رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

رادمهر

به نام پدر... به نام تو

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی   به نام پدر... به نام دستهای مهربانت که گاهی از کار زخمی است، به نام روح پاکت، به نام شانه های محکمت که بار سنگین زندگی را مردانه به دوش کشیده است، به نام لبخند ه...
11 خرداد 1391

ذوق های مادرانه...

دیشب کلی واسه خودم ذوق کردم، خب مامانم دیگه، تو تکون می خوری من برای خودم می ذوقم ولی جدی جدی کارای دیشبت ذوق کردن داشت: اول این که دیشب برای اولین بار مبل رو ول کردی و تا میز پذیرایی تاتی کردی دو تا قدم بیشتر نبودا ولی ما در جا خشک شدیم و همچین با چشمای گرد شده از خوشحالی بهت نگاه کردیم که تو هل شدی و فوری نشستی وای عجب احساس جالبی به آدم دست می ده وقتی نی نی کوچولوش خودش تنهایی راه می ره...     دوم این که چند روز بود مامانی می گفت رادمهر آب می خواد می یاد می گه آبه ولی من خودم هنوز ندیده بودم این صحنه قشنگ رو تا این که دیشب اومدی از پای من آویزون شدی و گفتی آبه...آبه... منو می گی به جای این که...
9 خرداد 1391

تاتی کوچولو لالا کرده...

گنجشك لالا، سنجاب لالا آمد دوباره مهتاب بالا لالا لالايي لالا لالايي… لالا لالايي لالا لالايي گل زود خوابيد مثل هميشه قورباغه ساكت، خوابيده بيشه گل زود خوابيد مثل هميشه قورباغه ساكت، خوابيده بيشه لالا لالايي لالا لالايي .........لالا لالايي لالا لالايي جنگل لا لا لا ............ بركه لا لا لا شب بر همه خوش،تا صبح فردا شب بر همه خوش،تا صبح فردا لالا لالالايي لا لالايي   ...
7 خرداد 1391

دوربینمو بده وروجک...

مثل همیشه مشغول عکاسی از تو بودم و مثل همیشه عکاسیمون دو بخش داشت...بخش اول با دوربین برای خودت بخش دوم با موبایلم برای وبلاگت... عکاسیم با دوربین تموم شد، گذاشتمش توی کیفش کنار تخت، یه لحظه غافل شدم و تو در یه چشم به هم زدن برش داشتی... اوخ اوخ فسقلی بدش به من... نه مگه می شه تو تازه بهش دست پیدا کرده بودی... منم دیدم چک و چونه با تو فایده نداره با موبایلم کلی ازت عکس گرفتم...تازه ادای منم درآوردی و بندش رو انداختی رو شونه ات یا دور گردنت... عجب فیلمی هستیا... تا یادمه بگم که بابا جون به من می گه خبرنگار؛ از بس تا تو تکون می خوری من با دوربین بالا سرتم...خب چی کار کنم می خوام وقتی بزرگ شدی ببینی چه وروجکی بودی.... دوستت دارم وروجک ...
7 خرداد 1391

محبوب ترین کار من...

یکی از کارایی که هیچ وقت حوصله انجام دادنش رو نداشتم جارو برقی کشیدن بود... از صداش گرفته تا جلو و عقب کردن دسته جارو برقی و گوشه کنارا رو تمیز کردن و ... اما حالا همین کار کسل کننده برای من شده محبوب ترین کار... می دونی چرا؟ به خاطر شیرین کاری های تو... از اون لحظه ای که جارو روشن می شه تو مثل سنجاب می چسبی بهش... عاشق اون صدای بلندشی، هی می گی ااااااااااا...اااااااا...یا اداشو در می یاری می گی اوووووووواوووووووو... همراه با دسته جارو جلو و عقب می ری... با گوشی گیر جارو می ری می چپی تو گوشه کنارا و من عاشقانه و لبریز از شادی جارو می زنم... نمی دونی چه کیفییییییییی می ده... همین جوری الکی تصمیم می گیرم جارو کنم که فقط با هم جارو بازی کن...
6 خرداد 1391

پسر خورشید...

در فرهنگ لغت عمید مهر اینگونه معنی شده است : مهر: محبت , دوستی - رب النوع آریائی که قبل از ظهور زرتشت نام یکی از خدایان بوده - خورشید , آفتاب - ماه هفتم هر سال شمسی (نام ماههای شمسی در فارسی نام فرشتگان مقرب درگاه ایزد یکتاست) - میترا که در اوستا میشر و میترا و در سانسکریت میتره و در پهلوی میتر بوده است - در گات ها کلمه میتره به معنی عهد و پیمان آمده است - مهر در اوستا از آفریدگان اهورا محسوب شده است و ایزد محافظ عهد و پیمان و از این رو فرشته فروغ و روشنائی است... راد : صاحب همت و سخاوت . سخی و جوانمرد. .بخشنده .گشاده دل ... انگار باید به خورشید منتسب می شدی چون امکان نداره خورشید شعاع های قشنگش رو توی خ...
1 خرداد 1391

فکر کنم داری بزرگ می شی...

تازگیا هر چی می گم متوجه می شی... می گم رادمهر توپتو بیار، می ری با توپ می یای... می گم دست نزنی جیزه، انگشتای کوچولوت رو تو هم قفل می کنی و تو هوا تابشون می دی و منو نگاه می کنی، منتظر یه اشاره ای که با سرعت نور بری سمت جیز... می گم بابا کو؟ سرت رو برمی گردونی طرفشو بهش می خندی... این حرف فهمیدن یه آپشن جدیده که فکر کنم از یک سالگیت به بعد روت نصب شده چون تا قبلش اینقدر دقیق نبود ... تازگیا رو نوک انگشتای پات بلند می شی و هر چی روی کابینت و میز و میز آرایشو ایناست می کشی پایین... دیگه دوست نداری روی زمین باشی... ارتفاعات رو بیشتر می پسندی برای همین یا بالای مبلی یا بالای میز... عاشق فالوده شیرازی شدی... اونم با لیمو ترش.....
30 ارديبهشت 1391

گردش مادرونه پسرونه...

می شه از ته دل بخندی اما تو جیبت هیچی هیچی پول نباشه... می شه یه لحظه هایی شاد شاد باشی اما کیفت خالی از اسکناس های رنگارنگ باشه... می شه خوشبختی رو با تمام وجودت حس کنی اما نه خونه آنچنانی داشته باشی نه ماشین آنچنانی... ... به شرطی که کنار عزیزانت باشی... با هم بودن و دور هم بودن نه ثروت می خواد نه هزار جور تجمل دیگه فقط دل یک رنگ می خواد و قلب عاشق... سادگی می خواد و صفای دل... مهربونی می خواد و هم زبونی.... ... و من با تو این لحظه ها رو تجربه کردم... هر وقت با هم دیگه منتظریم تا بابا جونی بیاد میریم گردش مادرونه پسرونه و من تو این گردشا بود که من همه اینایی رو که گفتم فهمیدم... تو تک تک این عکسایی که ازت می ...
27 ارديبهشت 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد