رادمهر... 8 ماهه شد
هشت ماه زندگی... هشت ماه عاشقی... هشت ماه مادری... عزیزترینم من دارم ازت جا می مونم ... شاید به زور می خوام این روزا رو نگه دارم ... وایییی خیلیییییییی دلم برای اون روزا تنگه... روزایی که می نداختمت روی دستم تا بادگلو بزنی ... دورت بگردم با اون قد و قامت کوچولوت روی دستم خوابت می برد ... نمی خوام گریه کنم اما اشکم داره می یاد ... این معصومیت بی پایان تو منو هرروز عاشق تر می کنه ... فقط می تونم بگم همه دل و جون و تن من فدای وجود نازنین تو عزیزترینم... ...
نویسنده :
مامان رادمهر
12:55






