رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره

رادمهر

خدا رو شکر که تو هستی...

خدا رو شکر که تو هستی رادمهر خدا رو شکر... همین وقتی خسته ام مجبورم می کنی باهات بازی کنم منو از دنیای خودم می کنی و میبری به دنیای عمو فنگلا و ایگس و من عاشق اینم... عاشق این که بیام تو دنیای تو... یادم می ره خستگیام همین که می ری و میای می گی: ... دوستت دارم من کیف می کنم حتی نصف شب وقتی در حالت خواب و بیداری... همین که منو انگار هم بازی اتم با اسم کوچیکم صدا می کنی من کیف می کنم خدا رو شکر که تو هستی... با اون حرفای شیرین و قشنگ هر روز ما رو کلی می خندونی... شیرین زبون دوست داشتنی دوستت دارم خدا کنه من و بابا  انقدر مادری و پدری بلد باشیم که بتونیم تو رو به خوبی بزرگ کنیم دست و دلم می لرزه هر ...
15 آذر 1393

سیر شدم...

من: رادمهر دهنت بو سیر می ده، چی خوردی؟ رادمهر: سیر شدم دیگه...  من: نه دهنت بوی سیر می ده، چی ناهار خوردی؟ رادمهر: ناهار خوردم سیر شدم مامان  ... الان من دقیقا نمی دونم چی جوری بهت بگم منظورم چیه؟ رادمهر: مامان مرتز ماشینم خراب شده من: فدات شم، چیه ماشینت؟ رادمهر: مرتزش... من: ترمز ماشینت خراب شده؟ خب بذار بیام درستش کنم... آخه مامان چند سالی مکانیک بوده بوده لابد خودش خبر نداشته یگانه شیرین سخن دوست داشتنی من... عاشقتمممممم ...
9 آذر 1393

خرس آرکانسا

هر چقدر تو مشتری تاترای کودکانه هستی من بیشتر از تو...از بس میحطش شاد و قشنگه  خرس آرکانسا پیشنهاد خانم کریمی مربی مهدت بود... پارک لاله ... کانون پرورش فکری... پنجشنبه ساعت 6 خیلی بهت خوش گذشت... خیلی دوست داشتی... یک ساعت و نیم غش کرده بودی از خنده طوری که خانم بغل دستی ات از خنده تو می خندید خرس آرکانسا رقصنده ترین خرس دنیا... این عنوان نمایش بود... رقصهای آقا خرسه و این که دنبال یه جانشین برای خودش می گشت جالب بود... «خرس آرکانسا» داستان دختر بچه‌ای به نام تیش است که با خرسی که در سیرک هنرنمایی می کند، آشنا می شود. تیش که آرزو دارد پدربزرگش برای همیشه در کنار او باشد از خرس می آموزد که تا ...
1 آذر 1393

معصومیت ناب تو

قرارمون اینه که با طبیعت ، با حیوونا، با هر موجود زنده دور و برمون مهربون باشیم ، یه قرار مادرونه پسرونه اما اون روز تو چیزی به من نشون دادی که من با تمام احساسم نسبت به طبیعت پیشت کم آوردم تو یه پارک جنگلی بودیم هوا سرد بود بارونی بود ... یه سگ خسته و تنها اومد سمتمون...قرار بود نترسیم ، نزنیمش، دوستش داشته باشیم... طفلک با چشمای پر از غم نگاهمون می کرد... از زیر شکمش معلوم بود بچه شیر می ده، گفتم رادمهر فکر کنم این خانم سگه نی نی داره اما گرسنه است... حواسم به قلب کوچولوی تو نبود، حواسم نبود همین یک جمله من با تو چه می کنه... گفتی مامان بهش غذا بدیم؟ گفتم آره اما ما چیزی همراهمون نیست، من پسته و بادوم آوردم برای تو که اونم سگ نم...
18 آبان 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد