رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

رادمهر

مدرسه موش ها

خب ما هم مثل همه نی نی دار ها و اونایی که کودک درونشون هنوز فعاله رفتیم شهر موش های دو. دو بهانه داشتیم اول تو دوم کودک دورن خودمون... مثل همه کارهای خانم برومند این یکی هم قشنگ و شاد بود...  تو خیلی دوست داشتی با این که ظهرش نخوابیدی و به شدت خوابت می اومد تا ثانیه آخرش رو دیدی از کورول موش اولش ترسیدی... به پیشی ها می گفتی آقا غوله از بس پیشی دوست داری تو کتت نمی رفت اونا پیشی باشن چون منفی بودن هنوز درست و حسابی از سینما نیومده بودیم بیرون می گفتی بازم بریم شهر موشا.... دم خانم برومند گرم مدتهاااا بود فیلم کودک قشنگ اکران نشده بود...  ما که حسابی لذت بردیم اینم دومین سینمای پسرکم... عاشقت...
5 مهر 1393

اول مهر پسرکم

جون شیرینم امروز اول مهر برای شما مهد کودکی ها هم روز مهمی بود...مثلا یه کلاس رفتین بالاتر ( ای جونممممممممممممممم که رفتی یه کلاس بالاتر عزیزترینم)  کلاس قبلیت برات پر از خاطره های هیجان انگیز بود؛ هم قشنگ هم آموزنده .... اسم اولین مربیت خانم قوامی بود که امروز باهاش خداحافظی کردی و رفتی یه کلاس دیگه؛ اینا رو مخصوصا برات می نویسم که وقتی بزرگ شدی یادت بمونه که اولین کسی که قشنگ بهت یاد داد چه جوری خمیر بازی کنی یا قیچی رو درست دستت بگیری خانم قوامی بود و دستیارشون خانم عسگری. اول که رفته بودی یه کارایی رو خوب بلد نبودی اما الان خدا رو شکر یاد گرفتی حالا ماست رو می ریزی رو پلوت و می گی خانم قوامی گفته ماست رو بریزین...
1 مهر 1393

قدیما چه جوری بود؟

اون قدیمه قدیما که نه، اصلا همون زمان بچگی ما چه جوری بود؟ همه از کودکی می رفتن دندون پزشکی؟ مثلا اگه نریم نمی شه؟ ... وای آخه از دلم خبر نداری تو که رادمهر...انقدرم خوشحالم که الان نمی تونی این پست رو بخونی... چند تا از دندونات یا خال ریز سیاه دارن یا یه کم وضعش بدتره و پر کردن حسابی می خواد...  تو هم فقط با فلوراید تراپی همراهی می کنی و اصلا با دکتر جهت درمان راه نمی یای، برای همین برات وقت آرامش بخشی گذاشته... الان زنگیدن گفتن بیارینش هفته دیگه... وقتی شرایط کار رو گفت یک استرس وحشتناکی منو گرفت که نمی دونم چی کار کنم بدتر از همه اینه که تو بغل ما تو رو با یه آمپول خواب می کنن بعد من و بابا باید از اتاق بیا...
12 شهريور 1393

بند دلم...

تو نمی دونی که بند دلمی... نمی دونی که یه تیکه از قلبمی که جلوی چشمم داره راه می ره، نمی دونی که عزیزترین دل منی... نمی دونی اگه می دونستی تو خوابم بند دل منو پاره نمی کردی... انقدر این چند روز نگران حالتم و انقدر بابت این ویروس لعنتی تو این روزا تب داری و لاغر شدی که شب تا صبح خوابی ندارم و بیدارم ...عین روح سرگردان تو خونه راه می رم...تبتو اندازه می گیرم، بعد شربت بعد آب... می رم بخوابم دوباره می ترسم تبت بره بالا میام سر می زنم ... بعد می شینم پای تختت... دوباره از اول و هی تکرار و تکرار ... خیالم که مثلا کمی راحت می شه خوابم می بره و با یه کابوس از خواب می پرم... دیشبم دقیقا اینجوری گذشت صبح که بیدار شدم تقریبا یک ساعت بود خوا...
9 شهريور 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد