بچه که بودم...
بچه که بودم همیشه فکر می کردم چرا مامانم هیچ وقت مریض نمی شه ولی ما هر چند وقت یه بار سرما می خوریم و انقدرم حالمون بد می شه، و مامان برامون سوپ می پزه و می برتمون دکتر و هزارتا کار دیگه برامون انجام می ده... حالا که مامان شدم می فهمم که مامانم مریض می شد خیلی هم حالش بد می شد ولی ما نمی فهمیدیم چون همیشه همون مامانی بود که می شناختیمش بدون کوچکترین اخم... حالا خودم یه هفته است که از تو ویروس سرماخوردگی رو گرفتم و مریضم در حد تیم ملی حتی دلم نمی یاد برم دکی مبادا که چند دقیقه دیرتر برسم پیش تو... پیشونیم داغه داغه ولی تو خونه یه جوری ام که انگار خوب خوبم فقط به خاطر تو که عصرا منتظر منی... یه بار دراز کشیده بودم دست...
نویسنده :
مامان رادمهر
12:08







