اش نشسته هم رانیا خانمه...      این دخمرا خیلی خوشجل موشجل بودن، رادان منم با حیاااااااااااااا دور از چشم بردیا این خانم خوشگله یه شیطونیایی می کنه هاااا، حالا ما گفته باشیم     رادی رادان و فراز جنتلمن   رادی رادان و بردیا فشن، فکر کنم اینجا داره به رادمهر می گه: هی رفیق زیاد سخت نگیر   ...
21 خرداد 1391

سیزده ماهگیت مبارررررررررک

سیزده ماهگیت مبارک فرشته کوچولوی من... حالا باید از شیرین کاری هات بگم؟ چی بگم؟ از کجاش بگم؟ از کنجکاوی ها بی پایانت... از ادا کردن کلمات.. از تاتی کردنت، از شیطنت های خستگی ناپذریرت... به چای می گی چاچا... به دایی می گی دادا... می گم مامان کو؟ منو نگاه می کنی...می گم بابا کو؟ باباجونی رو نگاه می کنی... می گم رادان کو؟ می زنی به سینه ات... خلاصه پارسا و سینا و خاله ها رو هم همینجوری نشون می دی.... مفهوم تمام جمله هامون رو می فهمی... هیچ جمله ای تا حالا نگفتی، فقط کلمه و بیشتر مواقع کلمه های عجیب و غریب... زا زا زا، نمی دونم یعنی چی ولی تازگیا خیلی می گی... دیگه دیگه ... بذار فکر کنم...آهان تو خوراکی ها عاشق گوجه سبزی( از...
13 خرداد 1391

رادی رادان و دامن پاک طبیعت

من عاشق طبیعت، درخت، آب، برگ های سبز درختا، کوه و... بابا جون بیشتر از من عاشق همه اینها که گفتم؛ شادترین تفریح ما گردش تو طبیعت، لمس کردن درختا، حرف زدن با برگا، آب بازی کنار رودخونه، دنبال پروانه کوچولوهای سفید دویدن و در گوش قاصدکا از آرزوهامون گفتنه... و تو تمام اون عشقی که من و بابا جون به طبیعت داریم رو یه جا در خودت جمع کردی، تو هم دست کوچولوت رو به تنه درختا می کشی و با زبون خودت باهاشون حرف می زنی، تو هم برگا رو ناز می کنی، تو هم به آسمون نگاه می کنی و بلند نفس می کشی... تو هم مثل بابا جون روی زمین خاکی اما نرم راحت می خوابی... خوابی عمیق و دلچسب... مثل دیروز که دو تایی کنار هم روی زمین دراز کشیده بودین و هفت تا پادشاه شاد رو ...
13 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد