روزهای من و تو
چقدر دوست دارم این روزهای قشنگ با تو بودن رو. پرسش های پشت سر هم تو و چراهای بی پایانت... یکی پس از دیگری... مامان، گل چه جوری در میاد؟ مامان بزرگ شم برام اسکیت می خری؟ مامان، چرا وسط، پارک کردی؟! مامان، خونه خورشید خانم کجاست؟ مامان، کجا می ری؟ مامان کی میای دنبالم؟ و... منم پاسخ می دم، پشت سر هم بعضی وقتا هم خسته می شم و از سرم باز می کنم... عاشق اون موقع هام که میای تو کابیت می شینی و آشپزی کردن منو نگاه می کنی و همه چیز رو دونه به دونه می پرسی... الان بلدی توضیح بدی که کیک رو چه جوری می پزن از بس پرسیدی و نگاه کردی... راستی یه روز برای من درست می کنی؟ مربی ات می گه رادمهر نقا...
نویسنده :
مامان رادمهر
15:41
رادمهر فقط بخند
رادمهرم فقط بخند ... تو فقط بخند... به خاطر دل من ، تو فقط بخند حتی اگه مامان نخندید تو بخند من به دیدن خنده های تو محتاجم من به دیدن شادی های تو محتاجم من به شنیدن صدای قهقه کودکانه تو محتاجم پس به خاطر دل مامان فقط بخند سالم باش و سالم بمون تمام خوشبختی یک مادر سلامتی پاره تنشه خدایا خوشبختی مادرا رو براشون حفظ کن خدایا... خدایاااا برای سلامتی گوشه دلم سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم ...
نویسنده :
مامان رادمهر
15:30
o مثبت من
تازه فهمیدم تو هم مثل من و بابا o مثبتی... برای دندون پزشکی باید آز خون می دادیم مثل همیشه مامانی بار منو سبک کرد ... جواب آز اومد و فهمیدم رادمهر من گروه خونی اش مثل ماه تولدش بیسته بیسته... من عاشق اون صورت نازتم که موقع خون گرفتن پر از التهاب بود... عاشق اون نگاه قشنگت که با یه ساعت مچی قرمز برق شادی زد و با کیف بستی اش به مچ کوچولوت... ساعت رو مامانی یواشکی داد به آقای دکتر که بهت جایزه بده... منو که دیدی داد زدی مامان ببین آقای دکتر بهم چی داد! دستش درد نکنه از پسرک من با حوصله خون گرفت آقای دکتر... خدایا دلم قرصه به تو... دست من و پسرکم رو ول نکنی... خدایا دوستت دارم... ...
نویسنده :
مامان رادمهر
15:15
دوستای مهد کودکی
... خودت که عزیزی دوستاتم برای من عزیزن پسر... اومدم مهد دنبالت، دستت رو گرفتم که بیایم بیرون یه دختر کوچولو نازنین بدو بدو اومد لپتو بوسید و بدو رفت... من؟ غششششیده بودم برا هر دوتون اصلا نبودم دیگه گفتم رادمهر این دخمر ناز اسمش چیه؟ تا بیای بگی دیدم یکی از اون ور گفت درسا... برگشتم دیدم خودشه ... گفتم درسا خوبی؟ گفت بله... گفتم من و رادمهر دوستت داریم... خندید گفت منم توی مهد بهتون یاد دادن که خودتون لباسای بیرون رو دربیارین و لباس راحتی تنتون کنین هر چند کمکتون می کنن... با هم رفتیم تو اتاقتون من داشتم با خانم مربیت حرف می زدم که بهم گفت رادمهر رو ببین ...دیدم دوستت امیر علی دستتو گرفت گفت بذار کمکت کنم...
نویسنده :
مامان رادمهر
14:20
شیرین کوچکم
پسرک شیرین زبونم حالا بزرگ شدی و می فهمی و جواب می دی روزی نیست که بابت وجود سلامتت خدا رو شکر نکنم... وقتی شب های برای شستن اون دندونای موشی ات باید نیم ساعت باهات چونه بزنم چون همچنان دوست داری بازی کنی و حتی از شنیدن اسم خواب هم بدت می یاد خنده ام می گیره، هر چند زیر صورت جدی ام مخفی اش می کنم. خب تو دیگه اون فسقلی چند ماهه من نیستی که هر وقت من می خواستم می خوابید، تو حالا کلی واسه خودت مستقل شدی. موقع غذا خوردن دوست نداری من بهت دیگه غذا بدم... دوست نداری من دیگه همه جا دستت رو بگیرم... دلت می خواد از همه جا بپری و مثل یه جوجه کوچولو که بزرگ شده پر بگیری حالا این وسط شیرین زبونیات روزی هزار بار قند تو دل من و ب...
نویسنده :
مامان رادمهر
14:19
اولین کوهنوردی
شاید بهتره بگم دومی چون اولی مربوط می شد به رشته کوه اشترانکوه برای رفتن به دریاچه گهر اما خب چون شب حرکت کردیم تو تمام راه رو رو کول و بغل ما خواب بودی اما دیروز خودت کوهنوردی کردی... برای اولین بار سه تایی سوار تله سیژ شدیم... تشبیه ات عالی بود تا حرکت کردیم گفتی مامان انگار داریم پرواز می کنیم... آره داشتیم پرواز می کردیم... از این که پاهات می خورد به نوک درختا ذوق می کردی... خیلی پروازو دوست داشتی... مثل خودم عاشق ارتفاعی... طفلک بابا وسط ما دو تا موقع کوهنوردی هم خوب می اومدی بالا اما وسطاش بریدی و بیشتر راه رو بغل بابا بودی و کمی هم بغل من صبحانه رو خوب خوردی اما موقع ناهار تو سفره خونه تو بغل من از خستگی خوابت برد ام...
نویسنده :
مامان رادمهر
14:55



