رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

رادمهر

سقا کوچولوی من...

اولین محرم در کنار تو به من و بابا جون خیلی خوش گذشت ... ما به همه برنامه هایی که داشتیم رسیدیم و تو نهایت همکاری رو با ما کردی ... مثل هر سال پیش خاله بهاره و بر و بچ بودیم .. این چند روز تو خیلی خوشحال بودی، چون من و بابا جون هر دو از صبح کنارت بودیم و حسابی گردوندیمت امسال با هم اولین نذرمون رو ادا کردیم... تو سقا کوچولو شده بودی و من هر لحظه که بهت نگاه می کردم مست معصومیت و نازنینی نگاه کودکانه ات می شدم...انگار با این لباس معصومیت کودکانه ات هزار برابر شده بود و من هر لحظه با این نگاه ذوب می شدم... چقدررررررررر تو برای من شیرینی عزیزترینم... اینم عکسای قشنگ تو در روزهایی که گذشت:   ...
17 آذر 1390

فدای خنده های تو...

از خواب بیدار شده نشده می خندی   ... تو آسانسور به آقای همسایه می خندی ... بغل هر کی می ری بهش می خندی ... بردیمت برای واکسن به خانم دکتر و پرستارا می خندی طوری که بهت می گن مگه ما به تو چیزی گفتیم که تو می خندی فسقلی .... برات غریبه و آشنا فرقی نمی کنه، به همه می خندی. .. مثل خودمونی به همه یه لبخند خوشمل تحویل می دی فدای خنده های تو عزیزترینممم... فدای خنده های تو دلبندمممم... فدای خنده های تو نازنینمممم... می گن دعای ما در در حق فرزند مستجاب می شه پس ای خدای خوبی ها و شادی ها... ای خدای مهربون کاری کن لبخند هیچ وقت از لبای رادمهرم دور نشه و همیشه و همیشه از ته دل بخنده و اشک مگر از سر شوق و شادی بر صورت نازنی...
9 آذر 1390

مهمونی رادی رادان....

من کلی برنامه برای شش ماهگیت داشتم... اما بابا جون به مدت 3 هفته پیشمون نبود و خلاصه همه برنامه ها حسااااابی عقب افتاد  ... از جمله اونها یه مهمونی کوچولو برای نیم ساله شدنت بود که با سه هفته تاخیر جمعه شب با حضور پرشور عزیز جون، مامان بزرگا و بابا بزرگا، خاله جونا و عمه جون و ... برگزار شد... خیلیییییییی خوش گذشت  .. تو بی نهایت آتیش سوزوندی و حتی بعد از رفتن مهمونا هم کوتاه نمی اومدی و همچنان می خواستی بازی کنی ...بابا جون از کل ماجرا برات هم فیلم برداری کرد هم عکس انداخت... برای اطلاع از شرح مهمانی مراجعه شود به عکس ها و فیلم ها... بعد از مهمونی برنامه آتلیه داشتیم که اونم افتاد این هفته... حالا اگه دوباره کاری ...
6 آذر 1390

مرواریدا از راه رسیدن..

به سلامتی و مبارکی و میمنت مرواریدای خوشملت جوونه زدن و اومدن بیرون  ...حالا دیگه معلومه معلوم شدن.... ... کار من و بابا جونم شده دادن انواع دندونی به تو که البته تو اونایی که تو یخچال می ذاریم و خنک می شن رو خیلی بیشتر از بقیه دوست داری... یه ژل هم بابا جون برات گرفته که می مالیم به لثه های خوشملت که کمتر اذیت بشی... مامانی هم قرار شده زحمت درست کردن یه آش دندونی توپ رو بکشه که بر و بچ همه منتظر و مشتاق خوردن این آشن... آخ جون رادی رادان دوباره کادو ههههههه... من جای تو ذوق می کنم... راستی باید یه فکری برای دندونات بکنم...شبا قبل از خواب برات با مسواک انگشتی تمیز می کنم   اما تو تا صبح 150 بار دیگه شیر ...
6 آذر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد