مرواریدا تو راهن...
دیدم چند روزه عصبانی هستی حوصله نداری و مدام نق می زنی و حتی تو بغلم گریه می کنی نگو که دو تا مهمون کوچولو تو راه داری....دیشب تو بغلم بودی که سرتو گرفتی بالا و یه خمیازه خوشمل کشیدی، همون موقع بود که دیدم تو لثه پایینت دو تا دندون کوچولو با هم می خوان در بیان... بابا جون که می خواست با کله بیاد تو دهنت که دقیقا ببینه مرواریدای کوچولوت هنوز جوونه نزدن... الان دقیقا زیر یه لایه نازک تو لث ات هستن... خیلی باحاله حالا دیگه تا این دو تا و اون دو تا و اون یکی دو تا و خلاصه همه مرواریدا دربیان خدا به داد من و مامانی و بابا جون برسه چرا من فکر می کردم تو باید همیشه بی دندون بمونی؟ چرا من فکر...
نویسنده :
مامان رادمهر
9:41
فدات شممممم...
عافیت باشه...
بعد از کلی عکس انداختن و شیطنت کردن یه حموم داغ کلی بهمون چسبید... اینم حوله جدیدته آخه اون قبلی که مال نوزادیت بود دیگه برات کوچیک شده بود... ...
نویسنده :
مامان رادمهر
13:45
حالا دیگه وقت غذاست....
عجب جمعه پرباری بود... هر دومون خسته نباشیم... مرسی که برای من و موبایلم این همه ژست خوشگل گرفتی... اینجا نشوندمت تو صندلی غذات که آآآااااااااام بخوری...نوش جونت عزیزترینم ...
نویسنده :
مامان رادمهر
13:33
عمو pooh مهربون.....
من جمعه خیلیییییی کار داشتم..... بابا جونم خونه نبود و من دنبال یه راه باحال می گشتم برای اینکه سر تو رو گرم کنم و خودم برم با سرعت نور کار کنم که یاد عمو pooh مهربون افتادم... دستش درد نکنه یه یه ربعی به داد من رسید......... ...
نویسنده :
مامان رادمهر
12:53
بازی تموم شد...
خب بازیت تموم می شه چرا این مدلی می یایی پایین، اگه من اونجا نبودم چی؟... یکی نیست به من بگه مگه تو مادر نیستی خوب برو بگیرش، ول کن عکس انداختنو ...
نویسنده :
مامان رادمهر
12:36








