رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

رادمهر

وقتی که رادمهر سیره...

اگه گرسنه باشی که کسی جرات نداره دست به شیشه شیرت بزنه، دو دستی می گیریش و می خوریش... نوش جونت... اما وقتی که دیگه سیر شده باشی با شیشه بیچاره این جوری می کنی:     ...
22 دی 1390

قدم به قدم...

دیگه داری یواش یواش راه رفتن رو یاد می گیری، همه جا رو با دستای کوچولوت می گیری و بلند میشی ...کاری نداری که استحکام داره یا نه... می تونه تو رو نگه داره یا نه... فقط می خوای بلند شی که بری... باشه بلند شو... راه رفتن رو یاد بگیر ولی رادمهرم حالا که می خوای راه بری یادت باشه غیر از راه راست رو نری...راه راست راه انسانیته...راه عشقه...راه پاکیه.. راه مهربونیه... راه صداقته... راه درستکاریه... مبادا که تو این دنیای شلوغ پر از هیاهو به راهی غیر از اینا که گفتم بری... من بودم یا نبودم تو فقط و فقط راه راست رو برو... راهی که توش مهربونی، صداقت، عشق، پاکی، حیا و نجابت و امید نباشه راه نیست عزیزترینم چاهه... به خدا اعتماد کن... به خودت و پاکی ...
20 دی 1390

مچتو گرفتم...

رفته بودیم خونه خاله بهاره، از اونجایی که خونه خاله پر از اسباب بازیهای پسرونه است تو نمی دونی وقتی اونجاییم از خوشی چه کنی ... از بازی با سینا و پارسا گرفته تا اسباب بازی های جورواجور ... همه شون تو رو سرگرم می کنن و البته منم حالشو می برم این یه صحنه جالب از گرفتن مچ رادی رادان فوتبالیسته... مثل این که تو هم مثل من فوتبال و این جور چیزا رو دوست داری، برای همین یواشکی رفتی سر فوتبال دستی بچه ها... اصلا هم انتظار نداشتی که مچتو بگیریم ... قیافه رو ببین...        فدای شادی ها و بازی ها و خنده های کودکانه تو... عزیزترینم       ...
18 دی 1390

اولین بیسکوییت...

همون روز... همون جا... خونه خاله بهاره... برای اولین بار بعد از کلی کلنجار رفتن با اعصابم یه بیسکوییت دادم دستت ... وایییییی از دیدن قیافه ات سیر نمی شم... دور دهن بیسکوییتی... بشقاب روی پا... موها از زور شیطنت به هم ریخته .... آخ که تو دنیای منی شیرینم...           ...
18 دی 1390

لوک خوش شانس...

این یکی از خاطره انگیزترین عکسای آتلیه است... از بس که تو این اسب کوچولو رو دوست داشتی... داشتی باهاش کیف می کردی... جون مامان داریم می گردیم تا یه دونه برات بگیریم چون هم من و هم بابا جون وقتی که بچه بودیم خیلی از این اسبا دوست داشتیم... انقدر سر این عکس تو خندیدیم که گفتم ازش عکس بگیرم و اینجا برات بذارم البته چون با گوشیه کیفیتش خوب نیست...   ...
17 دی 1390

رادی رادان و شیرین کاری های 8 ماهگی...

حالا که هشت ماهه شدی کلی شیرین کاری های بامزه برامون داری... اول اینکه الان دو هفته ای می شه که خونه رو تبدیل کردیم به سنگر... میز از وسط خونه جمع شده رفته کنار کنار، از هم باز شده و فعلا باهاش کاری نداریم... روی سنگای وسط خونه هم یه پتوی دو لا انداختیم که سردی سنگ ها دست و پاهای کوچولوی تو رو اذیت نکنه... اما نمی دونم با گوشه تیز صندلی ها و مبل ها و درها چی کار کنم؟... تو همه اش چهار دست و پا می ری تو گوشه کنارا... دیروز دیدم یه هو صدای گریه ات رفت بالا...اومدم دیدم سرت گیر کرده بین دو تا مبل... چون داشتی می رفتی بین شون که برسی به میز تلویزیون و ضبط و این حرفا... چند روز پیشم که مبل رو گرفتی پا شی از عقب افتادی زمین.. روی سنگا و یه صدای خ...
12 دی 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد