رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

رادمهر

رادمهر قبل و بعد از...

قبل از اوف شدن پشت لبت:     بعد از اوف شدن پشت لبت... فدات شمممممممم   حالا حق دارم فدات بشم عزیزترینم؟ زودتر خوب شو... زود زود... به خاطر قلب منم شده زودتر خوب خوب شو... خدایا در پناه خودت حفظش کن. ...
24 ارديبهشت 1391

مادر...

یک نوزاد می تواند در همین لحظه به بهشت پرواز کند. بیهوده نیست که ما را ترک نمی کند، او دوست دارد، سرش را بر سینه ی مادر بگذارد و آرامش بیابد.   و هیچگاه تحمل دوری مادر را ندارد.   نوزاد تمامی لغات خردمندانه ی دنیا را می داند. گرچه تعداد کمی هستند که معنی آنها را می فهمند. بیهوده نیست که هیچگاه نمی خواهد صحبت کند، او می خواهد تمام لغات را از روی لبان مادر ش یاد بگیرد. برای همین، اینگونه بی گناه به نظر می آید.   یک نوزاد انبوهی از طلا و جواهر به همراه دارد، اما همانند یک تهیدست به زمین می آید! بیهوده نیست که اینگونه مبدل به زمین می آید، این تهیدست برهنه ی کوچک ما خود...
23 ارديبهشت 1391

من بمیرم... نه اشکت رو ببینم نه...

دیشب تو خونه مامان بزرگ مثل همیشه رفتی سراغ ظرف شیرینی خوری که مامان بزرگ می ذاشت جلوت... ظرفه خیلی بزرگه...گوشه های تیز داره... خیلی تیز... آخ بمیرم برات عزیز دلمممممممم... رفتی سراغ شکلاتای ظرفه تا باهاشون بازی کنی... ظرفه برگشت تو صورتت...پشت لبت... همون جایی که من روزی هزار بار می بوسیدمش... خون زد بیرون... آخخخخخخخخ... چه دردی داشت که تو اونجوری گریه کردی... دستم پره خون شد... نمی تونستم ببرمت صورتتو بشورم...زانوام می لرزید... با هم گریه می کردیم... من شاید بلند تر از تو... دست خودم نبود که... مامان بزرگ صورت مثل ماهتو شست...ترسیده بودی... خودتو انداختی بغل من...سرت رو فرو کردی توی شونه ام.... آخخخخخخخخ مادر به فدات شونه ام خونی شد...گ...
23 ارديبهشت 1391

خواب من...

یکی از شیرین ترین سرگرمی های تو با مامانی غذا دادن به پرنده هاست... شما هر روز صبح بعد از صبحانه می رین بالکن و به پرنده ها کلی غذا می دین و تو عاشق این کاری... این شعر برات گذاشتم اینجا که هر وقت بزرگ شدی بخونیش و بفهمی که چقدر کار قشنگی می کردین...     دیشب خدا اومده بود بگو کجا؟ تو خواب من خداجونم نشسته بود کنار رختخواب من تو دست او یه عالمه ستاره چشمک می زدن تا چشمم افتاد به اونا یکی گذاشت تو دست من گفت: مال تو که صبح زود ظرفی پر از دون می کنی کفترامو، تو خونته تون همیشه مهمون می کنی     ...
20 ارديبهشت 1391

رادی کوچولو اگه تاتی کردی؟!

اگه تاتی کردی... دستاتو آروم از اون جا ول کن... نترس مامان جون... آروم دستاتو ول کن... حالا قدم بردار... اگه افتادی هم نترس... خودم دو دستی می گیرمت... حالا بیا پیش مامان... آخ که من فدای اون اداهای کودکانه ات رادانم...   ...
17 ارديبهشت 1391

کودک متولد اردیبهشت...

