رادمهررادمهر، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

رادمهر

آدم برفی های کودکانه

بالاخره تهران یه برفی اومد که تونستیم باهاش آدم برفی درست کنیم... از اول زمستون منتظرش بودیم... شنبه اومد و با خودش کلی شادی آورد ... منم مثل تو خوشحال بودم اومدم مهد کودک دنبالت... قبلش رفتم جاهای تمیز برفی رو اطراف مهد شناسایی کردم و بعد از این که اومدی پیشم بردمت اونجا بازی... خیلی خوشحال شدی... کیییییفففف کردی... منم همینطور... گفتم برف جمع کن با هم آدم برفی بسازیم... اول من و تو بودیم... کم کم دیدم هی اضافه شدین... یهو به خودم اومدم دیدم تو دوستات با کمک باباها و ماماناشون دارین برف میارین من آدم برفی می درستم... خلاصه سه تا آدم برفی خوشگل با کمک هم درست کردیم؛ یکی برف آورد ، یکی کاج آورد برای دماغشون ، یکی چوب آورد برای دست ...
6 بهمن 1393

نخودی شهر ما

یک بچه به اسم نخودی وارد یک جنگل می‌شود و با دیدن گرگ و پلنگ و شیر یک سری اتفاقات جالب می‌افتد و داستان کدو قل قله زن رو واسه نخودی تعریف می‌کنن نخودی برای اونا ماهیگیری می کنه و ...   این داستان تاتر شادی بود که روز پنجشنبه با هم رفتیم... یه چیزی بگم: من انقدر از تاترای شاد کودکانه خوشم میاد که وقتی قرار میشه بریم تاتر من بیشتر از تو شاد میشم؛ چون یک سعتی از دنیای بزرگونه کنده میشم و میام تو دنیای قشنگ تو... و چقدر هم تو قشنگ با این تاترای شاد ارتباط برقرار می کنی... وقتی می خندی و باهاشون دست می زنی من کیف می کنم... حماسه گلابی رو هم اینجا برات می نویسم تا وقتی بزرگ شدی با هم بخونیم و بخندیم: ...
6 بهمن 1393

دنیای اژدها های مهربون

از اژدها می ترسی ... تو کارتونا دیدی و مثلا می دونی که ترسناکه... به دایناسورا هم میگی اژدها... اما دوست نداری از چیزی متنفر باشی...دلت می خواد همه چی رو دلنشین کنی... رادمهر: مامان دیشب خواب اژدهای مهربون دیدم اومده بود پیشم با هم بازی کنیم... فهمیدم دوست داری لمسش کنی ، به قول خودت باهاش بازی کنی... برای همین بردیمت به سرزمین اژدها هاااا_  پارک ژوراسیک تهران... چهره ات دیدنی بود... اولش پرسیدی مامان منو می خورن...بعد که مطمئن شدی خوردنی در کار نیست گفتی واقعی ان؟!! خلاصه رسیدیم جلوی یکی شون... دهن بزرگ، دندونای تیز گنده... جرات نداشتی دستت رو دراز کنی، صداشو که شنیدی گفتی سلام با من دوست میشی؟  هیجاناتت...
13 دی 1393

شادی های کودکانه

انقدر شادی های کودکانه ات رو دوست دارم...یاد اون موقع های خودم می افتم مثلا بابا می گفت میریم رستوران ... به به ... یا مثلا نصف شب راه می افتادیم مسافرت... آخ جون... یا بازی های خودم تو خونه ... خرگوشی پریدن ها و یه دنیا راحتی و راحتی... دیروز تو خونه خرگوشی می پریدی و می خوندی نویدم و دویدم (دویدم و دویم رو اینجوری می خونی) من انقدر ذوق می کنم اونجوری بالا پایین می پری نویدم و دویدم می خونی... احساس می کنم حس خوبی داری خوشحالی شادی و این شادم می کنه...  هر موقع که بهت میگیم بریم رستوران تو می دویی و لباس می پوشی و د بدو...  اون روز می گی چرا نصف شب نمیریم مسافرت؟ . منتظری که یه برنامه شاد ردیف کنیم و با شادی...
9 دی 1393

یلدای مهر با رادمهر

با احتساب اون سالی که تو شیمک مامان بودی این چهارمین یلدایی که دور هم بودیم... و با نگاهی به اون سال های قبلی امسال از هر سال هزااار ماشاالله بزنم به تخته شیطونتر و وروجک تر... یلدای امسال خونه خاله ندا همراه کلی آدم خوب ...خدا رو شکر که خانواده خوبی داریم و انقدر قشنگ می تونیم دور هم جمع شیم... خدا رو شکر بابت سلامتی مون... خدا رو شکر بابت خنده هایی که رو لب هر کدوممون به شادی و عشق نشست آخ که من عاشق این رسوم قشنگ و شاد ایرانی ام... چه مردمان باحالی بودن این نیاکان ما... دمشون گرم با این جشنای شاد و ردیف...  از امروز به خاطر میلاد مهر، آفتاب زیبای عشق و دوستی روزها یک دقیقه بلندتر می شن ... رادمهرم پسر دی و م...
1 دی 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رادمهر می باشد