 دیدم اینایی که اینجا گفته دقیقا خود خود تویی، خواستم بذارم تو وبلاگت تا همیشه جلوی چشمم باشه و یادم نره که با یه فرشته کوچولوی اردیبهشتی طرفم: لب‌هایش را محکم به هم چسبانده، آنقدر محکم که اگر کسی ببیند تصور می‌کند لب بالا و پایین او با چسب به هم چسبانده شده. هرگونه تلاش به منظور راضی كردنش برای باز كردن دهان بیهوده است. قاشق غذا در دست‌تان مانده و کاملا بلاتکلیف هستید. تا دقایقی دیگر به این بلاتکلیفی کلافگی هم اضافه می‌شود، چون آن موقع است كه متوجه شده‌اید همه نیرویی که خرج کرده‌اید در واقع هدر رفته است. خندیده‌اید، ادا درآورده‌اید، به یک دلقک سیرک تبدیل شده‌اید، به زبان بچگانه حرف زده&...
16 ارديبهشت 1391

اولین آرایشگاه رادمهر...

دیروز برای اولین بار موهای قشنگت رو کوتاه کردیم...همونایی که با خودت از بهشت آورده بودی... همونایی که هنوز بوی اون روزا رو می داد... چاره ای نبود...شده بودی مثل آقا چوپوله... رفتیم مجموعه کوکی... همه چی اونجا برای بچه ها بود از جمله آرایشگاه... تو نهایت همکاری رو با عمو کردی... با ماشینی که توش بودی مشغول شدی... یه کمی هم تام و جری که داشت روبروی تو پخش می شد نگاه کردی... بقیه اش هم تو کف قیچی عمو بودی... من و بابا جونم انواع صداهای جک و جونور درآوردیم که تو تکون نخوری... البته خیلی پسر خوبی بودی... یه چیزی بگم؟ یه کم تعجب کردم آخه تو جایی بند نمی شی...ههههههه خانم منشی گفته بود رادانو با لباس خونه بیارین که اگه نذاشت پیش بند تنش ک...
13 ارديبهشت 1391

رادی رادانم یک ساله شد...

امروز 13 اردیبهشت سال 1391... دقیقا یک سال پیش تو یه همچین روز قشنگی راس ساعت 12 و 43 دقیقه تو گریه زندگی سر دادی... یک سال پیش تو یه همچین روزی من و بابا جون صبح اول وقت بیدار شدیم و تند تند آماده شدیم و همراه مامانی اومدیم بیمارستان لاله... بقیه هم خودشون اومدن... منو از بابا جون و بقیه جدا کردن و رفتیم تو بخش... اولین سرم به دستم زده شد... خانم فیلمبردار با دوربینش اومد...من باهات خیلی حرفا داشتم بزنم اما اشک نمی ذاشت... تو تمام دیشب رو لگد زده بودی و حالا تو شیمکم خواب بودی... صبر کردیم تا ساعت 12 که خانم دکتر صافی اومد... منو بردن نه ببخشید ما رو یعنی من و تو رو بردن تو اتاق عمل... من نمی خواستم وقتی ...
13 ارديبهشت 1391

اولین نجواهای تو...

دیروز اولین نجواهای تو رو با خالق هستی شنیدم ... می دونم هنوز خاطره های قشنگی از اون جایی که ازش اومدی داری... از خدا، از فرشته هاش  وقتی توی خواب می خندی می دونم که داری با هم بازی های سابقت بازی می کنی تو هر روز با خدا حرف می زنی ولی این بار یه جور گفتی که منم شنیدم هر کسی که تو خونه ما نماز می خونه باید بره تو یه اتاق و در ببنده وگرنه تو مهر و تسبیحش رو برمی داری و فرار می کنی دیشب مثل همیشه مامانی داشت نماز اول وقتش رو می خوند، منم تو رو سرگرم کرده بودم که نری سراغ جانمازش، یک لحظه غفلت من باعث شد که تو صاف بری پیش مامانی... من خودم رو رسوندم بهت دیدم مامانی مهر و تسبیحش رو تو مشتش گرفته و داره سوره ح...
4 ارديبهشت 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد